| پويان |
01/01/2004 - 02/01/2004
02/01/2004 - 03/01/2004
03/01/2004 - 04/01/2004
03/01/2005 - 04/01/2005
08/01/2005 - 09/01/2005
04/01/2006 - 05/01/2006
08/01/2006 - 09/01/2006
10/01/2006 - 11/01/2006
05/01/2007 - 06/01/2007
06/01/2007 - 07/01/2007
09/01/2007 - 10/01/2007
01/01/2008 - 02/01/2008
02/01/2009 - 03/01/2009
03/01/2009 - 04/01/2009
05/01/2009 - 06/01/2009
07/01/2009 - 08/01/2009
04/01/2010 - 05/01/2010
06/01/2010 - 07/01/2010
07/01/2010 - 08/01/2010
09/01/2010 - 10/01/2010
01/01/2011 - 02/01/2011
03/01/2011 - 04/01/2011
04/01/2011 - 05/01/2011
05/01/2011 - 06/01/2011
11/01/2011 - 12/01/2011
04/01/2012 - 05/01/2012
05/01/2012 - 06/01/2012
06/01/2012 - 07/01/2012
11/01/2014 - 12/01/2014
|
Tuesday, November 15, 2011
٭
سعیدی سیرجانی خبر داری ای شیخ دانا که من خداناشناسم خداناشناس نه سربسته گویم سخن نه از چوب تکفیر دارم هراس زدم چون قدم از عدم در وجود خدایت برم اعتباری نداشت خدای تو ننگین و آلوده بود پرستیدنش افتخاری نداشت خدایی بدینسان اسیر نیاز که بر طاعت چون تویی بسته چشم خدایی که بهر دو رکعت نماز گه آید به رحم و گه آید به خشم خدایی که جز در زبان عرب به دیگر زبانی نفهمد کلام خدایی که ناگه شود در غضب بسوزد به کین خرمن خاص و عام خدایی چنان خودسر و بلهوس که قهرش کند بی گناهان تباه به پاداش خوشنودی یک مگس زدوزخ رهاند تنی بی گناه خدایی که با شهپر جبرییل کند شهر آباد را زیر و رو خدایی که در کام دریای نیل برد لشکر بیکرانی فرو خدایی که بی مزد و حمد و ثنا نگردد به کار کسی چاره ساز خدا نیست بیچاره ور نه چرا به مدح و ثنای تو دارد نیاز خدای تو گه رام و گه سرکش است چو دیوی که اش باید افسون کنند دل او به دلال بازی خوش است وگرنه شفاعت گران چون کنند؟ خدای تو با وصف غلمان و حور دل بندگان را بدست آورد به مکر و فریب و به تهدید و زور به زیر نگین هر چه هست آورد خدای تو مانند خان مغول به تهدید چون می کشد تیغ حکم زتهدید آن کار فرمای کل به مانند کروبیان صم و بکم چو دریای قهرش برآید به موج نداند گنه کاره از بیگناه به دوزخ فرو افکند فوج فوج مسلمان و کافر سپید و سیاه خدای تو اندر حصار ریا نهان گشته کز کس نبیند گزند کسی دم زند گر به چون و چرا به تکفیر گردد چماقش بلند خدای تو با خیل کروبیان به عرش اندرون بزمکی ساخته چو شاهی که از کار خلق جهان به کار حرمخانه پرداخته نهان گشته در خلوتی تو به تو به درگاه او جز تو را راه نیست تویی محرم از کار او کسی در جهان جز تو آگاه نیست تو زاهد بدینسان خدایی بناز که مخلوق طبع کج اندیش توست اسیر نیاز است و پابند آز خدایی چنین لایق ریش توست نه سربسته گویم سخن خدا نیست این جانور اژدهاست مرنج از من ای شیخ دانا که من خداناشناسم اگر " این " خداست 3:44 PM پويان
٭
........................................................................................بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم هفت اختر بیآب را کاین خاکیان را می خورند هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم از شاه بیآغاز من پران شدم چون باز من تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم ز آغاز عهدی کردهام کاین جان فدای شه کنم بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را گر ذرهای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم خوان کرم گستردهای مهمان خویشم بردهای گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم 3:30 PM پويان Tuesday, May 17, 2011
٭
......................................................................................../ سخنان مهم منتشر نشده خبرگان در دیدار هاشمی / با مرجع و امام جمعه بی بصیرت چرا به رهبری نگویند الحکم لولی العصر؟ در آخرین ملاقات بیش از 60 تن از نمایندگان خبرگان رهبری با آیت الله هاشمی رفسنجانی در اسفند ماه گذشته ؛ علماء و بزرگان معزز سخنان مهم و صریحی را در نقد فضای عمومی غالب درکشور را در کنار تقدیر و یادآوری نیم قرن فضائل و خدمات آیت الله هاشمی ارائه فرمودند .به گزارش پایگاه اطلاع رسانی آیت الله هاشمی رفسنجانی در بخشی از این ابراز نگرانی علماء و خبرگان رهبری که تاکنون منتشر نشده است آمده : " آن چه نگران کننده بداخلاقیهایی است که انجام می شود و منحصر به شخص آیت الله هاشمی هم نبود. ما در این حوادث، مرجع بیبصیرت پیدا کردیم! یعنی به مراجع تهمت بیبصیرتی زدند. ائمه جمعه فراوان بیبصیرت پیدا کردیم! که شعار میدهند: «امام جمعه ما، بصیرت بصیرت.»این یک فاجعه است. اگر در قومی نخبگانش بصیرت نداشته باشند، پس تکلیف بقیه چه میشود؟ چهار جوان با انگیزههای خوب که بحثی درباره انگیزههای آنها نداریم، هر کس را متهم به بیبصیرتی میکنند و برای آن حدّ و مرزی قایل نمیشوند، حتی به مراجع که اساس مذهب ما در زمان غیبت کبری هستند، توهین کردند.باید خبرگان قوم به فکر باشند. هر طور مصلحت است، اقدام کنند. بحث یک نفر و دو نفر که نیست. جامعه ای که بزرگان و نخبگانش بیبصیرت باشند، عاقبت کار آن جامعه چه میشود؟ متن کامل سخنان منتشر نشده خبرگان رهبری دردیدار با آیت الله هاشمی رفسنجانی بدین شرح است : *متن سخنان حجتالاسلام والمسلمین عباسعلی سلیمانی نماینده مردم استان سیستان و بلوچستان : «بسم الله الرحمن الرحیم، عند تقلب الاحوال تعرف جواهر الرجال، جناب آقای هاشمی! از برخورد امروز جناب عالی به عنوان برگ زرّینی دیگر در مجموعه زندگی شما، صمیمانه تشکر میکنیم و برای حضرت آیتالله مهدوی، این چهره محبوب نظام آرزوی موفقیت داریم. * یادمان هست که دو بار خود را به نظام عرضه کردید یک بار برای پذیرش قطعنامه و بار دوم هم زمانی که کفگیر اقتصاد به ته دیگ خورده بود و ریاست جمهوری را قبول کردید در معیّت بزرگانی چون مرحوم آیتالله روحانی، حضرت آیتالله نورمفیدی، آیتالله جباری و آیتالله طبرسی در برههای از زمان خدمت شما شرفیاب شده بودیم که گله گذاریهای اجتماعی زمان تصدی شما بر مسند ریاست جمهوری را منتقل کنیم. صحبت این بود که نارضایتی مردم بالا گرفته و ما در خطبههای نماز جمعه حرفهای قوی برای گفتن نداریم. اگر بناست کارهای زیربنایی برای کشور در الویت باشد، کارهای روبنایی و زودگذر و مسائل رفاه نسبی مردم هم مدّنظر باشد. ما در حال صحبت بودیم که حضرتعالی با بزرگواری گوش دادید و پس از آن رفتید از اتاق مجاور دفتر کارتان چیزی بردارید که چون سنگین بود، نتوانستید بیاورید. من و جناب آقای جباری آمدیم کمک کنیم که دیدیم تابلویی است. آن تابلو مجموعه سدهایی بود که قرار بود در زمان مدیریت شما از فاز صفر تا فاز نهایی در کشور طراحی شود. آن تابلو را آوردید و نشان دادید و فرمودید: داریم برای این مقدار سد در کشور اقدام میکنیم تا نسلهای آینده قدردان این کارهای زیربنایی باشند. اینکه شما دغدغه خاطر دارید که مردم تا حدی ناراضی هستند، خودم را دو بار به نظام عرضه کردم، بلغ ما بلغ تا مرحله مرگ و شهادت پیش رفتم. یک بار برای پذیرش قطعنامه و بار دوم هم زمانی بود که کفگیر از لحاظ اقتصادی به ته دیگ خورده بود و من ریاست جمهوری را قبول کردم. درباره قطعنامه به امام گفته بودم که اجازه بدهید من بپذیرم و شما مرا محاکمه کنید. اما امام فرمودند: تو ذخیره نظام هستی و باید از تو حفاظت شود و من این کاسه زهر را مینوشم و صلح را میپذیرم. * در مسند خبرگان باشید یا نباشید نگاه همگان نسبت به حضرتعالی به لحاظ سوابق و درخشش در عرصههای مختلف همان خواهد بود به هر حال شما همان استوانه هستید و برای ما همان خواهید بود. در مسند خبرگان باشید یا نباشید، نگاه همگان نسبت به حضرتعالی به لحاظ سوابق و درخشش در عرصههای مختلف همان خواهد بود. از اینکه امروز اخلاق سیاسی کریمانه انجام دادید، بنده به عنوان طلبهای که در منتهاالیه شرقی کشور ادای وظیفه میکنم، سربلند، مفتخر و با غرور از این برخورد کریمانه شما یاد میکنم.» * متن سخنان حجتالاسلام والمسلمین غلامعلی نعیمآبادی نماینده مردم استان هرمزگان : «بسم الله الرحمن الرحیم، من هم به نوبه خودم از حضرت آیتالله هاشمی رفسنجانی تشکر میکنم. از سعه صدر ایشان خبر داشتیم، اما داستان امروز اوج سعه صدر جناب ایشان بود. فرزندان انقلاب همین هستند، وقتی احساس کنند کاری به نفع انقلاب است، خود را رها و انقلاب را انتخاب میکنند. از مجموعه تلاشهای شما در طول بیش از دو دهه در خبرگان تشکر میکنیم. به جای شما هم یک چهره مورد قبول همه و شخص شما، آیت لله مهدویکنی آمدند که به ایشان هم تبریک عرض میکنیم. *ما در این حوادث، مرجع بیبصیرت پیدا کردیم! ائمه جمعه فراوان بیبصیرت پیدا کردیم! که شعار میدهند: «امام جمعه ما، بصیرت بصیرت.» آن چیزی که بنده به عنوان یک طلبه نگران آن بودم و هستم، بداخلاقیهایی است که در طول این مدت انجام شد. آن بداخلاقیها منحصر به شخص ایشان هم نبود. ما در این حوادث، مرجع بیبصیرت پیدا کردیم! یعنی به مراجع تهمت بیبصیرتی زدند. ائمه جمعه فراوان بیبصیرت پیدا کردیم! که شعار میدهند: «امام جمعه ما، بصیرت بصیرت.» این یک فاجعه است. اگر در قومی نخبگانش بصیرت نداشته باشند، پس تکلیف بقیه چه میشود؟ چهار جوان با انگیزههای خوب که بحثی درباره انگیزههای آنها نداریم، هر کس را متهم به بیبصیرتی میکنند و برای آن حدّ و مرزی قایل نمیشوند، حتی به مراجع که اساس مذهب ما در زمان غیبت کبری هستند، توهین کردند. باید خبرگان قوم به فکر باشند. هر طور مصلحت است، اقدام کنند. کار فرهنگی شود. بحثهای دینی شود، جامعه ما نکات مثبت بینظیری دارد، اما این بحثهای منفی را هم دارد. باید همه دست به دست هم بدهیم و این وضع را درست کنیم. بحث یک نفر و دو نفر که نیست. از نظر بعضیها، افراد مستثنی از این بیبصیرتی زیاد نیستند. جامعه که نخبگانش بیبصیرت باشند، عاقبت کار آن جامعه چه میشود؟ این نکتهای بود که وظیفه همه، مخصوصاً خبرگان رهبری است. زمانی آیتالله خامنهای فرمودند: در این جمع هشتاد و پنج، شش مجتهد وجود دارند که همین تکلیف ما را بسیار سنگین میکند. * بیحرمتیها و حرکتهای غلطی که برخی نسبت به جامعه اهل سنت انجام میدهند، آنها را میرنجاند مطلب دیگر که شاید به نظرم عمومی باشد، اینکه باید برای مناطق سنی نشین کارهای فرهنگی شود. بیحرمتیها و حرکتهای غلطی که برخی از معممّین شیعه و عامه مردم نسبت به جامعه اهل سنت انجام میدهند، آنها را میرنجاند. در منطقه ما کسی در یک کاروان حرف بسیار زشتی نسبت به جامعه اهل سنت زده بود. تکلیف همه ماست که از یکپارچگی و وحدت جامعه پاسداری کنیم و حرمت جامعه اسلامی و عرض و آبروی مسلمین را مثل خون و مالشان محترم بشماریم.» * متن سخنان آیتالله سیدعلیاکبر قریشی نماینده مردم استان آذربایجان غربی : «بسم الله الرحمن الرحیم، من سمت جدید را به حضرت آیتالله مهدویکنی تبریک عرض میکنم و از خداوند متعال برای حضرت آیتالله هاشمی جزای خیر میخواهم که با شهامت و با کمال تواضع وارد میدان شدند و نگذاشتند این جریان به یک جریان سیاسی تبدیل شود. واقعاً خضوع، تواضع و نکتهبینی ایشان، کاملاً جای تشکر دارد. * خاطره آیت الله قریشی از دیدار 40 سال قبل با هاشمی در ارومیه حدود 40 سال قبل جناب آقای هاشمی به همراه آقای هاشمیان به ارومیه تشریف آورده بودند که در منزل مرحوم آقای فوزی، مهمان بودند. من هم درآنجا بودم که آقای هاشمی فرموده بودند: در جریان ترور حسنعلی منصور احساس کردند من هم درآن مجموعه هستم که مرا گرفتند و میخواستند از من اقرار بگیرند. در 24 ساعت 9 ساعت مرتب زیر شلاق بودم. میزدند و وقتی بیهوش میشدم، دست برمی داشتند و وقتی به هوش میآمدم، باز آن قدر میزدند که بیهوش شوم. سرانجام قبول کردند که من در آن مجموعه نیستم و از من دست کشیدند. * فضیلتهای حضرت آیتالله هاشمی فراموش شدنی نیست من این جریان را از خود آقای هاشمی شنیدم و امشب مناسب دیدم که عرض کنم. حضرت آیتالله هاشمی، خواه در خبرگان باشند یا نباشند، این فضیلتها به نام ایشان ثبت و ضبط است. یکی از ارکان انقلاب هستند. همانطور که آیتالله مهدویکنی اشاره فرمودند، همیشه در خدمت ایشان خواهیم بود. فضیلتهای حضرت آیتالله هاشمی فراموش شدنی نیست.» * متن سخنان آیتالله سیدیوسف طباطبائینژاد نماینده مردم استان اصفهان : «بسم الله الرحمن الرحیم. من هم واقعاً از وضعیتی که امروز پیش آمد، خوشحالم که خیلی از دشمنان به خبرگان امروز چشم طمع دوخته بودند و فکر میکردند مشکلی به وجود میآید. الحمدلله با تدبیر حضرت آیتالله هاشمی، به بهترین نحوی که قابل تصور بود، انجام گرفت. واقعاً باید از حضرت ایشان تشکر کنیم. * این چه ولایتمداری با بصیرتی است که نماینده ولی فقیه اش بی بصیرت است نکته دومی که مهمترین حرفم است، همان است که جناب آقای نعیمآبادی به آن اشاره کردند و آن، اینکه باید به این وضعیت رسیدگی کرد. گروهی هستند که شاید قصد خوبی داشته باشند، اما اکثراً سواد درستی ندارند و نمیدانند بصیرت را با «س» مینویسند یا «ص»، ولی هر کس، به خصوص شخصیتهای روحانی، طبق میلشان رفتار نکند، این مسائل را تکرار میکنند، کمااینکه در نماز جمعه دو هفته قبل دیدم دارند شعارهای غیرمعمولی میدهند که گفتم نباید شعارهای غیرمعمولی نسبت به آقای هاشمی بدهند. همین حرف من باعث شد که حتی تا دم دفتر آمدند و در رسانهها نوشتند: «امام جمعه ما، بصیرت، بصیرت» آن وقت ادعای ولایتی بودن هم میکنند، در حالی که هنوز من عزل نشدم و نماینده ولی فقیه و عضو خبرگانم. *جریان بسیار خطرناکی که همه را به جز رهبری بکوبند و در انتها نگویند: «الحکم لولی العصر» یعنی روال خوارج بعد از آن در مراسم ختمی که برای آقای بروجردی، داماد مرحوم امام در قم برگزار شد، عدهای علیه حاج سیدحسن شعار دادند. اینکه هر کس بخواهد علیه هر کس که طبق میلش عمل نمیکند، شعار دهد، نمیشود و معنایش این است که ما روحانیون باید تابع این گروه باشیم. یعنی به جای اینکه ما هدایتگر باشیم، آنها میخواهند هدایتگر باشند. این واقعاً وضع وارونهای است که به نظر میرسد گفته بعضی از بزرگان که بوی مشروطه میآید، درست باشد. یعنی میخواهند روحانیت را کنار بزنند. صحبت از گروهها و جناحها نیست. جریانی است که من بدتر از جریان سبز میدانم. جریان بسیار خطرناکی که همه را به جز رهبری بکوبند و بعید میدانم در انتها نگویند: «الحکم لولی العصر» یعنی روال خوارج. *متأسفانه گاهی در مجلس شورای اسلامی هم عوام الناس هستند که رفتند نماینده شدند و شعارهای کوچه و بازار را بدون فکر میدهند نباید این مسئله را کوچک فرض کنیم، مسئله بسیار خطرناکی است. به شخصیتهای غیرروحانی کاری ندارند و متأسفانه گاهی در مجلس شورای اسلامی هم عوام الناس هستند که رفتند نماینده شدند و شعارهای کوچه و بازار را بدون فکر میدهند. بعضی از روحانیون هم وقتی سخنرانی میکنند و افرادی همین شعارهای نادرست را میدهند، به جای اینکه تذکر بدهند، تشویق میکنند. این حرکت واقعاً خطرناک است. با بیتوجهی داریم به خودمان لطمه میزنیم. بالاخره امام فرموده بودند که اسلام منهای روحانیت، یعنی اسلام منهای اسلام. این یک روش دشمن است و به نظرم مقابله با آن سختتر از همه توطئههایی است که تاکنون بود. یعنی توطئهای که در مشروطه و قبل از آن بود. در مسئله ملی کردن صنعت نفت بود که از روحانیون استفاده میکنند و خیال میکنند میتوانند ادامه بدهند که هیچ وقت نتوانستند. تمام انقلابهایی که به دست روحانیون شده، بعد از کنار گذاشتن روحانیون برگشته و نتوانستند آن کار را ادامه بدهند. این روش دشمن بود. البته تاکنون با هوشیاری امام و رهبری عزیز و مردم، این توطئهها کارساز نبود و انقلاب ما در مقایسه با حرکتهای سابق طولانی شد، ولی این تیر خلاص را دو مرتبه شروع کردند. نباید این مسئله را کم اهمیت بگیریم. مسئله یک روحانی و دو روحانی نیست. آقای هاشمی رفسنجانی را میگویند و بهانه آنها این است که مقام معظم رهبری درباره خواص بیبصیرت چنین گفتند. تمام توجه خود را روی آقای هاشمی متمرکز میکنند. بالاخره خیلیها هستند که سکوت کردند و حرف نزدند. ضمن اینکه اگر سکوت نکنند هم حرفهای دیگری میزنند. * از صدا و سیما گله مندم این دفعه در نماز جمعه گفتم که از صداوسیمای تهران گله دارم که چرا فقط از شش نفر از نمایندگان رهبری اسم بردید که با حرکت 25 بهمن مخالفت کردند. از همه جا به ما نامه نوشتند و تلفن کردند که شما کجا بودید؟ گفتم: من که تنها نیستم. ما 30 نفر نماینده ولی فقیه در استانهای مختلف هستیم. گفتم: این گله را دارم و باید حواسشان جمع باشد. تمام نمایندگان ولی فقیه، تمام ائمه جمعه و ائمه جماعات با این کار آن هم در این وضعیتی که دشمن میخواهد در کشور ما آشوب باشد، مخالف هستند. عدهای گفته بودند: خیال کردیم منظور فلانی این است که چرا فلانی و فلانی رنگ عوض کردند و صداوسیما اسم آنها را گذاشت. آنها خیال میکردند که منظورم آقای ناطق نوری است. یعنی الان وضعیت کشور ما اینگونه است. باید حواس همه ما، مخصوصاً ائمه جمعه و خبرگان جمع باشد که «لو یطیعکم فی کثیر من الامر لعنتم» (سوره حجرات، آیه شریفه 7) اگر بنا باشد ما دنبال مردم برویم، فاتحه ما دربست خوانده است.» *متن سخنان حجتالاسلام والمسلمین سیدعبدالهادی حسینی شاهرودی نماینده مردم استان گلستان : بسم الله الرحمن الرحیم، با آرزوی توفیق برای همه، به ویژه صاحب جلسه امشب، حضرت آیتالله هاشمی رفسنجانی، نکتهای در ذهنم بود که میخواستم عرض کنم. خبر داریم که از مدتها قبل و حداقل هفتهای یک شب، حضرتعالی با رهبر انقلاب جلسه دارید که صحبتها، تبادل آرا و مشورتهایی است. معمولاً وقتی دو رفیق قدیمی با هم مینشینند، صحبت هایشان را آزادانه میکنند. رجای واثق داریم که آن جلسهها به برنامه امروز ربطی نداشت. یعنی به عنوان رئیس مجلس خبرگان نبود، به عنوان دو یار قدیمی و دو طرفدار انقلاب بود که انشاءالله این برنامهها مستمر باشد و هیچ وقت به هم نخورد.» * متن سخنان حجتالاسلام والمسلمین سیدصابر جباری نماینده مردم استان مازندران : «بسم الله الرحمن الرحیم اذا قیل لکم تفسحوا فی المجالس فافسحوا یفسح الله لکم (سوره مبارکه مجادله، آیه شریفه 11) میشنیدیم که مرحوم شریف العلمای مازندرانی با شیخ اعظم انصاری در مرجعیت تعارف داشتند. اخیراً میگفتند الان زمان دیگری است و آن مسئله تکرار نمیشود. اما امروز آن حادثه تاریخی تکرار شد. من به عنوان یک روحانی و طلبه تشکر میکنم. مسئلهای که باید عرض کنم، این است که از جناب آیتالله هاشمی رفسنجانی خواهش میکنیم در خبرگان حضور داشته باشند. تا الان صحبتها را گوش کردم و دیدم تقاضایی نشد که آیات عظام واعظ طبسی و جنتی تشریف بیاورند و جلسات خبرگان را سنگین بکنند. اینگونه نباشد که وظایف دیگرشان، مانع این حضور شود. مسئله دیگر اینکه دو گروه هستند که شاید نسبت به حادثه امروز حساسیت داشته باشند. یک گروه ما هستیم که باید مدافع و خوشحال باشیم و تبلیغ کنیم. گروه دیگری هستند که میخواستند از آب آلوده ماهی بگیرند. این گروه رها نمیکنند. مطمئن باشید اینگونه نیست که ما تبریک بگوییم و همه چیز تمام شود. عدهای در بیرون کشور هستند که ناراحتند. * آیت الله هاشمی هم می توانستند با واردات مردم را راضی کننداما دنیال زیر بناها و اشتغال و تولید رفتند در اول سخنانم آیهای خواندم که میگوید: جا باز کردن برای دیگران وظیفه شرعی است. در همان ملاقاتی که آقای سلیمانی شرحش را دادند، وقتی خدمت ایشان رسیدیم، یکی از گلایهها این بود که مردم را از دست میدهیم و گرانی میشود. ایشان فرمودند: میتوانیم با همین پولهایی که داریم هزینه کنیم، اجناس بیاوریم و مردم را راضی کنیم. ولی میخواهیم کاری کنیم که اگر در مملکت را بستیم، کشور اداره شود. والاّ میتوانیم اجناس بیاوریم و مردم هم راضی شوند.»بنابراین باید از فردا مواظب داخل و خارج کشور باشیم تا از این حادثه بسیار عالی و ارزشمند حسن استفاده شود. * متن سخنان حجتالاسلام والمسلمین ابوالقاسم وافی یزدی، نماینده مردم استان یزد بسم الله الرحمن الرحیم به عنوان طلبهای که در خدمت آقایان هستم، از سال 1337، یعنی 52 سال است که با جناب آیتالله هاشمی رفسنجانی آشنایی خیلی نزدیک دارم. البته همیشگی نبود، ولی چه آن زمانی که در حوزه بودند، یعنی 15 خرداد 1342 و چه بعد از آن و پس از پیروزی انقلاب در دو دوره مجلس شورای اسلامی با ایشان آشنا بودم. * هاشمی معروف به سعه صدر است / در زمان ریاست مجلس با وجود رفاقت و الفت دیرین با شهید بهشتی جلوی حرف زدن منتقدان ایشان را نگرفت حتی از نهضت آزادی ! چون همه آقایان تشکر کردند، من بنا بر تکرار ندارم، ولی ایشان همیشه به سعه صدر معروف بودند. یادم است که یکی از افراد نهضت آزادی در اوایل مجلس پشت تریبون آمده بود که حرف بزند. تعریضی به مرحوم شهید بهشتی داشت که نزدیک بود فضای مجلس متشنج شود. آقای هاشمی از آن بالا اشاره کردند که بگذارید حرف بزند، چون حرف زدن اینها ماهیتشان را نشان میدهد. حتی در اینگونه موارد هم ایشان تحمل میکردند. *آقا فرمودند خورشید طلوع نکند روزی که من باشم و هاشمی نباشد فقط به ذکر خاطرهای میپردازم که شاید بعضی از آقایان نشنیده باشند. یکی از شواهد قضیه خود آیتالله هاشمی رفسنجانی هستند. اوایل مجلس شورای اسلامی یکی از جلسات حزب جمهوری در یکی از سالنهای مجلس برگزار شد که شاید 100 نفر از نمایندگان بودند. ایشان جملهای را نقل کردند و فرمودند: آشنایی من با مقام معظم رهبری اولین بار در حرم امام حسین(ع) و در کربلای معلاّ بود. همان جا از خداوند متعال خواستم که خورشید از مشرق طلوع نکند در زمانی که من باشم و ایشان نباشند. این تعبیر ایشان بود. فردای همان روز که آیتالله خامنهای رئیس جمهور بودند، برای کاری خدمت ایشان رسیدم و این جمله را نقل کردم. ایشان فرمودند: درست است و من هم همین را از خدا خواستم. این عین تعبیری بود که آقا فرمودند. * خاطره ای از روحیه بالای هاشمی در پادگان و سربازی می خواهم بگویم علاقه رهبری به ایشان و ارتباط ایشان با رهبری، چه در زمان امام و چه در دوران شکنجه و چه در زمان رهبری آیتالله خامنه ای بر دوام بود. زمانی که آقای هاشمی را برای سربازی گرفته و به پادگان حر برده بودند، در پادگان با ایشان دیدار کردم که روحیه سربازی ایشان با روحیه زمانی که پای درس امام بودند، هیچ تفاوتی نکرده بود. حتی جلوی مأمور فرمودند: در اولین فرصت که بتوانم، فرار میکنم و با مبارزین کار میکنم. تقاضای من این است که با این ویژگیها و علاقهای که به رهبری دارند و علاقهای که رهبری به ایشان دارند و انتظاری که حداقل طیف ما که در سی، چهل سال گذشته خدمت ایشان بودیم، به گونهای تقویت شود که هیچ روزنهای برای بهرهبرداری شوم دشمن باقی نماند، کما اینکه تا به حال اینگونه بودید. * اگر این تعبیرات رهبری ر در مورد هاشمی جمع کنند چندین صفحه می شود تعبیراتی که رهبری در مورد شما داشتند، موجود است که اگر این تعبیرات را جمع کنند، شاید حدود دو سه صفحه باشد که در مقاطع مختلف فرمودند. انشاءالله خداوند هم سایه مقام معظم رهبری را بر سر ما مستدام بدارد و حضرتعالی را برای انقلاب حفظ کند و هم این صمیمیت و صفا بین شما ادامه داشته باشد. خود شما فرمودید که به رهبری گفتم نظر شما برای من حجت است و اگر مخالفت کنم، پیش خدا جواب ندارم و اگر شما هم با نظرات من مخالفت کنید، حجت دارید. انشاءالله این ارتباط موجب یأس دشمنان و امید دوستان شود.» *متن سخنان حجتالاسلام والمسلمین سیدعلی شفیعی، نماینده مردم استان خوزستان بسم الله الرحمن الرحیم بزرگوارانی که صحبت کردند، عموماً از آیتالله هاشمی رفسنجانی تشکر کردند که امروز با همه اخلاص، تواضع و سعهصدر، سمت خود را به آیتالله مهدویکنی واگذار کردند. هرچند این مسئله بسیار حائز اهمیت است، ولی در تاریخ اسلام سابقه دارد. مراجع بزرگ مرجعیت را از خود جدا و به دیگران واگذار کردند. بعد از شیخ انصاری، آقایان مراجع جمع شدند و یک فرد دیگری را غیر از خود معرفی کردند. هرچند جریان امروز هم خیلی مهم بود. اما از نظر بنده جدای از تشکری که آقایان از حضرت آقای هاشمی کردند، دو نکته دیگر هم باید مورد توجه باشد. اول تشکر از زحماتی که جناب آقای هاشمی پس از فوت مرحوم آیتالله مشکینی تا امروز به عنوان رئیس مجلس خبرگان کشیدند. جمله و کلمهای میگوییم و چیزهایی میشنویم، اما تا زمانی که از نزدیک دست انسان بر آتش نباشد و مسائل را از نزدیک لمس نکند، متوجه نمیشود که ماهیت و واقعیت این سمتها چیست و چه زحمات طاقت فرسا و چه مشکلاتی در پی دارد! «یری الناس الدهنن فی غواریر صافیا، و لم یدری یجری علی الرأس صمصعی، مردم روغن را صاف و شسته در شیشهها میبینند، اما نمیدانند چه بر سر کنجد در آسیاب آمده است.» نباید از زحمات آیتالله هاشمی رفسنجانی که با بزرگواری، بزرگ منشی و علوّ دید که مجالی ریاست خبرگان ایشان متجلّی بود، غفلت کنیم. تشکر اصلی از آنجا شروع میشود. نکته دوم این است که اگرچه از ایشان تقدیر و از آیتالله مهدویکنی تشکر میکنیم، باید از نبودن جناب آقای هاشمی در جایگاه ریاست خبرگان اظهار تأسف کنیم. همه تشکر کردیم که ایشان واگذار کردند، اما این تشکر باید همراه با تألم و تأسف حداقل نسبی باشد که ایشان در این جایگاه نیستند. اگرچه این سمتها برای این شخصیتها با نفس زکیه و عالیهای که دارند، قابل اهمیت نیست، ولی ما که تابع یک نوع احساسات و عواطف هستیم، هرچند تا مدتی، ناراحت میشویم. میخواهم شعری بخوانم که شاید زیاد مناسب نباشد، ولی بیمناسبت مطلق نیست: *قبول داریم که آیتالله مهدویکنی گوهری از گوهرهای انقلاب هستند، ولی قبول داشته باشیم که آیتالله هاشمی رفسنجانی دریاست، اما دریایی نیست که فرو رود و نشست کند چرا خون نگریم، چرا خوش نگریم که دریا فرو رفت و گوهر برآمد قبول داریم که آیتالله مهدویکنی گوهری از گوهرهای انقلاب هستند، ولی قبول داشته باشیم که آیتالله هاشمی رفسنجانی دریاست، اما دریایی نیست که فرو رود و نشست کند. دریایی است که همیشه توفنده، جوشنده و خروشنده بوده و هست و انشاءالله باقی خواهد بود. من فکر میکنم ریاست مجلس خبرگان، ریاست مجمع تشخیص مصلحت و ریاستهای دیگر در مقابل اینکه مشیر، مشار، مشاور و مستشار مقام معظم رهبری هستند، اهمیت چندانی نداشته باشد. این یک مسئله نظام را شکل میدهد و استقرار میبخشد. بنابراین آیتالله هاشمی رفسنجانی همیشه بوده و هست. خود مقام معظم رهبری فرمودند: «هیچ کس برای من هاشمی رفسنجانی نمیشود.» نباید این فرمایش را از یاد ببریم. امیدواریم خداوند سایه مقام معظم رهبری و وجود آیتالله هاشمی رفسنجانی را در کنار رهبری، به عنوان حامی ولایت فقیه و بازو و عضد قوی انقلاب اسلامی حفظ کند. انشاءالله به برکت وجود متبرک این دو بزرگوار انقلاب ما تا آخر انقلاب جهانی امام عصر(عج) مستمر باشد.» *متن سخنان حجتالاسلام والمسلمین محمدتقی واعظی، نماینده مردم استان زنجان بسم الله الرحمن الرحیم عرض من به ذات در مورد آیتالله هاشمی رفسنجانی نیست، در مورد امام صحبت میکنم. امام خمینی(ره) خیلی بزرگ بودند و در معرفی امام همین بس- گرچه همه اندازههای امام نیست- که نظام جمهوری اسلامی با عرض و طولی که دارد و با اوضاعی که الان در دنیا پیدا شده، نشان میدهد امام در زمان خود نمیگنجید و فراتر از آن بود. امام یک اتفاق و یک انتخاب- مثل خود آقای هاشمی- نبود، بلکه یک واقعیت بود. این خصیصه واقعیت است که فرقش با سراب و توهم در همین است. امروز میبینید که امام هر روز گویاتر و نمایانتر و تجلّیاش بهتر است. در شخصیتهای امام همین بس که نظام اسلامی با همه عرض و طولش یک کلمه حرف در دهان مبارک امام بود. یک کلمه حرف امام، جمهوری اسلامی، ایران اسلامی و این همه آثار شد. * استخوان شکسته و گرم هستیم و نمیدانیم که امروز خبرگان چه شخصیتی را از دست داد آیتالله هاشمی، در زمان حیات امام(ره) در نمازجمعه گفت: من و امام خاک پای قنبر، غلام امیرالمؤمنین نمیشویم. نوارش موجود است. امروز خبرگان چنین شخصیتی را از دست داد. استخوان شکسته و گرم هستیم و نمیدانیم چه شد!» * متن کامل سخنان آیتالله محمد امامی کاشانی، نماینده مردم تهران بسم لله الرحمن الرحیم یک روز آیتالله هاشمی رفسنجانی در یکی از جلسات مجمع تشخیص به من فرمودند: شما آیتالله مهدویکنی را میبینید؟ من گفتم: ایشان کسالت دارند و بنا دارم که به عیادت ایشان بروم. ایشان فرمودند: حتماً بروید و از قول من بگویید اگر شما داوطلب هستید، من نیستم و من میگویم که شما هستید. یعنی خودم هم اعلام میکنم. بنده با آیتالله مهدویکنی سابقه دوستی 60 ساله دارم، همانگونه که با حضرت آیتالله هاشمی هم همین سابقه را دارم. ایشان کسالت داشتند و من برای عیادت به منزل ایشان رفتم و این نکته را گفتم. ایشان تعابیری داشتند، نظیر اینکه آقای هاشمی از صاحبان انقلاب هستند. بنا نداشتم بیایم و همیشه میگفتم که قطعاً نمیآیم. ولی اخیراً – به تعبیر ایشان- شل شدم و نمیدانم چکار کنم. اما اگر ایشان چنین چیزی را بگویند، من احساس شنروزی نمیکنم. در ادامه صحبت از کسالت و دکتر شد و از این صحبتها عبور کردیم. روز دیگری که باز در مجمع تشخیص بودیم، خدمت برادر عزیز جناب آیتالله هاشمی رفسنجانی، شرح گفتگوی با آیتالله مهدوی را نقل کردم. صحبتی هم با مقام معظم رهبری داشتند که برای من فرمودند که چند شب پیش مطرح شد. مدتی گذشت و جریان به صورت معلق ماند. چند روز بعد که شنیدم آقای مهدوی در بیمارستان بستری شدند، تلفن کردم تا حالشان را بپرسم. در گفتگوی تلفنی این نکته را به ایشان گفتم که خدمت جناب آقای هاشمی عرض کردم. * آیتالله هاشمی از همان روز اول خیلی تأکید میکردند که نباید در جامعه اینگونه تلقی شود که درون خبرگان اختلاف و تضاد است مسائل گذشت تا چند روز پیش آیتالله هاشمی به من تلفن کردند که میخواهم شما را ببینم. کجا ببینم و چکار کنم؟ من خدمت ایشان در مجمع تشخیص رسیدم. همه مسائل را مطرح کردند و گفتند: صحبتهای شما با آیتالله مهدوی به کجا رسید؟ دوباره همان مطالب را گفتم. ایشان فرمودند: من به اینجا رسیدم که اعلام کنم آیتالله مهدوی هستند. من هم گفتم: خیلی خوب است. به شما بگویم که اگر چه ریاست خبرگان مسئله بسیار مقدس و پاکیزهای است، ولی بود و نبودش چیزی به شما اضافه و کم نمیکند. به ایشان عرض کردم که به جناب آقای مهدوی هم این تعبیر را گفتم که ریاست خبرگان چیزی بر شما اضافه نمیکند و الان هم که نیستید، چیزی از شما کم نکرده است. ولی هر طور که صلاح میدانید، عمل کنید. آیتالله هاشمی خیلی تأکید میکردند که نباید در جامعه اینگونه تلقی شود که درون خبرگان اختلاف و تضاد است. البته آیتالله مهدویکنی هم روی این مسئله خیلی حساس بودند. هر دوی بزرگوار روی این نکته حساسیت داشتند. به هر حال آیتالله هاشمی رفسنجانی فرمودند: من کنار میروم تا میدان باز باشد و آیتالله مهدویکنی انتخاب شوند. من همان شب به ایشان زنگ زدم. یعنی وقتی به منزل آمدم، تلفن و احوال پرسی کردم و گفتم: امروز با آیتالله هاشمی قرار داشتم و صحبت کردم و ایشان هم قطعاً به اینجا رسیدهاند. آیتالله مهدویکنی فرمودند: اشکال ندارد. می دانید که آیتالله مهدویکنی کسالت دارند که به خاطر سابقه بیماری سیاتیک است و عمل قلب هم کردند. اینگونه مسائل استرسی برای آدم دارد. ایشان گفت: خیلی خوشحال کردید که تلفن زدید. چون ناراحت بودم. قبول کردم، ولی واقعاً ناراحت بودم. * آیت الله مهدوی کنی و آیت الله هاشمی از ذخایر انقلاب، اسلام و امید جهان اسلام هستند انشاءالله خداوند متعال این دو برادر بزرگوار و عزیز را که واقعاً از ذخایر انقلاب، اسلام و امید جهان اسلام هستند، حفظ کند. هر مسلمان، مخصوصاً شیعیان و برادران اهل سنت در داخل کشور و علمای شیعه و سنی کشور، از اینکه اینگونه برخوردها میشود، خیلی خوشحال میشوند و از اینکه خدای نخواسته تشاقّی باشد، ناراحت هستند. * تفویض رسم متداول علماست یکی از دوستان ما مطالبی راجع به تفویضها نقل کردند. واقعاً تفویضها در تاریخ تشیّع زیاد بود. شخصیتی که به شهر، زیارتگاه یا جایی میآمد، شخصیت سابق و برجسته گذشته، جای نماز و درسشان را به آن عالم میدادند. این رسم در بین علما متداول است. انشاءالله که خداوند متعال این انقلاب را به دست رهبر عزیز ما که واقعاً همانگونه که علم بر دوش امام عزیز بود، پرچم را به دوش گرفتند، به دست ایشان، این پرچم به دست مبارک امام عصر(عج) تقدیم شود.» 10:37 PM پويان Sunday, May 15, 2011
٭
........................................................................................حضرت آیات الله مطهری ! ز قديم گفته اند پشتِ سرِ مرده بد نگوييد، و احترام اش را حفظ کنيد، و حتی اگر انسان خوبی نبوده فاتحه ای نثار روح اش کنيد و از خدا بخواهيد که او را ببخشد و بيامرزد. اما اين پند و اندرزها ظاهرا شامل همه کس نمی شود و به بعضی ها می شود بعد از مرگ هم اهانت کرد. يکی از آن ها، همين صادق هدايت خودمان است، که مرده و زنده اش با هم فرقی ندارد و از بدو شناخته شدن تا همين امروز از مخالفان اش فحش خورده است و بد و بيراه شنيده است. حين مطالعه ی جلد پانزدهم مجموعه آثار مرحوم آقای مطهری به اين جملات رسيدم و ديدم که ايشان هم صادق خان را از محبت خود بی نصيب نگذاشته است: "اينهاست که يک سلسله فيلسوفان بدبين و به اصطلاح «گريان» به وجود آورده. و مسئلهء خودکشی که در قديم مطرح بوده است و امروز هم گاهی مطرح می شود که اصلاً خودکشی آيا يک کار منطقی است يا منطقی نيست، از نظر اين افراد کار منطقی است... در عصر ما هم می دانيم اين فکرها وجود داشته، در ميان غربيها وجود داشته و در ميان شرقيها هم وجود داشته، و اين مردک، صادق هدايت، پيام آور اين پيام بود، اين فکر را تبليغ می کرد و هميشه در نوشته هايش آن چهره های زشت زندگی را مجسم می کرد، همهء زندگی را مثل لجنزاری مجسم می کرد که جز لجن و گنديدگی چيز ديگری در آن وجود ندارد و يک عده کرمهايی در اين لجن به نام «انسان» دلشان را خوش کرده اند و دارند به همين زندگی کثيف خودشان ادامه می دهند. خودکشی را تبليغ می کرد. آخر خودش هم تحت تاثير حرفهای خود قرار گرفت و خودش را در سال ۱۳۲۰ کشت، و چقدر جوانهايی در ايران که تحت تاثير کتابهای او قرار گرفتند و خودکشی کردند..." (مجموعه آثار استاد شهيد مطهری، جلد ۱۵، جلد دوم از بخش تاريخ، چاپ سوم، اسفند ۱۳۸۶، صفحات ۹۹۹ و ۱۰۰۰). اولا آقايان تدوين کننده ی مجموعه آثار آقای مطهری تاريخ خودکشی هدايت را تصحيح کنند چون ايشان در سال ۱۳۳۰ به زندگی اش خاتمه داده است نه ۱۳۲۰. ثانيا کاش آقای مطهری به جای گرفتن انگشت اتهام به سوی صادق هدايت، از "مردک"هايی سخن می گفتند که زندگی را تبديل به لجنزاری کرده اند که انسان ها "مجبورند" مانند کرم در آن بلولند و به يک زندگی کثيف و پر از دروغ و فساد ادامه دهند. ثالثا جوان های ايرانی، و حتی خود آقای هدايت اگر گرفتار زندگی کثيف و پر از دروغ و حيله و نيرنگی که "مردک"های واقعی برای آن ها ساخته بودند نبودند، هرگز خودکشی نمی کردند و هزار اثر تشويق کننده به خودکشی و ستايشگر مرگ هم که نوشته می شد، کم ترين تاثيری بر خواننده نمی گذاشت. و آخر اين که گيرم فرمايش استاد صحيح، فرمايش استاد متين، فرمايش استاد مستدل، به کار بردن کلمه ی اهانت آميز مردک، آن هم خطاب به کسی که دست اش از دنيا کوتاه است و امکان پاسخگويی ندارد برای چه؟ سخن مان را با نظر استاد بزرگ، علی اکبر دهخدا در باره ی "مردک" مورد اشاره ی آقای مطهری خاتمه می دهيم: "...صادق نابغهء از نوابغ جهانی است و بتازگی فرانسويان بعظمت مقام وی پی برده و ميتوان گفت که در آن مملکت کمتر کسی از اهل ادب هست که با نظر تحسين و اعجاب در اين داهيهء ايرانی بيند و ببزرگی فکر و روح او اعتراف نکند." (لغت نامه دهخدا، ذيل ماده صادق هدايت Labels: حضرت آیات الله مطهری 5:25 PM پويان Saturday, April 23, 2011
٭ آسید مصطفی روزه خوان ولایتمان
........................................................................................به یاد علی اکبر سعیدی سیرجانی روضه خوانهاي سرشناس ولايت ما هم هفت هشت نفري بيشتر نبودند. ملاي ارشدشان گرفتار تعلقات دنياي دني شده بود و براي حفظ املاك گسترده و جمع آوري صحيح و سالم چهار دانه جو و گندمش چاره اي نداشت جز اطاعت حاكم وقت و به اصطلاح خودش " اولي الامر". روضه خوان ديگري كه از قرية پاريز آمده و يخش گرفته و منبرش گل كرده بود، متاسفانه دستش به صنار سه شاهي حقوق دولت بند بود و خاصيت مواجب دولتي در زبان روضه خوان، شبيه همان خاصيت شيريني است و دندان قاضي. ملاي " ده يادگاري" هم گرفتار مخارج سنگين سه عدد عيال ضعيفة پاشكسته بود و يك دو جين بچة قد و نيمقد. ملاي خوش آواز آباده اي هم گرفتار اين دو نخود ترياك بي پير بود و خودتان بهتر مي دانيد پيرمرد فلك زدة ترياكي را ببرند بيندازند توي هلفدوني يعني چه. دو سه ملاي ديگر هم نه سر پياز بودند و نه ته چغندر، و معتقد به دستورالعمل بي دردسر" حافظ وظيفة تو دعا گفتن است و بس"... معجزه بعد از شهريور بيست كه قدرت مركزي از هم پاشيد و مسندنشينان استبداد هر يك ازگوشه اي فرا رفتند، اوضاع ممكلت دستخوش هرج و مرج شد و بيش از همه اوضاع ولايت عشاير نشين ما سيرجان. شهرك مسكين ما به علت موقعيت جغرافياييش هرگز رنگ آسايش به خود نديده است، گاهي دستخوش تاراج ايلات بهارلو و صلواتي و قشقايي بوده است كه چون اجل معلق از دشتهاي فارس بر سر مردم نازل مي شده اند؛ و زماني عرصة تركتار ايلات افشار و بچاقچي و ارشلو كه در صحاري و دره هايش مي زيسته اند. عشاير بيابان گرد صحرانشين گاهي رسما لشگر مي كشيدند و به ايلغار مي آمدند و بود و نبود مردم را مي بردند، و گاهي هم به صورت دسته هاي پراكنده در جاده هاي بندرعباس و كرمان و فارس به شغل البته بركت خيز راهزني مي پرداختند و احساس امنيت را از دل مردم مي ربودند و خواب راحت را از چشمشان. بعد از شهريور بيست نوبت تركتازي به همين دسته هاي كوچك كاروان زن رسيده بود؛ و در راس آنها، راهزن كاركشتة بي پروايي به نام مراد علي مراد غوغا مي كرد. جناب مراد خان چيزي از مقولة اجنه بود. نام ناميش لرزه بر اندام مسافران و تاجران مي افكند و خبر راهزنيها و كشتارهايش هر چند روز يك بار نقل محافل شهري مي شد، بي آنكه شخص البته شخصيش به چشم آدميزادگاني از قبيل افسران پادگان رسيده باشد، يا لااقل در تيررس ماموران البته وظيفه شناس و جان بر كف امنيه قرار گرفته باشد. علاوه بر اين، مرادخان نازنين ظاهرا با عوالم طي الارض هم رابطه اي داشت؛ چه، در يك شب هم در " تنگه زاغ" بندرعباس راه بر كاميوني مي بست و كالايش را به غارت مي برد و هم در "گردنة هشون" بافت قافله اي را مي زد و هستي خلايق را مصادرة انقلابي مي كرد؛ و حال آنكه فاصلة بين اين دو نقطه، براي مردم معمولي بي نصيب از كرامت طي الارض، دست كم چهار پنج روز راه بود. دردسرتان ندهم. تاخت و نازهاي مرادخان مردم ولايت را بجان آورد و خلايق رنجور از ناامني و بي قانوني، به چاره جويي برخاستند. گروهي در تلگرافخانة شهر متحصن شدند و با تلگرافهاي لابه آميز پر امضا از دولت مركزي تقاضاي معجزنمايي كردند و گروهي هم در مجالس روضه خواني دست به دعا برداشتند. همه در انتظار وقوع معجزه اي بودند، چه از ملا اعلي و چه از پايتخت شاه. و بر اثر همين دوران طولاني و تلخ انتظار، وقتي خبر ماموريت سردار بلوچ در شهر پيچيد، مردم نفس راحتي كشيدند و اگر رمقي و بضاعتي نمانده بود كه هفت محله را چراغان و هفت گبر را مسلمان كنند، دست كم تبريكي خشك و خالي تحويل يكديگر دادند و به انتظار ورود سردار بلوچ نشستند تا بيايد و دمار از روزگار مراد برآورد و شهر و جاده هاي اطراف شهر را قرين امنيت و آسايش كند. در اين مرحله خوشبختانه دوران شوق و انتظار چندان طولاني نبود، اگر چه در چشم مردم تشنة عدالت و امنيت هر دقيقه و ساعتش همسنگ سالي و قرني مي نمود. يك روز صبح خبر _ به قول سجع پردازان: بهجت اثري_ در كوچه پس كوچه هاي ولايت پيچيد كه سردار بلوچ با يكصد نفر بلوچ مسلح نيمه شب ديشب وارد شده و در محوطه اداره امنيه چادر زده اند و همين امروز و فرداست كه تخم دزد و راهزن را از سينة كوه و كمر و صفحة دشت و بيابان براندازند. خيابان خالي كه شريك شور و نشاط همشهريان بنده باشيد و به چشم خود ببينيد چه احساس امنيتي ناگهان در فضاي ولايت موج زن شده است. جايتان خالي كه شاهد جلوه هاي مخيلة افسانه آفرين مردم باشيد و از زبان پير و جوان ولايت داستان دلاوريهاي سردار بلوچ و قدرت معجزآساي بلوچها را بشنويد و يقين حاصل كنيد كه ديگر كار دزدان زار است و كشتي بان را سياستي دگر آمده است. و در عين حال جايتان خالي كه مثل اغلب مردم سودازده و مشتاق سيرجان هشدار_ البته مغرضانه و صد البته ابلهانة_ ولگرد مشهور ولايت ما غلامعلي عرقي را نشنيده بگيريد كه با شنيدن خبر اعزام بلوچها، در كوچه و بازار راه افتاده و بشكن زنان ورد تازه اي گرفته بود كه " نكند گرگ پوستين دوزي". باري، نزديكيهاي ظهر سر و كلة سردار ريگي فرماندة فوج بلوچ با سبيلهاي از بناگوش گذشته و صورت آفتاب سوخته و اندام ورزيده و لبهاي سياه و چشمان خون گرفتة خمار آلودش در فلكة دم بازار نمايان شد، و در التزامش چند نفر از آن بلوچهاي اصيل تفنگ بردوش خنجر بركمر، با تنبانهاي گشاد و سبيلهاي دراز و اخمهاي درهم رفته و چشمان شراره بار. منظره به حدي هيبت آميز و رعب آور مي نمود كه با گذشت چهل سال هنوز هم تصورش لرزه بر اندام و رعشه در انگشتانم مي افكند، آنهم در اين روزهاي البته بركت خيز و لبريز از آرامش و امنيتي كه در زير زمين خانه ام نشسته ام و با زمزمة بيگاري به كه بيكاري، به ياد آن روزگار قلم مي زنم. اگر شما هم چهل سال پيش در آن نخستين روز ورود _ البته مسعود_ بلوچها، در دهنة بازار سيرجان ايستاده بوديد و با چشمان حيرت زدة خود ديده بوديد كه چگونه بلوچ شيرين كار چابك حركاتي با يك اشارة سردار خنجرش را از كمر مي كشد و در شكم يكي از جوانان رهگذر مي نشاند كه بي اعتنا به وجود خان از بلوچستان آمده آوازش را مي خوانده و راهش را مي رفته است، آري اگر چشمتان به خون فواره زن و شكم دريده و روده هاي بيرون ريختة جوان سربه هوا افتاده بود، شما هم امروز همان احساسي را مي داشتيد كه من دارم. شايد هم حال و روزگارتان از حالتي كه من دارم وحشت آميزتر مي بود، اگر بامداد روز بعد، ناظم مدرسه شما و همكلاسان و همسالانتان را به صف كرده بود و با فرمان مشق نظامي از بازار سرپوشيده و تنها خيابان ولايت عبور داده و به خارج از شهر برده بود تا در ميدانگاهي مقابل ادارة امنيه صف بكشيد و همراه چند صد نفر از مردم كنجكاو انتقام جو به انتظار بايستيد تا از لب ديواربلند ادارة امنيه قيافة آفتاب سوختة هشت بلوچ نازنين طلوع كند و در دست هر يك سر بريده اي؛ تا مردم ببينند و بدانند و به ديگران بگويند كه چگونه سردار بلوچ يك شبه معجزنمايي كرده و گرد سفر از سر و سبيل خود نتكانده، هشت تن از اجلة دزدان البته خطرناك بياباني را گرفته و سرشان را بريده و به تماشاي چشم و دل عبرت بين و عبرت پذير خلايق نهاده است. اگر اين دو منظره را ديده بوديد، مسلما در حال حاضر شما هم دستخوش همان رعب و هيجاني مي شديد كه من شده ام. اما نمي دانم حال و روزگارتان چگونه مي بود، اگر يكي از سرهاي بريده نظرتان را جلب مي كرد و از فاصلة بيست متري چشم و ابروي مشكي و ريش نتراشيده و كاكل آشفته اش به نظرتان آشنا مي آمد و با نگاه حيرت آميز قيافة معصوم قربانعلي را تشخيص مي داديد كه همين غروب گذشته در قفاي خر لنگش به خانة شما آمده بود و بار "جاز"ش را به مبلغ يك قران فروخته و بعد از بردن جازها به مطبخ و گرفتن پولش، به حكم طبيعت مهربان و روستاييش خواهر كوچولويتان را تا سر كوچه سوار الاغش كرده بود. و نمي دانم حال و روزگارتان از چه مقوله اي بود اگر ساعتي بعد، از زبان بي بند و بار بزرگترها مي شنيديد كه اين هشت نفري كه سرهاي بريده شان را به نمايش گذاشتند نه دزد بوده اند و نه سر گردنه بگير، فعله هاي زحمتكش بينوايي بوده اند كه از بيابانهاي اطراف " جاز" مي كنده اند و بر پشت خرشان يا بر پشت خودشان بار مي زده اند و به شهر مي آورده اند تا سوخت تنور خانة شهريان را فراهم كرده باشند. و باز هم نمي دانم حال و روزگارتان چگونه مي بود اگر براي نخستين بار با ضرب المثل" گربة دم حجله" آشنا مي شديد و مي خواستيد عمق قضيه را بفهميد، و نهيب پدر خاموشتان مي كرد كه" درست را بخوان! بچه را چه به اين فضوليها". باري، سرگذشت ولايت ما و بلوچهايي كه به دعوت و اصرار و تقاضاي خودمان براي ايجاد امنيت و دفع تجاوز آمده بودند آنهم با فرمان بالابلندي از حكومت مركزي و آنهم با نشانهاي پر زرق و برقي كه زينت بخش لباسهاي عجيب و غريبشان بود، نه بدين كوتاهي است و نه بدين بي رمقي. اگر حال و مجالي باقي بود و گردش روزگار امان داد، شايد در يكي از شماره هاي آينده صحنه هايي از حكومت بلوچها را پيش چشم عبرت آموزتان بگسترانم. اما اكنون از اين مقدمه چينيها منظور ديگري دارم. براي ورود به متن قضيه همين قدر كافي است كه بدانيد سردار بلوچها در مدتي كمتر از يك هفته همه كارة ولايت ما شد، و سر زورمندان گردنفراز به درگاه او بر زمين نياز آمد. فرماندة پادگان خودش را در محوطة سربازخانه زنداني كرد و بكلي از آمد و رفت به داخل شهر دل برگرفت، كه: جايي كه درياست من كيستم. رييس امنيه هم كه جاي خودش را به سردار_ البته والاتبار_ سپرده بود با ترنم "بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش"، به عنوان استفادة از مرخصي البته استحقاقي راهي ولايتش گشت. رييس عدليه هم كه راه فراري نداشت، پشت سر هم تسبيح مي انداخت و بجاي ذكر سبحان الله ورد تازه اي گرفته بود كه " دخالت در امور انتظامي ربطي به عدليه ندارد". رييس نظميه هم كه قلتشن تر از خودي ديده بود، بي آنكه غرور رياستش جريحه دار شود، تبديل به داروغة حضرت سردار شد و از ملازمان دايمي ركاب عالي، و بر اثر اين بيعت همكاري نام همه لاتها و چاقوكشها و قداره بنداني كه خود را ياران سر بر كف او مي دانستند، به خيل بلوچهاي سردار پيوستند و گل بود به سبزه نيز آراسته شد. جماعت اوباش به سايقة هنر خداداده اي كه نزد ايرانيان است و بس، در فاصلة چند روز نه تنها شلوارهاي پشمي دكمه دارشان تبديل به تنبانهاي نيفه اي و پرچين بلوچي گشت، و سبيلهاي فروافتادة سرنگونشان چون دم عقرب جرارة جاني گرفت و سري بالا كرد، بلكه لهجه و حركاتشان نيز يكباره عوض شد و از سر تا به پا يكپارچه بلوچ خالص خلص از آب درآمدند. دور زمان به كام سردار بود و بلوچهاي همراهش. هر چند روز يكبار چندتايي سر بريده مي آوردند، و چون ديگر رغبت تماشايي در مردم نمانده بود و كسي در حوالي ادارة امنيه پر نمي زد، سرها را به نيزه مي كردند و سر چارسوي بازار شهر به نمايش مي گذاشتند تا مردم بدانند و به دزدان و راهزنان برسانند كه با بلوچ جماعت نمي شود شوخي كرد و اين تو بميري از آن تو بميرها نيست. البته اگر از تعداد دزديها و راهزنيها كاسته نشده بود علتش اين بود كه ظاهرا از اراضي آيش ديدة سيرجان و جاده هاي دور و برش راهزن مي جوشيد و احتمالا خداوند عالم زميني به اين بركت خيزي نيافريده بود؛ وگرنه جماعت بلوچان در كارشان موفق بودند، آنهم توفيقي كه منكرش به عذابهاي رنگارنگي گرفتار مي شد از شلاق خوردن و گوش بريدن گرفته تا غارت اموال و تصاحب عيال و سرانجام دريدن شكم. حال و هواي آن روزگاران فراموشم نمي شود. هنوز هم وقتي در متون فارسي به كلمة " اجل معلق" برمي خورم ناخواسته قيافة نازنين سردار بلوچ پيش چشم خيالم مي نشيند و چشمهاي خون آلودش را به صورتم مي دوزد و رعشه در مغز استخوانم مي دواند. ظاهرا بقية همشهريان نيز احساسي از همين مقوله داشته اند، و اگر جز اين مي بود، به چه علت كسبة بازار به محض پيدا شدن سر و كلة بلوچي پردة مغازه شان را پايين مي كشيدند و در پستوي پاچال دكان بزخو مي كردند. اگر جز اين بود، چرا بچه هاي محله به محض ديدن برق بلوچي در آن سر كوچه، دو انگشت را لاي لبانشان مي گذاشتند و با صداي سوت اعلام خطر، زنهاي همسايه را از سكوي سر كوچه و ساباط دم خانه فراري مي كردند و در پشت در خانه سنگري. اگر جز اين بود، چرا ماه رجب و شعبان به محرم تبديل شده بود و مردم ولايت يكباره ذكر الغوث الغوث برداشته و در مسجد هر محله ختم " امن يجيب" گذاشته بودند. و اگر جز اين بود، چرا ناگهان مجالس هميشه بهار روضه خواني در ولايت ما بهارش طولاني تر و بازارش بمراتب گرمتر شده بود و مردم با لعنتي كه به شمر ذي الجوشن و ابن سعد نا نجيب و خولي " حرامزاده" مي فرستادند، به دل خنك كن آبا و اجدادي خود متوسل شده بودند. جانكاه تر از ستم سردار و همراهان بلوچش تجاوزهاي بي حد و مرز الواط هواخواهش بود كه به عنوان نوچة سردار چون كرم درخت به جان درخت افتاده بودند و نشاني سوراخ سمبه هاي ولايت را در اختيار بلوچان مي گذاشتند و بهتر از هر سازمان منظم جاسوسي از درون خانه هاي دربسته و از حال مردم درخانه نشسته خبر داشتند و به سردار عالي جاه و بلوچهاي زير دستش خبر مي رساندند كه در فلان خانه مختصر طلا و نقره اي بهم مي رسد، و در فلان انبار چند گوني جو و گندمي موجود است و در پستوي فلان مغازه برنج و روغني ذخيره گشته و در حصار سر به فلك زدة فلان منزل زن و دختر خوش آب و رنگي پنهان شده است؛ و از اين بالاتر و ارزنده تر اطلاعات دست اولي از مقولات روانشناسي كه: فلان تاجر بيش از ده ضربه را تحمل نمي كند و هر چه بخواهيد مي دهد و فلان مالك را مي توان با دو عدد سيلي ناقابل تبديل به حاتم طايي كرد و فلان كاسب از آن پوست كلفتهايي است كه با هزار ضربه شلاق هم نمي توان حريفش شد، فقط وقتي حاضر است نم پس دهد كه گوشهايش را بريده باشند و بخواهند بيني اش را هم ببرند. هر خانه يا دكاني را كه بلوچها غارت مي كردند اين فرقة هوادار هم ته بساطش را مي روفتند. راه شكايت هم بسته بود، رييس تلگرافخانه در همان هفته هاي نخستين با دو سيلي جانانه، ادب شده بود و از قبول تلگرافهاي شكايت آميز خودداري مي كرد. ما كويريان جنوب ايران در بردباري و تحمل ستم استعداد فوق العاده اي داريم. اين استعداد خيره كننده مولود شرايط سخت اقليمي است يا گذشته هاي تاريخي؟ نمي دانم؛ و اگر هم مي دانستم جاي بحثش اينجا نبود. به خشم آوردن و به عصيان كشاندن مردم جنوب عموما و ما اهالي نجيب و بردبار سيرجان خصوصا، نبوغي فوق العاده مي خواهد و هنري در حد اعجاز؛ و نابغه هنرمند بلوچ از اين معجزنماييها نصيبي وافر داشت. در ولايت ما مردم عادت كرده اند كه از متصديان امر و ماموران دولت زور بشنوند و بله قربان تحويل دهند. في المثل اگر نره ديو تفنگ بر دوشي وسط ميدان شهر ايستاد و فرمان داد كه از اين ساعت به بعد مردم حق ندارند با هر دو چشمشان دنيا را تماشا كنند، بايد يك چشمشان را ببندند و يكي را باز نگه دارند، ما اهالي ولايت كه از اعتراضهاي گذشته خاطرات شيريني نداريم فوري فرياد سمعنا اطعنا سر مي دهيم و بجاي اعتراض به مصدر فرمان به جان هم مي افتيم كه چشم راستمان را ببنديم يا چشم چپمان را، و حد اكثر جسارتمان ممكن است اين باشد كه گاهي دزدانه از گوشه چشم ديگر هم نگاهي به پيش پايمان بيفكنيم. تاريخ نويسان سربه هواي قديمي اشتباهات مضحكي دارند و از جمله اينكه نوشته اند در هجوم چنگيزخان به شهر نيشابور مغولي در رهگذري به چند نفر خراساني برخورد، متوقفشان كرد و دايره اي دورشان كشيد و فرمان داد، "همينجا توي خط بايستيد، حق نداريد پايتان را از خط آن ورتر بگذاريد تا من بروم و شمشيرم را بياورم و گردنتان بزنم"، و جماعت حرف شنو البته ايستادند و البته مغول نازنين هم رفت و شمشيرش را آورد و وظيفة انسانيش_ و به قول آن شيخ خانقاه نشين: ماموريت الهي اش_ را انجام داد. بله، اين را تاريخ نويسان نوشته اند، منتها روايتشان غلط است و مشتمل بر دو اشتباه فاحش. يكي اينكه محل واقعه اصلا و ابدا نيشابور نبوده است. به هزار و يك دليل اين صحنه در كرمان عزيز ما اتفاق افتاده است و به اقرب احتمالات در خاك پاك سيرجان. البته ممكن است براي تبرية مورخان بهانه اي تراشيد كه بله، محل واقعه نيشابور بوده است اما جماعت" توي خط" هم ولايتيهاي ما بوده اند كه قصد تجارتي يا زيارتي گذارشان به نيشابور افتاده است. اشتباه فاحش ديگر اينكه روايت مورخان ناقص است. تنگ حوصلگي كرده اند و جزييات ماجري را ننوشته اند. ننوشته اند وقتي كه جناب مغول با شمشير آخته برگشت چه اتفاقي افتاد. به حكم قراين و امارات قضيه به همين سهل و سادگيها نبوده است كه بيايد و گردنشان را بزند. قبل از اجراي حكم قطعا سر و صداها برخاسته و ماجراها رخ داده است. مثلا وقتي كه سپاهي مغول برگشته، يكي از توي خطي ها ضمن سلام گرم و تعظيم چاپلوسانه اي كه به ارباب تازه و قاتل آينده تحويل داده است به چغلي رفيقش پرداخته كه: جناب مغول! اين همشهري پايش را گذاشت روي خط. و آن همشهري هم قطعا معاملة به مثل كرده است كه: حضرت خان! اين همشهري در غياب شما مي گفت بياييد بگريزيم. بگذريم از حاشيه رفتن و در پوستين البته پوسيدة مورخان افتادن. سخن از زبوني و ستمكشي همولايتي ها بود و هنرنمايي سردار در بجان آوردن مردمي بدين سخت جاني. اهالي شهر، مرد و زن، فقير و غني، همه و همه به تنگ آمده بودند. بيش از آن دستبردهاي مراد علي مراد منحصر به جاده هاي بيرون شهر بود و خطرش متوجه تاجران و مسافران. اكنون نه در بيابانها امنيتي باقي مانده بود و نه در شهر. اردوكشي سردار براي قلع و قمع راهزنان بهانة شيريني به دست بلوچها و اراذل همدستشان داده بود، هر چه مي ديدند مي چاپيدند، هيچ حد و حريمي سد راهشان نمي شد، مغازه هاي كسبه را غارت مي كردند، قفل انبارها را مي بريدند، در خانه ها را مي شكستند، طلا و نقره كه سهل است به ظرفهاي مسينة تهيدستان هم طمع كرده بودند، به آذوقة سال خانواده ها دستبرد مي زدند، و همه جا هم بهانه شان اينكه سردار و نفراتش سور و سات مي خواهند، مگر مي شود بلوچي را كه جانبازانه در بيابانهاي بي آب و علف با راهزنان مي جنگد بدون آذوقه گذاشت؟ كم كم كار غارت اموال به غارت ناموس كشيد. زنهاي مردم را از سر كوچه و دالان خانه مي كشيدند و به اسم فاحشه تحويل بلوچها مي دادند كه بلوچ هم آدميزاده است و غريزه اي دارد. باغهاي دور و بر شهر را به زمين باير تبديل مي كردند كه بلوچ هم آدميزاده است و سوخت زمستاني مي خواهد. گاو و گوسفند رعيت را مي كشتند و مي بردند، كه مگر مي شود شكم بلوچ را خالي گذاشت. دم دروازة شهر از هر بار ميوه اي نصفش را غارت مي كردند و معادل بهاي نيمة ديگرش عوارض مي گرفتند كه ... بدتر از خونخواري سردار و زورگويي بلوچها و غارتگري الواط، بلايي بود كه بچه هاي تخس و خيره سر ولايت بر سر خود و خانواده شان مي آوردند. فشردة ماجراي اينكه نام شريف فرماندة بلوچها سردار ريگي بود، و در لهجة البته شيرين بلوچي حرف " گ" از مخرجي ادا مي شود كه شباهت كاملي به تلفظ حرف "ق" دارد در لهجة شما تهرانيها. خوب، در حكومت وحشت و خفقاني كه بايد حتي ابروان پرپشت بالاي چشم خان حاكم را هم نديده بگيري، اگر چند تا پسر بچة بازيگوش به قصد دهن كجي و احيانا عقده گشايي كودكانه اي، در پناه كوچه اي كمين كردند و هنگام عبور سردار نام مباركش را به شيوة بلوچي بر زبان آوردند و پا به فرار گذاشتند، بقية قضايا معلوم است... تعقيبهاي بيرحمانه و دستگيريهاي بي حساب و كتاب و سرانجام گم شدن بسياري از پسر بچه هاي گنهكار و بي گناه، و بانگ شيون سر دادن مادران پسر گم كردة از گم گشته اثر نديده. خدا بيامرزد خاله عصمت ما و همة رفتگان شما را. پيرزن فلك زده تا همين ده پانزده سال پيش كه زنده بود، همچنان شب و روز دور كوچه ها مي گشت و سراغ تنها پسر گمشده اش را مي گرفت؛ سراغ " حسينوي مرغ پر شده" را، بچة محلة بازيگوش هم سن و سال مخلص را. حال و حوصلة شرح و تفصيل ندارم، كه من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش؛ وانگهي مي ترسم به اغراق گويي متهمم كنيد و حق داشته باشيد؛ كه، به تو حاصلي ندارد غم روزگار گفتن. شما مردم نازپرورده اي كه براي بيل زدن باغچة منزلتان عملة روزي سيصد تومان به خدمت مي گيريد، چگونه مي توانيد حالت پسر بچة ده ساله اي را مجسم كنيد كه مادر نگران و وسواسيش او را به كار گل گرفته است تا با پنجه هاي بي رمق ناكار ديده اش زمين سخت گوشة حياط را بكند و به كمك قاشق و بيلچه ذره ذره خاكش را بيرون كشد، تا جاي مناسبي براي پنهان كردن پياله و كاسه و سيني مسي مهيا شود. شما خوانندگان محترمي كه روي مبل فنري يا تشكچة نرم گوشة اطاقتان در اوج امنيت و رفاه و آزادي نشسته ايد و به خواندن اين صفحات مشغوليد، چگونه مي توانيد حالت خانوادة آبرومند متوسط حالي را در نظر مجسم كنيد كه با شنيدن صداي پاي رهگذران كوچه بند دلشان پاره مي شود و هر عابري را مامور بلوچي مي پندارند كه به قصد مصادرة گوني گندم و كيسة برنجشان آمده است. در حال و هوايي چنين تنها پناهگاه مردم مجالس روضه خواني بود و بس. آن هم براي سبك كردن بار غمهايشان. مردم ولايت ما در عين عوامي و بي خبري، از مداواي سنتي غم بي خبر نبودند. مگر لسان الغيبشان نگفته است: اگر نه " گريه" غم دل ز ياد ما ببرد نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد حالا كه نه دولت قدرتي دارد و نه مردم رمقي، چه از اين بهتر كه در مجالس روضه خواني گرد آيند و به بهانة شهيدان صحراي كربلا بغضهاي در گلو گره خورده را بتركاند و بر روزگار سياه خود اشك محنت ببارند. سردار بلوچ با گريستن و بر سر و سينه زدن مخالفتي نداشت. اما با همه كند ذهني بدين نكته واقف بود كه اجتماع ستم زدگان به خودي خود خطرناك است. اولين شرط لازم براي ادامة تسلط جبار خون آشام اين است كه تودة مظلومان زير يك سقف ننشينند و با هم رابطه اي برقرار نكنند. سردار نازنين ما مي توانست زمين را به آسمان بدوزد، اما نمي توانست تشكيل مجالس روضه خواني را موقوف دارد. علتش هم معلوم است، كدام بلوچ چهارياري_ ولو هزاران تفنگ و تفنگ چي داشته باشد_ مي تواند در ولايت شيعه نشيني چون سيرجان با مجلس روضه خواني سيدالشهدا به مخالفت برخيزد؟ در عهد رضا شاه با آن قدرت مسلط قهارش، اين كار عملي نشده بود، سردار بلوچ كه محلي از اعراب ندارد. خوب، اكنون كه نمي توان از مجالس روضه خواني جلوگيري كرد، هزار و يك راه ديگر باقي است؛ از همه بهتر و عملي تر و آسان ترش اينكه جماعت روضه خوان را احضار كنند و با يك نهيب بلوچانه به آنان اخطار نمايند كه حق ندارند در عالم معقولات دخالت كنند. همين و بس. روضه خوانهاي سرشناس ولايت ما هم هفت هشت نفري بيشتر نبودند. ملاي ارشدشان گرفتار تعلقات دنياي دني شده بود و براي حفظ املاك گسترده و جمع آوري صحيح و سالم چهار دانه جو و گندمش چاره اي نداشت جز اطاعت حاكم وقت و به اصطلاح خودش " اولي الامر". روضه خوان ديگري كه از قرية پاريز آمده و يخش گرفته و منبرش گل كرده بود، متاسفانه دستش به صنار سه شاهي حقوق دولت بند بود و خاصيت مواجب دولتي در زبان روضه خوان، شبيه همان خاصيت شيريني است و دندان قاضي. ملاي " ده يادگاري" هم گرفتار مخارج سنگين سه عدد عيال ضعيفة پاشكسته بود و يك دو جين بچة قد و نيمقد. ملاي خوش آواز آباده اي هم گرفتار اين دو نخود ترياك بي پير بود و خودتان بهتر مي دانيد پيرمرد فلك زدة ترياكي را ببرند بيندازند توي هلفدوني يعني چه. دو سه ملاي ديگر هم نه سر پياز بودند و نه ته چغندر، و معتقد به دستورالعمل بي دردسر" حافظ وظيفة تو دعا گفتن است و بس". در اين جماعت هفت هشت نفري سر تسليم و ارادت در پيش، يك نفر بود كه نه ملك و مالي داشت و نه اهل و عيالي، نه از صندوق دولت مواجبي مي گرفت و نه در بند دو سه تومان مزد روضه خواني بود، نه لب به ترياك آلوده بود و نه دم و دستگاهي داشت. خودش بود و دو راس الاغ پير و نحيف باركش، روزها بيلش را روي دوشش مي گذاشت و دنبال الاغهايش راه مي افتاد و به سراغ گودالهاي بدرآباد_ دهكدة متروك نزديك شهر_ مي رفت، جوالها را پر از خاك رس مي كرد و به شهر مي آورد و به كساني كه هوس بام اندود زمستان به سرشان زده بود مي فروخت و يك قران سي شاهي مي گرفت و ناز بر فلك و حكم بر ستاره مي كرد. نزديكيهاي غروب هم خرما را به طويله مي رساند، و خودش به سراغ چرخ و چاه مي رفت، دلو آبي مي كشيد، سطلي پر مي كرد و براي الاغها مي برد و با سطلي ديگر سر و كله را صفايي مي داد، ريش حنا بستة توپيش را مي شست، شال سياه دور كمرش را باز مي كرد و به شكل آشفتة نامنظمي دور سرش مي پيچيد، عباي وصله دارش را از گوشة طاقچه برمي داشت و گرد و خاكش را مي تكاند و روي دوشش مي انداخت، پاهاي تركيده اش را در ملكي هاي لب برگشتة زمخت صد وصله جا مي داد و بي آنكه دعوتنامه اي به دستش رسيده باشد، روانة مجالس روضه خواني مي شد. هم ولايتيهاي هم سن و سالي كه وقت ضايع كردني خود را صرف خواندن پرت و پلاهاي بنده كرده اند، با مشخصاتي كه گفتم سيد را شناخته اند. غير هم ولايتيهايي هم كه قبلا گرفتار روده درازيهاي مخلص شده اند به اغلب احتمال با نام البته نامي آسيد مصطفاي نازنين ما آشنايند. بله همان سيد روضه خواني كه در يكي دو نوشتة ديگر هم از او يادي كرده ام، كه يادش به خير. در اوج اختناقي كه بر فضاي خفقان زدة شهر سايه افكنده بود و در سنگيني سكوتي كه عرق شرم و چين نوميدي بر پيشانيها نشانده بود، در حكومت رعب و وحشتي كه جماعت بلوچها و همدستان رذلشان بر مردم فلك زدة بي پناه تحميل كرده بودند، تنها و تنها سيد نازنين ما بود كه به بركت زندگي بي شيله پيله اش، به فيض منبر بي مشتري و روح از اوضاع جهان بي خبرش، و از همه بالاتر به مناسبت مقام تقدسي كه نسبت سيادت نصيبش كرده بود، آزادانه به منبر مي رفت و چون كسي هم به روضه خوانيش گوشي نمي داد، هر چه دلش مي خواست مي گفت، بي هيچ هدف و غرض خاصي. راستش را بخواهيد نطق و بيان سيد تعريفي نداشت، مرد زحمتكش امي عوامي_ گيرم صدها شب هم زير لحاف كرسي به روضه خوانيهاي عمه اش كلثوم گوش فرا داده باشد و جزييات وقايع كربلا را به خاطر سپرده باشد_ باز در مقابل همكاران و رقيباني كه به هر حال سوادكي داشتند و از آن مهمتر عمرشان را وقف روضه خواني كرده بودند و روزها بجاي آنكه دنبال خرها بيفتند و با شغل پر مرارت خاك كشي امرار معاش كنند، قسمت اعظم وقتشان را در مجالس روضه خواني گذرانده و از منبر ديگران به قول خودشان كسب فيض كرده بودند، سيد نازنين ما چه هنري مي توانست بنمايد. اما در عهد سلطة سردار بلوچ آسيد مصطفي رفته رفته رنگ ديگري به خود گرفته و مستمعان و مشتاقاني پيدا كرده بود، و اين توجه عمومي به سخنان غالبا بي سر و ته سيد ماية حيرت و در عين حال مناقشة مردم شده بود. گروهي رونق منبر سيد را محصول صدق نفس و مقام سيادتش مي دانستند و جماعتي گرمي بازار سيد را از بركات حكومت جبار بلوچان مي پنداشتند. در خانه محقر و كم جمعيت ما هم از پيروان اين دو مكتب فكري نمايندگاني متعصب و پر حرارت حضور داشتند. مادر خدابيامرزم از دستة اول بود و از معتقدان صفاي سيادت آقا. زن صافي عقيده سفت و سخت روي حرف خودش پافشاري مي كرد كه: آسيد مصطفي از آن سادات صحيح النسب نظر كرده است و اين گرمي مجلس و تاثير نفسش هيچ نيست مگر اثر نظر جدش. در مقابل او، پدرم به نمايندگي از دستة دوم لبخندي مي زد كه:" زن! عجب حرفي مي زني، سيد آدم عوام بي سوادي است، نه مالي دارد كه از ديوان بترسد و نه هوسي كه از شيطان، در عالم فقر و سادگي اهل هيچ زد و بندي نيست. چون به حكم عادت غالبا در منبرش به ظلمه و ستمگران و آدمكشان و غارتگران ناسزا مي گويد و لعنت مي فرستد، مردمي كه از بيداد سردار و بلوچهايش بجان آمده اند، سخن او را زبان حال خودشان مي دانند و از منبرش استقبال مي كنند" و به دنبال اين اظهار عقيده، پدر خدابيامرزم سرش را مثل آدمهاي رعشه اي تكان مي داد و با لحن فيلسوفانه اي مي افزود:" اين خاصيت حكومت زور و اختناق است، كه مردم هوشيار مي شوند و اهل درك و نكته سنجي. در حكومتهاي بگير و بكش يك اشارة مختصر كار هفتاد عدد مثنوي هفتاد مني را مي كند. مردم تشنة تظلمند، و چون روضه خوانهاي ديگر عاقل تر از آنند كه پشت نازنين خودشان را با شاخ گاو_ آنهم گاوي بدين وحشيگري_ به جنگ اندازند، و سيد در عوالم بي سوادي و بي خبري اصلا حاليش نيست كه چه مي گويد و به كجا مي زند، و تازه اگر حاليش هم بكنند نه اهل مصلحت بيني است و نه گوش به حرف كسي مي دهد، مردم به پرت و پلاهاي او دل خوش كرده اند و حرفهايش را مطابق ميل خودشان تعبير و تفسير مي كنند. من مرده و شما زنده، اين اراذل نانجيبي كه من مي بينم همين امروز و فردا صداي سيد را هم خفه مي كنند". و مادرم كه از معتقدان پر و پا قرص سيد بود و از طرفداران گروه نخستين، نطق نوميدانة پدر را مي بريد كه: _ارواح جد و آبادشان، سردار بلوچ كه هيچ، شاه بلوچها هم باشد سگ كيست كه بتواند روي سيد دست دراز كند. سيد حسابش از اين روضه خوانها جداست، هر كه دست به طرفش دراز كند تبديل به سنگ سياه مي شود. و پدر همراه آه حسرتي كه در فضاي اطاق مي پاشيد به استدلال بر مي خاست كه: _زن! دورة معجزه گذشته، معجزه مخصوص پيغمبر بود و دوازده فرزندش. اگر قرار بود در اين دوره و زمانه هم معجزه اي بشود، مردم چه غمي داشتند. اگر معجزه مي شد كه كار سردار بلوچ به اينجاها نمي كشيد، روزگار مردم به اين سياهي نمي شد. و مادر لجوجانه در عقيدة خود پافشاري مي كرد كه: _ابدا و اصلا در معجزه را نبسته اند، معاذالله كه خدا از كار بنده هاش غافل بماند. مگر خودت نگفتي سيد نه سوادي دارد و نه از كار دنيا خبري، خوب، اگر اين طور است چرا مردم پاي منبرش اينهمه به سر و سينه مي زنند؟ مگر اين همان آسيدمصطفايي نيست كه احدي گوش به حرفهايش نمي داد، چطور شده اينقدر منبرش گرم و گيرا شده؟ اگر معجزة جدش نيست پس چيست؟ و پدر با حالتي سپر انداخته و از پاسخ مانده، بي آنكه در بند مجاب كردن طرف باشد با لحني شبيه حديث نفس زير لب مي غريد كه: _شايد هم حق با تو باشد، شايد هم معجزه اي در كار باشد، منتها ربطي به آسيد مصطفي ندارد، اگر هم معجزه اي اتفاق افتد از بركت ظلم سردار است، از بركت دل پر عقدة مردم است، بله مردم عطش دارند، تشنه اند، تشنة معجزه... و به دنبال جملاتي از اين قبيل با قيافه اي خسته از بحث و مناقشه كناره مي گرفت و با صداي گرم محزونش به زمزمة غزلي از حافظ مي پرداخت، گويي در عالمي ديگر است و با دل خود خلوت كرده است و براي دل خودش مي خواند كه: اگر چه باده فرحبخش و باد گلبيز است... هفته ها و ماهها، اين برنامة شبانة بحث و مناظره در خانة ما اجرا مي شد، گاهي در حضور من و خواهر خردسالم كه از سر و كول پدر بالا مي رفت و اصرار داشت كه بابا، باز هم آواز بخوان، و گاهي هم با حضور تماشاگران و شركت كنندگاني از همسايه هاي دور و بر و قوم و خويشهاي دور و نزديك. صفاي سينة سيد بود يا تشنگي خلايق، هر چه بود كار منبر سيد گرفته بود. به محض اينكه قدم به منبر مي گذاشت و ذكري از جباري و خونخواري عمر سعد مي كرد همهمه اي در مجلس مي پيچيد و تبسم تلخي بر لبهاي چروكيدة محنت زدگان مي نشست و آه ممتدي از اعماق سينه ها بر مي آمد و در فضاي مجلس مي پيچيد. به محض اينكه به ذكر مصيبت مي رسيد و شمر ذي الجوشن را با آن سبيلهاي تابيدة از بناگوش دررفته اش توصيف مي كرد، سرهاي مستمعان با گردشي هماهنگ متوجه بلوچهايي مي شد كه در گوشه و كنار مجلس براي حفظ نظم ايستاده بودند. به محض اينكه به ماجراي غارت خيمه هاي حسيني اشاره مي كرد، كساني كه خانه و زندگيشان به دست بلوچها به تاراج رفته بود چنان شيون همصدايي برمي داشتند كه مجلس كربلا مي شد. بتدريج گرمي كار سيد حسادت روضه خوانهاي ديگر را برانگيخت. نه ملاحظات اقتصادي و رفاهي اجازه مي داد سخني باب طبع مردم گويند و نه از آن مايه سعة صدر نصيبي داشتند كه در عالم همكاري و همدردي سكوت كنند و سيد را به حال خود و كار خود بگذارند. اراذل و اوباش محل هم احساس خطر كرده بودند، روضه خوانيهاي سيد مي رفت كه موقعيت ممتاز آنان را به خطركرده بودند، روضه خوانيهاي سيد مي رفت كه موقعيت ممتاز آنان را به خطر اندازد و مردم را در مقابل زورگوييها و غارتگريهايشان به مقاومت وادارد. بالاخره حسادت همكاران و سعايت خبرچينان كار خودش را كرد و خبر منبر سيد به گوش سردار بلوچ رسيد و سردار هم اشارتي به رييس نظميه كرد و مقام رياست هم فرمان حضرت سردار را به صاحبان مجالس عزاداري ابلاغ نمود كه سيد مصطفي ممنوع المنبر است، چه ضرورتي دارد با وجود اينهمه ملاي باسواد خوش صداي اسم و رسم دار، اين سيد جلمبر بي سواد به منبر برود و وقت مردم را تلف كند و هر ياوه اي كه به زبانش آمد بگويد. متعاقب آن مقدمات و زمينه چينيها اين اتمام حجت رعب انگيز شرف صدور يافت كه: " به فرمان حضرت سردار، در هر خانه اي كه سيد مصطفي به منبر برود، روزگار صاحب خانه سياه است و مالش مباح و زنش حرام و قتلش واجب". تهديد مقام رياست بي آنكه نيازي به تكرار داشته باشد كار خودش را كرد. مجالس روضه خواني را غالبا مردمي برپا مي كردند كه از مال دنيا چيزكي داشتند و به مايملك خويشتن هم تعلق خاطري. از فرداي حكم سردار، در آستانة هر مجلس روضه خواني آجاني ايستاده بود و از ورود سيد به داخل مجلس جلوگيري مي كرد. حال زار سيد دلشكسته را خودتان بهتر مي توانيد در نظر مجسم كنيد. چند هفته اي اين وضع ادامه يافت و مردم فراموشكار ولايت ما بكلي از خاطر بردند كه سيد مصطفايي داشتند با گوشه كنايه هايي و عقده گشاييهايي. مثل همه نااميدان وحشت زده با درد خو كردند و سر تسليم در مقابل فرمان سردار و ماموران نظميه فرو آوردند كه قضاي آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد.... تاجران لاري، در سيرجان كاروانسرايي اختصاصي داشتند. هنوز هم گويا كاروانسراي لاري ها در ولايت ديگرگون شدة ما برجا مانده و سيل نوسازيهاي ساليان اخير به بنيادش گزندي نرسانده باشد. جماعت تجار لاري، كه هم به مناسبت تاجر بودن و هم به سبب لاري بودنشان، بشدت اهل تعبد و تقوي بودند و معتقد به حفظ شعاير مذهبي، هر سال دهة آخر صفر را در صحن كاروانسراي خودشان مجلس روضه خواني مي گرفتند. مجلسي با شكوه و پر ريخت و پاش. براي آنكه عزاداران حسيني از باد و باران و ابر و آفتاب گزندي نبينند چادر عزايي مي افراشتند و صحن كاروانسرا را با فرشهاي گرانقيمت مي پوشاندند. در ولايت ما به اين چادرهاي بزرگي كه محوطه اي چند صد متري را مي پوشاند مي گويند " چادر حسيني". برافراشتن اين چادر آداب خاصي دارد. طنابهاي اطراف چادر را به ميخهاي چوبي محكمي در پشت بامهاي اطراف حياط مي بندند و در وسط حياط تير چوبي كلفت و بلندي به زمين فرو مي كنند تا همه سنگيني چادر را تحمل كند. روز چهارم يا پنجم روضه خواني بود و اوايل فصل باد خيز پاييز. صحن حياط و رواقهاي اطراف و حجره هاي دور تا دور كاروانسرا لبريز از جمعيت. نيم ساعتي بيشتر به اذان ظهر و موقع ختم مجلس باقي نمانده بود. با فرود آمدن روضه خوان ماقبل آخر، چاووشان پاي منبر از چرت هميشگي پريده و گلبانگ " بلغ العلي بكماله" سر داده بودند و ملاي خاتم، روضه خوان سرشناس ولايت از درگاه كاروانسرا با شكوه و تبختري علمايانه از ميان كوچه باريكي كه با تنگ هم خزيدن مستمعان گشوده شده بود مي گذشت تا به منبر برسد كه ناگهان سكوت سنگيني بر فضاي پر همهمة مجلس مستولي گشت و كساني كه چون من گرم صحبت با كنار دستي خود بودند، با احساس سكوت ناگهاني رشتة سخن را بريدند و نگاهشان متوجه منبر شد، و در يك لحظه صداي هماهنگ جماعت چند هزار نفري در فضا پيچيد كه " آسيد مصطفي". آري روضه خوان خاتم در نيمه راه مجلس خشكش زده بود و اين آسيد مصطفي ممنوع المنبر خودمان بود كه بر آخرين پلة منبر نشسته بود، و تماشايي تر از اين دو منظره، قيافة آجان دم در كاروانسرا بود كه بر اثر يك لحظه غفلت بند را به آب داده بود و اكنون از دروازة كاروانسرا خودش را به انتهاي دالان رسانده و فرياد مي زد " سيد، ترا به جدت بيا پايين و ما را از نان خوردن ميانداز"، و فرياد هماهنگ صلوات مردم جمله هاي بعدي پاسبان را در خود فرو مي برد و محو مي كرد. سيد سفت و محكم بر عرشة منبر نشسته بود و مردم، مردم تشنة سخن حق، مردم خفقان زدة بجان رسيده، سرتا پا چشم و گوش بودند. هزاران حلقة چشم در آن لحظه متوجه چشمان پر جاذبة سيد بود كه چون دو مشعل سوزان از زير ابروان پر پشت و درهم كشيده اش مي درخشيدند. هزاران دل در اعماق سينه ها به ضربان افتاده بود، ضرباتي شبيه تيك تاك بمب ساعت شمار در واپسين لحظه هاي انفجار. تاجر پيري كه از جمله بانيان مجلس عزا بشمار مي رفت سراسيمه از دالان كاروانسرا حركت كرده بود تا خودش را به منبر برساند و با استفاده از منطق كاسبانه سيد را از منبر فرو كشد، اما مردم، مردم خاموش با مهارت و استتاري كه گفتي روزها تمرين كرده اند به يكديگر مي چسبيدند و به حاجي راه نمي دادند تا پايش را بر زمين نهد و به منبر برسد. رييس نظميه كه گويا در يكي از حجره هاي اطراف كاروانسرا بود و با شنيدن خبر واقعه، هراسان هيكل پر مهابت خود را در صفه جلو حجره به نمايش گذاشته بود، بي آنكه جرات نزديك شدن به منبر داشته باشد از همانجا كه ايستاده بود خطاب به چاووشان پاي منبر فرياد زد كه: چاووشي كنيد. اما دو پيرمرد چاووشي كه روي زمين متصل به نخستين پلة منبر نشسته بودند سرهايشان را در گريبان فرو بردند كه ما در حال چرتيم و از كار جهان بي خبر. ملاي خاتم كه در وسط مجلس و نيمه راه رسيدن به منبر حيرت زده ايستاده بود، كوشيد قدمي به طرف منبر بردارد؛ اما نتوانست از جايش تكان بخورد. دهها دست نامريي پاچة شلوار و دامن قبايش را گرفته بودند؛ بي آنكه در چهره هاي صاحبان دستها اثري از اين شيطنت هماهنگ مشهود باشد. سيد سينه اي صاف كرد، دستي به ريش حنا بسته اش كشيد، دو دستش را از سوراخهاي عبا بيرون آورد و روي دسته هاي دو طرف منبر گذاشت. اولين چيزي كه در اين حركت توجه كودكانة مرا به خود جلب كرد آستينهاي پارة قباي سيد بود. با صداي لرزان شروع به خواندن خطبه اي كه چهل سال خوانده بود و هنوز هم لبريز از غلطهاي صرفي و نحوي بود، نمود. پيشترها منبر سيد زنگ تفريح مجلس عزا محسوب مي شد، سيد زمزمه اش را مي كرد و حاضران مجلس هم حرفهايشان را مي زدند. اما امروز حال و هواي ديگري بر مجلس حكومت مي كرد. هزاران نفر مستمع عوام تربيت ناشده با وحدتي حيرت انگيز نفسها را در سينه ها حبس كرده بودند و چشم به لبان چروكيده و آفتاب سوخته سيد داشتند. سيد كه ظاهرا از سكوت و توجه مردم حيرت زده مي نمود به اواخر خطبة عربي رسيده بود كه بار ديگر صداي رييس نظميه در فضاي مجلس پيچيد كه: " آسيد مصطفي سر جدت بيا پايين"، و فرياد رعد آساي سيد برخاست كه " نمي آيم، اين منبر جد من است، اين مجلس عزاي جد من است". و بار ديگر غرش رعد آساي صلوات مردم در و ديوار را به لرزه افكند. سيد بي آنكه دنبالة خطبه اش را بگيرد، با همان نهيب خشماگين به غريدن آمد كه " چه مي گويي مرد؟ مگر تو نمي خواهي توي اين شهر و ميان اين مردم زندگي كني؟ مگر مي شود با منبر جد من شوخي كرد؛ يعني من سيد اولاد پيغمبر هم حق ندارم دو كلمه روضه بخوانم، حق ندارم بگويم ابن سعد لعنتي چه بر سر اولاد جدم آورد؟". و در حالي كه دو دست از روزن عبا بيرون آمده اش را بالا برده و محاذي صورتش به طرف رييس نظميه گرفته بود، فريادش رساتر شد كه : "به جده ام زهرا تو هزار بار بدتر از شمر ويزيدي". آخوند خاتم كه هنوز همچنان ميخكوب در وسط مجلس ايستاده بود و به علت وجود پنجه هاي نامريي نمي توانست از جايش تكان بخورد صدايش را بلند كرد كه " سيد به چه حقي به جناب رييس توهين مي كني آن هم در اين مجلس..."، اما فشار پنجه ها جملة شيخ را بريد و قامت رساي ملا مثل فانوس چين خورد و خم شد و بر زمين آمد، بي آنكه احدي از دور و بريها به طرف او نگاهي كرده باشد يا به حالت به زانو درآمده اش توجهي نشان داده باشد. در همين لحظه آتشفشان غضب سيد متوجه همكارش شد كه " خفقان بگير، شريح قاضي! تو از نسل همان ملعوني هستي كه حكم قتل جدم را صادر كرد". اين را گفت و شروع كرد به روضه خواني و از عجايب اتفاقات اينكه سيد نازنين از ميان روضه هاي معدودي كه به خاطر سپرده بود، روضه اي را انتخاب كرد مناسب حال و از مهم ترين روضه هايي كه در ولايت ما اختصاص به ملاي خاتم دارد آنهم فقط در شب ختم مجلس. بله خطبة سيد سجاد را مي گويم. مطابق روايات ارباب مقاتل و جماعت روضه خوانها، در اوج پيروزي يزيد و قدرت نمايي نماينده اش ابن زياد حكمران كوفه، وقتي كه سرهاي شهيدان كربلا و اسيران خاندان رسالت را به شنيع ترين وجهي وارد كوفه مي كنند و به مسجدي مي برند كه مراسم نماز جماعت برپاست، حضرت امام سجاد، تنها مرد بازمانده از واقعه كربلا، كه مي بيند مردم جادو شدة كوفه بر اثر تبليغات وسيع معاويه و فرزند نابكارش يزيد اسير تصوراتي جاهلانه اند و اهل بيت پيغمبر را گروهي خارجي و ضد اسلام پنداشته اند، به منبر مي رود و با ايراد خطبة شجاعانة غرايي نداي حقانيت نهضت حسيني را به گوش جماعت فريب خورده مي رساند و به مردم مي فهماند كه يزيدبن معاويه و دستيار خونخوارش ابن زياد شيادان جاه طلب مردم فريبي هستند كه با غصب مسند رهبري مسلمانان تيشه به ريشة اسلام مي زنند. حضرت با بيان موثرش به مردم مي فهماند كه اين فرومايگان دنيا پرست مسند طلب نه مسلمانند و نه هوادار اسلام. تا آنجا كه من با زندگي و خلقيات آسيدمصطفي آشنا بودم و بعدها آشناتر شدم مي توانم با قاطعيت عرض كنم كه سيد نازنين ما در انتخاب اين روضه مطلقا قصد و غرض خاصي نداشته است، حالا اگر مسالة الهام غيبي را در ميان بكشيد امر ديگري است. سيد به آنجاي روضه رسيده بود كه سخنان امام چهارم مردم را به هيجان مي آورد و ابن زياد كه متوجه حالت هيجان و انقلاب اهالي مي شود، به قصد بريدن سخن امام، رسيدن وقت نماز را بهانه مي كند و خطاب به موذن مسجد فرياد مي زند كه " موذن! اذان بگو". سيد هم وقتي به اينجاي روضه رسيد، صدايش را بلند كرده بود تا به رسم اهل منبر موذن را به گفتن اذاني دعوت كند كه ناگهان نگاهش متوجه دروازة كاروانسرا شد و زبان در كامش خشكيد. همراه سكوت و نگاه سيد، هزاران سر روي گردنها به چرخش درآمد و هزاران چشم وحشت زده متوجه دالان كاروانسرا شد. در آنجا ده نفري بلوچ مسلح با قيافه هاي خشمگين و چشمان خونبار صف كشيده بودند. با ديدن اين منظرة رعب آور رنگ از چهره ها پريد و سرهاي چرخيده به جاي اول برگشت و در گريبانها فرو رفت؛ و سكوت وحشت آميزي بر فضاي لبريز از شوق و هيجان مجلس مستولي گشت. لحظات سنگين ترس و نگراني به كندي مي گذشت. تنها صدايي كه به گوش مي رسيد زوزة باد پاييزي بود كه در چادر برافراشتة امام حسيني پيچيده و با همه قدرت درهم شكننده اش، تيرك و طنابهاي ضخيم آن را به لرزه افكنده بود. اين يكي از همان طوفانهاي كويري ولايت ما بود كه با نيرويي بنيان كن همه ساله در اوايل بهار و اواخر تابستان مي وزد و خسارتها از خود به يادگار مي گذارد. اما شدت طوفان آن روز بحدي بود كه تيرك اصلي چادر را با آنكه دو متري در زمين سخت فرو كرده بودند به لرزه مي انداخت. ناگهان فرياد آمرانة يكي از بلوچها در فضاي بحراني كاروانسرا پيچيد كه " هاي غلام! بلند شو اين مردكه را بينداز پايين". غلام را مردم شهرمان مي شناختند. از دله دزدهاي سرشناس ولايت بود كه تا ديروز از ديدن برق پاسباني رنگ از چهره اش مي پريد و نفسش به شماره مي افتاد، اما اكنون در پناه حمايت سردار خزيده و تبديل به عرقة شهرمان شده بود و بزن بهادر بيرحم يكه تازي كه احدي در مقابلش جرات عرض اندامي نداشت. غلام با شنيدن فرمان ولي نعمتش از لبة صفة كنار منبر برخاست، دستش را دراز كرد و گريبان قباي سيد را گرفت و چيزي به سيد گفت كه نشنيدم و ديگران هم نشنيدند. مردم وحشت زده بي آنكه در مقابل تفنگهاي آمادة شليك بلوچها قصد اعتراض و مقاومتي داشته باشند، به چنان همهمة همصدايي پرداختند كه گويي روزها به تمرين مشغول بوده اند. صداي يكنواخت بال زنبوران در كندوي عسل. نخستين حركت دست غلام منجر به پاره شدن قباي پوسيدة سيد شد، اما سيد كه با پنجه هاي پينه بسته اش دسته هاي دو طرف منبر را چسبيده بود، از جايش تكان نخورد. غلام كه در ماههاي اخير با مقاومت نامنتظر جسورانه اي برنخورده بود، همراه نعرة غضب آلودي دست خالكوبي شده اش را جلو برد و ريش حنا بستة سيد را گرفت و چنان تكاني داد كه منبر شش پله به لرزه افتاد، اما باز هم سيد از جايش نغلطيد. عرقة ولايت كه از دو تلاش قبلي بهره اي نگرفته بود، كف ريزان و عربده كنان پايش را از لبة صفه بر پلة دوم منبر نهاد و با پنجه هاي هولناكش بازوان استخواني سيد را گرفت تا از منبر به زير اندازدش، كه ناگهان قيامتي برپا شد. "چادر حسيني"، چادر سنگين بزرگي كه براي حمل و افراشتنش دست كم وجود يكصد مرد زورمند لازم بود، يكباره از تيرك وسط حياط كنده شد و دو متري به هوا رفت. اين حركت ناگهاني چادر، همراه زوزة گردباد و فرياد" معجزه، معجزه"اي كه از چهار گوشة كاروانسرا برخاسته بود، يكباره حال و هواي مجلس را منقلب كرد. مردم وحشت زدة رنگ باخته، در يك لحظه تبديل به آتشفشان فعالي شدند. سدي كهن شكسته و آب آرام درياچه جاي خود را به سيلي سپرده بود خروشان و بنيان كن. در يك چشم به هم زدن غلام از پلة دوم منبر ناپديد شده بود. جمعيت انبوهي در گوشة مجلس به نقطه اي هجوم آورده بودند و فرياد بزن و بكش در فضا پيچيده بود و دستهاي فعالي به هوا مي رفت و فرود مي آمد. رويم را گرداندم تا ببينم بلوچهاي تفنگ بر دست در چه حالند، اما اثري از آثارشان پيدا نبود. سيل جمعيت را ديدم كه به طرف در كاروانسرا هجوم آورده اند و فرياد بگير بگيرشان ولوله برپا كرده است. در گوشة ديگر مجلس آسيد مصطفاي خودمان را ديدم كه لخت و عريان دسته هاي منبر را چسبيده است و به جماعتي كه دورش را گرفته اند، به التماس مي گويد " مردم! سر جدم ولم كنيد، تبرك يعني چه؟ كجاي قباي كهنة من تبركه كه پاره اش كرديد و برديدش". اما مردم تشنة معجزه ول كن قضيه نبودند، نه اعتنايي به داد و فريادها و التماسهاي سيد داشتند و نه رحمي بر هيكل استخواني نيمه برهنه اش. و به راستي معجزه صورت گرفته بود. چه معجزه اي از اين بالاتر كه سردار و بلوچهايش از آن ساعت ديگر نه در كوچه و بازار شهر ديده شدند و نه خبر و اثري از آنان به گوش كسي رسيد. 11:16 PM پويان Tuesday, March 15, 2011
٭
........................................................................................به یاد امید ایرج میرزا طرب افسرده کند دل چو ز حد در گذرد آب حیوان بکشد نیز چو از در گذرد من از این زندگی یک نهج آزرده شدم گر چه قند است نخواهم که مکرر گذرد آه از آن روز که بی کسب هنر شام شود وای از آن شام که بی باده و ساغر گذرد لحظهای بیش نبود آنچه ز عمر تو گذشت آنچه باقیست به یک لحظهی دیگر گذرد عاقبت زیر دو خط جمع شود از بد و نیک آنچه یک عمر به دارا و سکندر گذرد زلفته با شنه هر وقته که همسر مکنی - پلک چشم موره از خون دلم تر مکنی । دلومه پاک موبوری وقتی تو خودته مسزی - تو مسلمون بچه آخر موره کافر مکنی . خوندوم وترجبه کردم مو به سالای قیدیم - حرف هائی که تو حالادری از بر مکنی . تو میگی جونته بده مو مودومت هیچ نوموگم - تو بری یک دو تا ماچ ماره مکدر مکنی؟ خشكيد و كوير لوت شد دريامان امروز بد و از آن بتر فردامان زين تيره دل ديو سفت مشتي شمر چون آخرت يزيد شد دنيامان مهدی اخوان ثالث 9:00 PM پويان Tuesday, January 18, 2011
٭
من اگر نظر حرامست، بسی گناه دارم
چه کنم؟ نمی توانم که نظر نگاه دار!
شیخم به طعنه گفت: حرامست می مخور.
گفتم که چشم و گوش به هر خر نمی کنم.
And then بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی تمام آخرت خویش را تباه کنیم به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم بیا بساط قرار و گل و محبت را دوباره دست به هم داده، روبراه کنیم اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم برای سرخوشی لحظه هات هم که شده بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم فرامرز عرب عامری 9:37 PM پويان
٭
امروز در جمع دوستان بودم، به مناسبتی سخن از وضع هوا و این زمستان کساد و بیرونق، بیبرف و باران، رفت. دوستی به کنایه گفت: معصیتهای «اهل اسلام» زیاد شده است، آسمان نمیبارد! رخت به دیار کفر باید کشید که هرچه «رحمت» است در آنجاست، توگویی در آن دیاران هیچ معصیت خدای نیست! میخواستم بگویم از قدیم گفتهاند که «مستحق کرامت گناهکاراناند»، دیدم که این سخن امروز وارونه است که «مستحق عقوبت بیگناهاناند» و «سزاوار دولت گناهکاران»! چیزی نگفتم. باری، یادم آمد که چیزی آماده کرده بودم، پیشتر به همین مناسبت، اما کنار گذاشته بودم. اکنون منتشر میکنم. بادا که «رحمت» الهی شامل حال ما بشود و حضرت باری تعالی، معصیت «جباران» و «دروغگویان» را به پای مردم ستمدیدۀ این سرزمین نگذارد. آمین یا ربالعالمین. 9:35 PM پويان
٭
........................................................................................گفت مستی زان سبب ُافتـــــان وخيزان ميروی گفت: جُرم ره رفتن نيست راه همـــوار نيست گفت می بايد ترا تا خـــــــــانهء قـــــــاضی برم گفت: رو، صبح آی قاضی نيمه شب بيدار نيست گفت نزديک است والی را سرای آنجــــا شويم گفت والی از کجــــــــا در خانهء خمّار نيست؟ گفت تا داروغه را گويم در مسجــــــــــد بخواب گفت مسجــــــــــــد خوابگاه مردم بد کار نيست گفت ديناری بده پنهـــــــان وخود را وارهان گفت: کار شرع، کارر درهم ودينــــــار نيست گفت از بهر غرامت جــــامه ات بيرون کنــــــــم گفت: پوسيده ست، جزء نقشی زپود وتار نيست گفت آگه نيستی کز سر دَر افتــــــــادت کلاه گفت در سر عقل بايد بی کلاهی عار نيست گفت می بسيار خوردی زان سبب بی خود شدی گفت: ای بيهوده گو، حرفی کم وبسيــــار نيست گفت بايد حَـــدّ زند هُشيـــــــــار مردی مست را گفت: هوشياری بيار،اينجا کسی هوشيار نيست پروین اعتصامی Labels: "حکایت روزگار ما" "پروین اعتصامی" 9:32 PM پويان
|