-->
پويان




Saturday, April 23, 2011

٭
آسید مصطفی روزه خوان ولایتمان

به یاد علی اکبر سعیدی سیرجانی


روضه خوانهاي سرشناس ولايت ما هم هفت هشت نفري بيشتر نبودند. ملاي ارشدشان گرفتار تعلقات دنياي دني شده بود و براي حفظ املاك گسترده و جمع آوري صحيح و سالم چهار دانه جو و گندمش چاره اي نداشت جز اطاعت حاكم وقت و به اصطلاح
خودش " اولي الامر". روضه خوان ديگري كه از قرية پاريز آمده و يخش گرفته و منبرش گل كرده بود، متاسفانه دستش به صنار سه شاهي حقوق دولت بند بود و خاصيت مواجب دولتي در زبان روضه خوان، شبيه همان خاصيت شيريني است و دندان قاضي. ملاي " ده يادگاري" هم گرفتار مخارج سنگين سه عدد عيال ضعيفة پاشكسته بود و يك دو جين بچة قد و نيمقد. ملاي خوش آواز آباده اي هم گرفتار اين دو نخود ترياك بي پير بود و خودتان بهتر مي دانيد پيرمرد فلك زدة ترياكي را ببرند بيندازند توي هلفدوني يعني چه. دو سه ملاي ديگر هم نه سر پياز بودند و نه ته چغندر، و معتقد به دستورالعمل بي دردسر" حافظ وظيفة تو دعا گفتن است و بس"...
معجزه

بعد از شهريور بيست كه قدرت مركزي از هم پاشيد و مسندنشينان استبداد هر يك ازگوشه اي فرا رفتند، اوضاع ممكلت دستخوش هرج و مرج شد و بيش از همه اوضاع ولايت عشاير نشين ما سيرجان. شهرك مسكين ما به علت موقعيت جغرافياييش هرگز رنگ آسايش به خود نديده است، گاهي دستخوش تاراج ايلات بهارلو و صلواتي و قشقايي بوده است كه چون اجل معلق از دشتهاي فارس بر سر مردم نازل مي شده اند؛ و زماني عرصة تركتار ايلات افشار و بچاقچي و ارشلو كه در صحاري و دره هايش مي زيسته اند. عشاير بيابان گرد صحرانشين گاهي رسما لشگر مي كشيدند و به ايلغار مي آمدند و بود و نبود مردم را مي بردند، و گاهي هم به صورت دسته هاي پراكنده در جاده هاي بندرعباس و كرمان و فارس به شغل البته بركت خيز راهزني مي پرداختند و احساس امنيت را از دل مردم مي ربودند و خواب راحت را از چشمشان.

بعد از شهريور بيست نوبت تركتازي به همين دسته هاي كوچك كاروان زن رسيده بود؛ و در راس آنها، راهزن كاركشتة بي پروايي به نام مراد علي مراد غوغا مي كرد.

جناب مراد خان چيزي از مقولة اجنه بود. نام ناميش لرزه بر اندام مسافران و تاجران مي افكند و خبر راهزنيها و كشتارهايش هر چند روز يك بار نقل محافل شهري مي شد، بي آنكه شخص البته شخصيش به چشم آدميزادگاني از قبيل افسران پادگان رسيده باشد، يا لااقل در تيررس ماموران البته وظيفه شناس و جان بر كف امنيه قرار گرفته باشد. علاوه بر اين، مرادخان نازنين ظاهرا با عوالم طي الارض هم رابطه اي داشت؛ چه، در يك شب هم در " تنگه زاغ" بندرعباس راه بر كاميوني مي بست و كالايش را به غارت مي برد و هم در "گردنة هشون" بافت قافله اي را مي زد و هستي خلايق را مصادرة انقلابي مي كرد؛ و حال آنكه فاصلة بين اين دو نقطه، براي مردم معمولي بي نصيب از كرامت طي الارض، دست كم چهار پنج روز راه بود.

دردسرتان ندهم. تاخت و نازهاي مرادخان مردم ولايت را بجان آورد و خلايق رنجور از ناامني و بي قانوني، به چاره جويي برخاستند. گروهي در تلگرافخانة شهر متحصن شدند و با تلگرافهاي لابه آميز پر امضا از دولت مركزي تقاضاي معجزنمايي كردند و گروهي هم در مجالس روضه خواني دست به دعا برداشتند. همه در انتظار وقوع معجزه اي بودند، چه از ملا اعلي و چه از پايتخت شاه. و بر اثر همين دوران طولاني و تلخ انتظار، وقتي خبر ماموريت سردار بلوچ در شهر پيچيد، مردم نفس راحتي كشيدند و اگر رمقي و بضاعتي نمانده بود كه هفت محله را چراغان و هفت گبر را مسلمان كنند، دست كم تبريكي خشك و خالي تحويل يكديگر دادند و به انتظار ورود سردار بلوچ نشستند تا بيايد و دمار از روزگار مراد برآورد و شهر و جاده هاي اطراف شهر را قرين امنيت و آسايش كند.

در اين مرحله خوشبختانه دوران شوق و انتظار چندان طولاني نبود، اگر چه در چشم مردم تشنة عدالت و امنيت هر دقيقه و ساعتش همسنگ سالي و قرني مي نمود. يك روز صبح خبر _ به قول سجع پردازان: بهجت اثري_ در كوچه پس كوچه هاي ولايت پيچيد كه سردار بلوچ با يكصد نفر بلوچ مسلح نيمه شب ديشب وارد شده و در محوطه اداره امنيه چادر زده اند و همين امروز و فرداست كه تخم دزد و راهزن را از سينة كوه و كمر و صفحة دشت و بيابان براندازند.

خيابان خالي كه شريك شور و نشاط همشهريان بنده باشيد و به چشم خود ببينيد چه احساس امنيتي ناگهان در فضاي ولايت موج زن شده است. جايتان خالي كه شاهد جلوه هاي مخيلة افسانه آفرين مردم باشيد و از زبان پير و جوان ولايت داستان دلاوريهاي سردار بلوچ و قدرت معجزآساي بلوچها را بشنويد و يقين حاصل كنيد كه ديگر كار دزدان زار است و كشتي بان را سياستي دگر آمده است. و در عين حال جايتان خالي كه مثل اغلب مردم سودازده و مشتاق سيرجان هشدار_ البته مغرضانه و صد البته ابلهانة_ ولگرد مشهور ولايت ما غلامعلي عرقي را نشنيده بگيريد كه با شنيدن خبر اعزام بلوچها، در كوچه و بازار راه افتاده و بشكن زنان ورد تازه اي گرفته بود كه " نكند گرگ پوستين دوزي".

باري، نزديكيهاي ظهر سر و كلة سردار ريگي فرماندة فوج بلوچ با سبيلهاي از بناگوش گذشته و صورت آفتاب سوخته و اندام ورزيده و لبهاي سياه و چشمان خون گرفتة خمار آلودش در فلكة دم بازار نمايان شد، و در التزامش چند نفر از آن بلوچهاي اصيل تفنگ بردوش خنجر بركمر، با تنبانهاي گشاد و سبيلهاي دراز و اخمهاي درهم رفته و چشمان شراره بار. منظره به حدي هيبت آميز و رعب آور مي نمود كه با گذشت چهل سال هنوز هم تصورش لرزه بر اندام و رعشه در انگشتانم مي افكند، آنهم در اين روزهاي البته بركت خيز و لبريز از آرامش و امنيتي كه در زير زمين خانه ام نشسته ام و با زمزمة بيگاري به كه بيكاري، به ياد آن روزگار قلم مي زنم. اگر شما هم چهل سال پيش در آن نخستين روز ورود _ البته مسعود_ بلوچها، در دهنة بازار سيرجان ايستاده بوديد و با چشمان حيرت زدة خود ديده بوديد كه چگونه بلوچ شيرين كار چابك حركاتي با يك اشارة سردار خنجرش را از كمر مي كشد و در شكم يكي از جوانان رهگذر مي نشاند كه بي اعتنا به وجود خان از بلوچستان آمده آوازش را مي خوانده و راهش را مي رفته است، آري اگر چشمتان به خون فواره زن و شكم دريده و روده هاي بيرون ريختة جوان سربه هوا افتاده بود، شما هم امروز همان احساسي را مي داشتيد كه من دارم.

شايد هم حال و روزگارتان از حالتي كه من دارم وحشت آميزتر مي بود، اگر بامداد روز بعد، ناظم مدرسه شما و همكلاسان و همسالانتان را به صف كرده بود و با فرمان مشق نظامي از بازار سرپوشيده و تنها خيابان ولايت عبور داده و به خارج از شهر برده بود تا در ميدانگاهي مقابل ادارة امنيه صف بكشيد و همراه چند صد نفر از مردم كنجكاو انتقام جو به انتظار بايستيد تا از لب ديواربلند ادارة امنيه قيافة آفتاب سوختة هشت بلوچ نازنين طلوع كند و در دست هر يك سر بريده اي؛ تا مردم ببينند و بدانند و به ديگران بگويند كه چگونه سردار بلوچ يك شبه معجزنمايي كرده و گرد سفر از سر و سبيل خود نتكانده، هشت تن از اجلة دزدان البته خطرناك بياباني را گرفته و سرشان را بريده و به تماشاي چشم و دل عبرت بين و عبرت پذير خلايق نهاده است.

اگر اين دو منظره را ديده بوديد، مسلما در حال حاضر شما هم دستخوش همان رعب و هيجاني مي شديد كه من شده ام.

اما نمي دانم حال و روزگارتان چگونه مي بود، اگر يكي از سرهاي بريده نظرتان را جلب مي كرد و از فاصلة بيست متري چشم و ابروي مشكي و ريش نتراشيده و كاكل آشفته اش به نظرتان آشنا مي آمد و با نگاه حيرت آميز قيافة معصوم قربانعلي را تشخيص مي داديد كه همين غروب گذشته در قفاي خر لنگش به خانة شما آمده بود و بار "جاز"ش را به مبلغ يك قران فروخته و بعد از بردن جازها به مطبخ و گرفتن پولش، به حكم طبيعت مهربان و روستاييش خواهر كوچولويتان را تا سر كوچه سوار الاغش كرده بود. و نمي دانم حال و روزگارتان از چه مقوله اي بود اگر ساعتي بعد، از زبان بي بند و بار بزرگترها مي شنيديد كه اين هشت نفري كه سرهاي بريده شان را به نمايش گذاشتند نه دزد بوده اند و نه سر گردنه بگير، فعله هاي زحمتكش بينوايي بوده اند كه از بيابانهاي اطراف " جاز" مي كنده اند و بر پشت خرشان يا بر پشت خودشان بار مي زده اند و به شهر مي آورده اند تا سوخت تنور خانة شهريان را فراهم كرده باشند. و باز هم نمي دانم حال و روزگارتان چگونه مي بود اگر براي نخستين بار با ضرب المثل" گربة دم حجله" آشنا مي شديد و مي خواستيد عمق قضيه را بفهميد، و نهيب پدر خاموشتان مي كرد كه" درست را بخوان! بچه را چه به اين فضوليها".

باري، سرگذشت ولايت ما و بلوچهايي كه به دعوت و اصرار و تقاضاي خودمان براي ايجاد امنيت و دفع تجاوز آمده بودند آنهم با فرمان بالابلندي از حكومت مركزي و آنهم با نشانهاي پر زرق و برقي كه زينت بخش لباسهاي عجيب و غريبشان بود، نه بدين كوتاهي است و نه بدين بي رمقي. اگر حال و مجالي باقي بود و گردش روزگار امان داد، شايد در يكي از شماره هاي آينده صحنه هايي از حكومت بلوچها را پيش چشم عبرت آموزتان بگسترانم.

اما اكنون از اين مقدمه چينيها منظور ديگري دارم. براي ورود به متن قضيه همين قدر كافي است كه بدانيد سردار بلوچها در مدتي كمتر از يك هفته همه كارة ولايت ما شد، و سر زورمندان گردنفراز به درگاه او بر زمين نياز آمد. فرماندة پادگان خودش را در محوطة سربازخانه زنداني كرد و بكلي از آمد و رفت به داخل شهر دل برگرفت، كه: جايي كه درياست من كيستم. رييس امنيه هم كه جاي خودش را به سردار_ البته والاتبار_ سپرده بود با ترنم "بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش"، به عنوان استفادة از مرخصي البته استحقاقي راهي ولايتش گشت. رييس عدليه هم كه راه فراري نداشت، پشت سر هم تسبيح مي انداخت و بجاي ذكر سبحان الله ورد تازه اي گرفته بود كه " دخالت در امور انتظامي ربطي به عدليه ندارد". رييس نظميه هم كه قلتشن تر از خودي ديده بود، بي آنكه غرور رياستش جريحه دار شود، تبديل به داروغة حضرت سردار شد و از ملازمان دايمي ركاب عالي، و بر اثر اين بيعت همكاري نام همه لاتها و چاقوكشها و قداره بنداني كه خود را ياران سر بر كف او مي دانستند، به خيل بلوچهاي سردار پيوستند و گل بود به سبزه نيز آراسته شد.

جماعت اوباش به سايقة هنر خداداده اي كه نزد ايرانيان است و بس، در فاصلة چند روز نه تنها شلوارهاي پشمي دكمه دارشان تبديل به تنبانهاي نيفه اي و پرچين بلوچي گشت، و سبيلهاي فروافتادة سرنگونشان چون دم عقرب جرارة جاني گرفت و سري بالا كرد، بلكه لهجه و حركاتشان نيز يكباره عوض شد و از سر تا به پا يكپارچه بلوچ خالص خلص از آب درآمدند.

دور زمان به كام سردار بود و بلوچهاي همراهش. هر چند روز يكبار چندتايي سر بريده مي آوردند، و چون ديگر رغبت تماشايي در مردم نمانده بود و كسي در حوالي ادارة امنيه پر نمي زد، سرها را به نيزه مي كردند و سر چارسوي بازار شهر به نمايش مي گذاشتند تا مردم بدانند و به دزدان و راهزنان برسانند كه با بلوچ جماعت نمي شود شوخي كرد و اين تو بميري از آن تو بميرها نيست. البته اگر از تعداد دزديها و راهزنيها كاسته نشده بود علتش اين بود كه ظاهرا از اراضي آيش ديدة سيرجان و جاده هاي دور و برش راهزن مي جوشيد و احتمالا خداوند عالم زميني به اين بركت خيزي نيافريده بود؛ وگرنه جماعت بلوچان در كارشان موفق بودند، آنهم توفيقي كه منكرش به عذابهاي رنگارنگي گرفتار مي شد از شلاق خوردن و گوش بريدن گرفته تا غارت اموال و تصاحب عيال و سرانجام دريدن شكم.

حال و هواي آن روزگاران فراموشم نمي شود. هنوز هم وقتي در متون فارسي به كلمة " اجل معلق" برمي خورم ناخواسته قيافة نازنين سردار بلوچ پيش چشم خيالم مي نشيند و چشمهاي خون آلودش را به صورتم مي دوزد و رعشه در مغز استخوانم مي دواند. ظاهرا بقية همشهريان نيز احساسي از همين مقوله داشته اند، و اگر جز اين مي بود، به چه علت كسبة بازار به محض پيدا شدن سر و كلة بلوچي پردة مغازه شان را پايين مي كشيدند و در پستوي پاچال دكان بزخو مي كردند. اگر جز اين بود، چرا بچه هاي محله به محض ديدن برق بلوچي در آن سر كوچه، دو انگشت را لاي لبانشان مي گذاشتند و با صداي سوت اعلام خطر، زنهاي همسايه را از سكوي سر كوچه و ساباط دم خانه فراري مي كردند و در پشت در خانه سنگري. اگر جز اين بود، چرا ماه رجب و شعبان به محرم تبديل شده بود و مردم ولايت يكباره ذكر الغوث الغوث برداشته و در مسجد هر محله ختم " امن يجيب" گذاشته بودند. و اگر جز اين بود، چرا ناگهان مجالس هميشه بهار روضه خواني در ولايت ما بهارش طولاني تر و بازارش بمراتب گرمتر شده بود و مردم با لعنتي كه به شمر ذي الجوشن و ابن سعد نا نجيب و خولي " حرامزاده" مي فرستادند، به دل خنك كن آبا و اجدادي خود متوسل شده بودند.

جانكاه تر از ستم سردار و همراهان بلوچش تجاوزهاي بي حد و مرز الواط هواخواهش بود كه به عنوان نوچة سردار چون كرم درخت به جان درخت افتاده بودند و نشاني سوراخ سمبه هاي ولايت را در اختيار بلوچان مي گذاشتند و بهتر از هر سازمان منظم جاسوسي از درون خانه هاي دربسته و از حال مردم درخانه نشسته خبر داشتند و به سردار عالي جاه و بلوچهاي زير دستش خبر مي رساندند كه در فلان خانه مختصر طلا و نقره اي بهم مي رسد، و در فلان انبار چند گوني جو و گندمي موجود است و در پستوي فلان مغازه برنج و روغني ذخيره گشته و در حصار سر به فلك زدة فلان منزل زن و دختر خوش آب و رنگي پنهان شده است؛ و از اين بالاتر و ارزنده تر اطلاعات دست اولي از مقولات روانشناسي كه: فلان تاجر بيش از ده ضربه را تحمل نمي كند و هر چه بخواهيد مي دهد و فلان مالك را مي توان با دو عدد سيلي ناقابل تبديل به حاتم طايي كرد و فلان كاسب از آن پوست كلفتهايي است كه با هزار ضربه شلاق هم نمي توان حريفش شد، فقط وقتي حاضر است نم پس دهد كه گوشهايش را بريده باشند و بخواهند بيني اش را هم ببرند. هر خانه يا دكاني را كه بلوچها غارت مي كردند اين فرقة هوادار هم ته بساطش را مي روفتند. راه شكايت هم بسته بود، رييس تلگرافخانه در همان هفته هاي نخستين با دو سيلي جانانه، ادب شده بود و از قبول تلگرافهاي شكايت آميز خودداري مي كرد.

ما كويريان جنوب ايران در بردباري و تحمل ستم استعداد فوق العاده اي داريم. اين استعداد خيره كننده مولود شرايط سخت اقليمي است يا گذشته هاي تاريخي؟ نمي دانم؛ و اگر هم مي دانستم جاي بحثش اينجا نبود. به خشم آوردن و به عصيان كشاندن مردم جنوب عموما و ما اهالي نجيب و بردبار سيرجان خصوصا، نبوغي فوق العاده مي خواهد و هنري در حد اعجاز؛ و نابغه هنرمند بلوچ از اين معجزنماييها نصيبي وافر داشت.

در ولايت ما مردم عادت كرده اند كه از متصديان امر و ماموران دولت زور بشنوند و بله قربان تحويل دهند. في المثل اگر نره ديو تفنگ بر دوشي وسط ميدان شهر ايستاد و فرمان داد كه از اين ساعت به بعد مردم حق ندارند با هر دو چشمشان دنيا را تماشا كنند، بايد يك چشمشان را ببندند و يكي را باز نگه دارند، ما اهالي ولايت كه از اعتراضهاي گذشته خاطرات شيريني نداريم فوري فرياد سمعنا اطعنا سر مي دهيم و بجاي اعتراض به مصدر فرمان به جان هم مي افتيم كه چشم راستمان را ببنديم يا چشم چپمان را، و حد اكثر جسارتمان ممكن است اين باشد كه گاهي دزدانه از گوشه چشم ديگر هم نگاهي به پيش پايمان بيفكنيم.

تاريخ نويسان سربه هواي قديمي اشتباهات مضحكي دارند و از جمله اينكه نوشته اند در هجوم چنگيزخان به شهر نيشابور مغولي در رهگذري به چند نفر خراساني برخورد، متوقفشان كرد و دايره اي دورشان كشيد و فرمان داد، "همينجا توي خط بايستيد، حق نداريد پايتان را از خط آن ورتر بگذاريد تا من بروم و شمشيرم را بياورم و گردنتان بزنم"، و جماعت حرف شنو البته ايستادند و البته مغول نازنين هم رفت و شمشيرش را آورد و وظيفة انسانيش_ و به قول آن شيخ خانقاه نشين: ماموريت الهي اش_ را انجام داد.

بله، اين را تاريخ نويسان نوشته اند، منتها روايتشان غلط است و مشتمل بر دو اشتباه فاحش. يكي اينكه محل واقعه اصلا و ابدا نيشابور نبوده است. به هزار و يك دليل اين صحنه در كرمان عزيز ما اتفاق افتاده است و به اقرب احتمالات در خاك پاك سيرجان. البته ممكن است براي تبرية مورخان بهانه اي تراشيد كه بله، محل واقعه نيشابور بوده است اما جماعت" توي خط" هم ولايتيهاي ما بوده اند كه قصد تجارتي يا زيارتي گذارشان به نيشابور افتاده است.

اشتباه فاحش ديگر اينكه روايت مورخان ناقص است. تنگ حوصلگي كرده اند و جزييات ماجري را ننوشته اند. ننوشته اند وقتي كه جناب مغول با شمشير آخته برگشت چه اتفاقي افتاد. به حكم قراين و امارات قضيه به همين سهل و سادگيها نبوده است كه بيايد و گردنشان را بزند. قبل از اجراي حكم قطعا سر و صداها برخاسته و ماجراها رخ داده است. مثلا وقتي كه سپاهي مغول برگشته، يكي از توي خطي ها ضمن سلام گرم و تعظيم چاپلوسانه اي كه به ارباب تازه و قاتل آينده تحويل داده است به چغلي رفيقش پرداخته كه: جناب مغول! اين همشهري پايش را گذاشت روي خط. و آن همشهري هم قطعا معاملة به مثل كرده است كه: حضرت خان! اين همشهري در غياب شما مي گفت بياييد بگريزيم.

بگذريم از حاشيه رفتن و در پوستين البته پوسيدة مورخان افتادن. سخن از زبوني و ستمكشي همولايتي ها بود و هنرنمايي سردار در بجان آوردن مردمي بدين سخت جاني.

اهالي شهر، مرد و زن، فقير و غني، همه و همه به تنگ آمده بودند. بيش از آن دستبردهاي مراد علي مراد منحصر به جاده هاي بيرون شهر بود و خطرش متوجه تاجران و مسافران. اكنون نه در بيابانها امنيتي باقي مانده بود و نه در شهر. اردوكشي سردار براي قلع و قمع راهزنان بهانة شيريني به دست بلوچها و اراذل همدستشان داده بود، هر چه مي ديدند مي چاپيدند، هيچ حد و حريمي سد راهشان نمي شد، مغازه هاي كسبه را غارت مي كردند، قفل انبارها را مي بريدند، در خانه ها را مي شكستند، طلا و نقره كه سهل است به ظرفهاي مسينة تهيدستان هم طمع كرده بودند، به آذوقة سال خانواده ها دستبرد مي زدند، و همه جا هم بهانه شان اينكه سردار و نفراتش سور و سات مي خواهند، مگر مي شود بلوچي را كه جانبازانه در بيابانهاي بي آب و علف با راهزنان مي جنگد بدون آذوقه گذاشت؟ كم كم كار غارت اموال به غارت ناموس كشيد. زنهاي مردم را از سر كوچه و دالان خانه مي كشيدند و به اسم فاحشه تحويل بلوچها مي دادند كه بلوچ هم آدميزاده است و غريزه اي دارد. باغهاي دور و بر شهر را به زمين باير تبديل مي كردند كه بلوچ هم آدميزاده است و سوخت زمستاني مي خواهد. گاو و گوسفند رعيت را مي كشتند و مي بردند، كه مگر مي شود شكم بلوچ را خالي گذاشت. دم دروازة شهر از هر بار ميوه اي نصفش را غارت مي كردند و معادل بهاي نيمة ديگرش عوارض مي گرفتند كه ...

بدتر از خونخواري سردار و زورگويي بلوچها و غارتگري الواط، بلايي بود كه بچه هاي تخس و خيره سر ولايت بر سر خود و خانواده شان مي آوردند. فشردة ماجراي اينكه نام شريف فرماندة بلوچها سردار ريگي بود، و در لهجة البته شيرين بلوچي حرف " گ" از مخرجي ادا مي شود كه شباهت كاملي به تلفظ حرف "ق" دارد در لهجة شما تهرانيها. خوب، در حكومت وحشت و خفقاني كه بايد حتي ابروان پرپشت بالاي چشم خان حاكم را هم نديده بگيري، اگر چند تا پسر بچة بازيگوش به قصد دهن كجي و احيانا عقده گشايي كودكانه اي، در پناه كوچه اي كمين كردند و هنگام عبور سردار نام مباركش را به شيوة بلوچي بر زبان آوردند و پا به فرار گذاشتند، بقية قضايا معلوم است... تعقيبهاي بيرحمانه و دستگيريهاي بي حساب و كتاب و سرانجام گم شدن بسياري از پسر بچه هاي گنهكار و بي گناه، و بانگ شيون سر دادن مادران پسر گم كردة از گم گشته اثر نديده. خدا بيامرزد خاله عصمت ما و همة رفتگان شما را. پيرزن فلك زده تا همين ده پانزده سال پيش كه زنده بود، همچنان شب و روز دور كوچه ها مي گشت و سراغ تنها پسر گمشده اش را مي گرفت؛ سراغ " حسينوي مرغ پر شده" را، بچة محلة بازيگوش هم سن و سال مخلص را.

حال و حوصلة شرح و تفصيل ندارم، كه من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش؛ وانگهي مي ترسم به اغراق گويي متهمم كنيد و حق داشته باشيد؛ كه، به تو حاصلي ندارد غم روزگار گفتن. شما مردم نازپرورده اي كه براي بيل زدن باغچة منزلتان عملة روزي سيصد تومان به خدمت مي گيريد، چگونه مي توانيد حالت پسر بچة ده ساله اي را مجسم كنيد كه مادر نگران و وسواسيش او را به كار گل گرفته است تا با پنجه هاي بي رمق ناكار ديده اش زمين سخت گوشة حياط را بكند و به كمك قاشق و بيلچه ذره ذره خاكش را بيرون كشد، تا جاي مناسبي براي پنهان كردن پياله و كاسه و سيني مسي مهيا شود. شما خوانندگان محترمي كه روي مبل فنري يا تشكچة نرم گوشة اطاقتان در اوج امنيت و رفاه و آزادي نشسته ايد و به خواندن اين صفحات مشغوليد، چگونه مي توانيد حالت خانوادة آبرومند متوسط حالي را در نظر مجسم كنيد كه با شنيدن صداي پاي رهگذران كوچه بند دلشان پاره مي شود و هر عابري را مامور بلوچي مي پندارند كه به قصد مصادرة گوني گندم و كيسة برنجشان آمده است.

در حال و هوايي چنين تنها پناهگاه مردم مجالس روضه خواني بود و بس. آن هم براي سبك كردن بار غمهايشان. مردم ولايت ما در عين عوامي و بي خبري، از مداواي سنتي غم بي خبر نبودند. مگر لسان الغيبشان نگفته است:
اگر نه " گريه" غم دل ز ياد ما ببرد
نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد
حالا كه نه دولت قدرتي دارد و نه مردم رمقي، چه از اين بهتر كه در مجالس روضه خواني گرد آيند و به بهانة شهيدان صحراي كربلا بغضهاي در گلو گره خورده را بتركاند و بر روزگار سياه خود اشك محنت ببارند.
سردار بلوچ با گريستن و بر سر و سينه زدن مخالفتي نداشت. اما با همه كند ذهني بدين نكته واقف بود كه اجتماع ستم زدگان به خودي خود خطرناك است. اولين شرط لازم براي ادامة تسلط جبار خون آشام اين است كه تودة مظلومان زير يك سقف ننشينند و با هم رابطه اي برقرار نكنند. سردار نازنين ما مي توانست زمين را به آسمان بدوزد، اما نمي توانست تشكيل مجالس روضه خواني را موقوف دارد. علتش هم معلوم است، كدام بلوچ چهارياري_ ولو هزاران تفنگ و تفنگ چي داشته باشد_ مي تواند در ولايت شيعه نشيني چون سيرجان با مجلس روضه خواني سيدالشهدا به مخالفت برخيزد؟ در عهد رضا شاه با آن قدرت مسلط قهارش، اين كار عملي نشده بود، سردار بلوچ كه محلي از اعراب ندارد.

خوب، اكنون كه نمي توان از مجالس روضه خواني جلوگيري كرد، هزار و يك راه ديگر باقي است؛ از همه بهتر و عملي تر و آسان ترش اينكه جماعت روضه خوان را احضار كنند و با يك نهيب بلوچانه به آنان اخطار نمايند كه حق ندارند در عالم معقولات دخالت كنند. همين و بس.

روضه خوانهاي سرشناس ولايت ما هم هفت هشت نفري بيشتر نبودند. ملاي ارشدشان گرفتار تعلقات دنياي دني شده بود و براي حفظ املاك گسترده و جمع آوري صحيح و سالم چهار دانه جو و گندمش چاره اي نداشت جز اطاعت حاكم وقت و به اصطلاح خودش " اولي الامر". روضه خوان ديگري كه از قرية پاريز آمده و يخش گرفته و منبرش گل كرده بود، متاسفانه دستش به صنار سه شاهي حقوق دولت بند بود و خاصيت مواجب دولتي در زبان روضه خوان، شبيه همان خاصيت شيريني است و دندان قاضي. ملاي " ده يادگاري" هم گرفتار مخارج سنگين سه عدد عيال ضعيفة پاشكسته بود و يك دو جين بچة قد و نيمقد. ملاي خوش آواز آباده اي هم گرفتار اين دو نخود ترياك بي پير بود و خودتان بهتر مي دانيد پيرمرد فلك زدة ترياكي را ببرند بيندازند توي هلفدوني يعني چه. دو سه ملاي ديگر هم نه سر پياز بودند و نه ته چغندر، و معتقد به دستورالعمل بي دردسر" حافظ وظيفة تو دعا گفتن است و بس".

در اين جماعت هفت هشت نفري سر تسليم و ارادت در پيش، يك نفر بود كه نه ملك و مالي داشت و نه اهل و عيالي، نه از صندوق دولت مواجبي مي گرفت و نه در بند دو سه تومان مزد روضه خواني بود، نه لب به ترياك آلوده بود و نه دم و دستگاهي داشت. خودش بود و دو راس الاغ پير و نحيف باركش، روزها بيلش را روي دوشش مي گذاشت و دنبال الاغهايش راه مي افتاد و به سراغ گودالهاي بدرآباد_ دهكدة متروك نزديك شهر_ مي رفت، جوالها را پر از خاك رس مي كرد و به شهر مي آورد و به كساني كه هوس بام اندود زمستان به سرشان زده بود مي فروخت و يك قران سي شاهي مي گرفت و ناز بر فلك و حكم بر ستاره مي كرد. نزديكيهاي غروب هم خرما را به طويله مي رساند، و خودش به سراغ چرخ و چاه مي رفت، دلو آبي مي كشيد، سطلي پر مي كرد و براي الاغها مي برد و با سطلي ديگر سر و كله را صفايي مي داد، ريش حنا بستة توپيش را مي شست، شال سياه دور كمرش را باز مي كرد و به شكل آشفتة نامنظمي دور سرش مي پيچيد، عباي وصله دارش را از گوشة طاقچه برمي داشت و گرد و خاكش را مي تكاند و روي دوشش مي انداخت، پاهاي تركيده اش را در ملكي هاي لب برگشتة زمخت صد وصله جا مي داد و بي آنكه دعوتنامه اي به دستش رسيده باشد، روانة مجالس روضه خواني مي شد.

هم ولايتيهاي هم سن و سالي كه وقت ضايع كردني خود را صرف خواندن پرت و پلاهاي بنده كرده اند، با مشخصاتي كه گفتم سيد را شناخته اند. غير هم ولايتيهايي هم كه قبلا گرفتار روده درازيهاي مخلص شده اند به اغلب احتمال با نام البته نامي آسيد مصطفاي نازنين ما آشنايند. بله همان سيد روضه خواني كه در يكي دو نوشتة ديگر هم از او يادي كرده ام، كه يادش به خير.

در اوج اختناقي كه بر فضاي خفقان زدة شهر سايه افكنده بود و در سنگيني سكوتي كه عرق شرم و چين نوميدي بر پيشانيها نشانده بود، در حكومت رعب و وحشتي كه جماعت بلوچها و همدستان رذلشان بر مردم فلك زدة بي پناه تحميل كرده بودند، تنها و تنها سيد نازنين ما بود كه به بركت زندگي بي شيله پيله اش، به فيض منبر بي مشتري و روح از اوضاع جهان بي خبرش، و از همه بالاتر به مناسبت مقام تقدسي كه نسبت سيادت نصيبش كرده بود، آزادانه به منبر مي رفت و چون كسي هم به روضه خوانيش گوشي نمي داد، هر چه دلش مي خواست مي گفت، بي هيچ هدف و غرض خاصي.

راستش را بخواهيد نطق و بيان سيد تعريفي نداشت، مرد زحمتكش امي عوامي_ گيرم صدها شب هم زير لحاف كرسي به روضه خوانيهاي عمه اش كلثوم گوش فرا داده باشد و جزييات وقايع كربلا را به خاطر سپرده باشد_ باز در مقابل همكاران و رقيباني كه به هر حال سوادكي داشتند و از آن مهمتر عمرشان را وقف روضه خواني كرده بودند و روزها بجاي آنكه دنبال خرها بيفتند و با شغل پر مرارت خاك كشي امرار معاش كنند، قسمت اعظم وقتشان را در مجالس روضه خواني گذرانده و از منبر ديگران به قول خودشان كسب فيض كرده بودند، سيد نازنين ما چه هنري مي توانست بنمايد.

اما در عهد سلطة سردار بلوچ آسيد مصطفي رفته رفته رنگ ديگري به خود گرفته و مستمعان و مشتاقاني پيدا كرده بود، و اين توجه عمومي به سخنان غالبا بي سر و ته سيد ماية حيرت و در عين حال مناقشة مردم شده بود. گروهي رونق منبر سيد را محصول صدق نفس و مقام سيادتش مي دانستند و جماعتي گرمي بازار سيد را از بركات حكومت جبار بلوچان مي پنداشتند. در خانه محقر و كم جمعيت ما هم از پيروان اين دو مكتب فكري نمايندگاني متعصب و پر حرارت حضور داشتند. مادر خدابيامرزم از دستة اول بود و از معتقدان صفاي سيادت آقا. زن صافي عقيده سفت و سخت روي حرف خودش پافشاري مي كرد كه: آسيد مصطفي از آن سادات صحيح النسب نظر كرده است و اين گرمي مجلس و تاثير نفسش هيچ نيست مگر اثر نظر جدش. در مقابل او، پدرم به نمايندگي از دستة دوم لبخندي مي زد كه:" زن! عجب حرفي مي زني، سيد آدم عوام بي سوادي است، نه مالي دارد كه از ديوان بترسد و نه هوسي كه از شيطان، در عالم فقر و سادگي اهل هيچ زد و بندي نيست. چون به حكم عادت غالبا در منبرش به ظلمه و ستمگران و آدمكشان و غارتگران ناسزا مي گويد و لعنت مي فرستد، مردمي كه از بيداد سردار و بلوچهايش بجان آمده اند، سخن او را زبان حال خودشان مي دانند و از منبرش استقبال مي كنند" و به دنبال اين اظهار عقيده، پدر خدابيامرزم سرش را مثل آدمهاي رعشه اي تكان مي داد و با لحن فيلسوفانه اي مي افزود:" اين خاصيت حكومت زور و اختناق است، كه مردم هوشيار مي شوند و اهل درك و نكته سنجي. در حكومتهاي بگير و بكش يك اشارة مختصر كار هفتاد عدد مثنوي هفتاد مني را مي كند. مردم تشنة تظلمند، و چون روضه خوانهاي ديگر عاقل تر از آنند كه پشت نازنين خودشان را با شاخ گاو_ آنهم گاوي بدين وحشيگري_ به جنگ اندازند، و سيد در عوالم بي سوادي و بي خبري اصلا حاليش نيست كه چه مي گويد و به كجا مي زند، و تازه اگر حاليش هم بكنند نه اهل مصلحت بيني است و نه گوش به حرف كسي مي دهد، مردم به پرت و پلاهاي او دل خوش كرده اند و حرفهايش را مطابق ميل خودشان تعبير و تفسير مي كنند. من مرده و شما زنده، اين اراذل نانجيبي كه من مي بينم همين امروز و فردا صداي سيد را هم خفه مي كنند".
و مادرم كه از معتقدان پر و پا قرص سيد بود و از طرفداران گروه نخستين، نطق نوميدانة پدر را مي بريد كه:
_ارواح جد و آبادشان، سردار بلوچ كه هيچ، شاه بلوچها هم باشد سگ كيست كه بتواند روي سيد دست دراز كند. سيد حسابش از اين روضه خوانها جداست، هر كه دست به طرفش دراز كند تبديل به سنگ سياه مي شود.
و پدر همراه آه حسرتي كه در فضاي اطاق مي پاشيد به استدلال بر مي خاست كه:
_زن! دورة معجزه گذشته، معجزه مخصوص پيغمبر بود و دوازده فرزندش. اگر قرار بود در اين دوره و زمانه هم معجزه اي بشود، مردم چه غمي داشتند. اگر معجزه مي شد كه كار سردار بلوچ به اينجاها نمي كشيد، روزگار مردم به اين سياهي نمي شد.
و مادر لجوجانه در عقيدة خود پافشاري مي كرد كه:
_ابدا و اصلا در معجزه را نبسته اند، معاذالله كه خدا از كار بنده هاش غافل بماند. مگر خودت نگفتي سيد نه سوادي دارد و نه از كار دنيا خبري، خوب، اگر اين طور است چرا مردم پاي منبرش اينهمه به سر و سينه مي زنند؟ مگر اين همان آسيدمصطفايي نيست كه احدي گوش به حرفهايش نمي داد، چطور شده اينقدر منبرش گرم و گيرا شده؟ اگر معجزة جدش نيست پس چيست؟
و پدر با حالتي سپر انداخته و از پاسخ مانده، بي آنكه در بند مجاب كردن طرف باشد با لحني شبيه حديث نفس زير لب مي غريد كه:
_شايد هم حق با تو باشد، شايد هم معجزه اي در كار باشد، منتها ربطي به آسيد مصطفي ندارد، اگر هم معجزه اي اتفاق افتد از بركت ظلم سردار است، از بركت دل پر عقدة مردم است، بله مردم عطش دارند، تشنه اند، تشنة معجزه...
و به دنبال جملاتي از اين قبيل با قيافه اي خسته از بحث و مناقشه كناره مي گرفت و با صداي گرم محزونش به زمزمة غزلي از حافظ مي پرداخت، گويي در عالمي ديگر است و با دل خود خلوت كرده است و براي دل خودش مي خواند كه: اگر چه باده فرحبخش و باد گلبيز است...
هفته ها و ماهها، اين برنامة شبانة بحث و مناظره در خانة ما اجرا مي شد، گاهي در حضور من و خواهر خردسالم كه از سر و كول پدر بالا مي رفت و اصرار داشت كه بابا، باز هم آواز بخوان، و گاهي هم با حضور تماشاگران و شركت كنندگاني از همسايه هاي دور و بر و قوم و خويشهاي دور و نزديك.

صفاي سينة سيد بود يا تشنگي خلايق، هر چه بود كار منبر سيد گرفته بود. به محض اينكه قدم به منبر مي گذاشت و ذكري از جباري و خونخواري عمر سعد مي كرد همهمه اي در مجلس مي پيچيد و تبسم تلخي بر لبهاي چروكيدة محنت زدگان مي نشست و آه ممتدي از اعماق سينه ها بر مي آمد و در فضاي مجلس مي پيچيد. به محض اينكه به ذكر مصيبت مي رسيد و شمر ذي الجوشن را با آن سبيلهاي تابيدة از بناگوش دررفته اش توصيف مي كرد، سرهاي مستمعان با گردشي هماهنگ متوجه بلوچهايي مي شد كه در گوشه و كنار مجلس براي حفظ نظم ايستاده بودند. به محض اينكه به ماجراي غارت خيمه هاي حسيني اشاره مي كرد، كساني كه خانه و زندگيشان به دست بلوچها به تاراج رفته بود چنان شيون همصدايي برمي داشتند كه مجلس كربلا مي شد.
بتدريج گرمي كار سيد حسادت روضه خوانهاي ديگر را برانگيخت. نه ملاحظات اقتصادي و رفاهي اجازه مي داد سخني باب طبع مردم گويند و نه از آن مايه سعة صدر نصيبي داشتند كه در عالم همكاري و همدردي سكوت كنند و سيد را به حال خود و كار خود بگذارند. اراذل و اوباش محل هم احساس خطر كرده بودند، روضه خوانيهاي سيد مي رفت كه موقعيت ممتاز آنان را به خطركرده بودند، روضه خوانيهاي سيد مي رفت كه موقعيت ممتاز آنان را به خطر اندازد و مردم را در مقابل زورگوييها و غارتگريهايشان به مقاومت وادارد.

بالاخره حسادت همكاران و سعايت خبرچينان كار خودش را كرد و خبر منبر سيد به گوش سردار بلوچ رسيد و سردار هم اشارتي به رييس نظميه كرد و مقام رياست هم فرمان حضرت سردار را به صاحبان مجالس عزاداري ابلاغ نمود كه سيد مصطفي ممنوع المنبر است، چه ضرورتي دارد با وجود اينهمه ملاي باسواد خوش صداي اسم و رسم دار، اين سيد جلمبر بي سواد به منبر برود و وقت مردم را تلف كند و هر ياوه اي كه به زبانش آمد بگويد. متعاقب آن مقدمات و زمينه چينيها اين اتمام حجت رعب انگيز شرف صدور يافت كه: " به فرمان حضرت سردار، در هر خانه اي كه سيد مصطفي به منبر برود، روزگار صاحب خانه سياه است و مالش مباح و زنش حرام و قتلش واجب".

تهديد مقام رياست بي آنكه نيازي به تكرار داشته باشد كار خودش را كرد. مجالس روضه خواني را غالبا مردمي برپا مي كردند كه از مال دنيا چيزكي داشتند و به مايملك خويشتن هم تعلق خاطري. از فرداي حكم سردار، در آستانة هر مجلس روضه خواني آجاني ايستاده بود و از ورود سيد به داخل مجلس جلوگيري مي كرد. حال زار سيد دلشكسته را خودتان بهتر مي توانيد در نظر مجسم كنيد. چند هفته اي اين وضع ادامه يافت و مردم فراموشكار ولايت ما بكلي از خاطر بردند كه سيد مصطفايي داشتند با گوشه كنايه هايي و عقده گشاييهايي. مثل همه نااميدان وحشت زده با درد خو كردند و سر تسليم در مقابل فرمان سردار و ماموران نظميه فرو آوردند كه قضاي آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد....

تاجران لاري، در سيرجان كاروانسرايي اختصاصي داشتند. هنوز هم گويا كاروانسراي لاري ها در ولايت ديگرگون شدة ما برجا مانده و سيل نوسازيهاي ساليان اخير به بنيادش گزندي نرسانده باشد. جماعت تجار لاري، كه هم به مناسبت تاجر بودن و هم به سبب لاري بودنشان، بشدت اهل تعبد و تقوي بودند و معتقد به حفظ شعاير مذهبي، هر سال دهة آخر صفر را در صحن كاروانسراي خودشان مجلس روضه خواني مي گرفتند. مجلسي با شكوه و پر ريخت و پاش. براي آنكه عزاداران حسيني از باد و باران و ابر و آفتاب گزندي نبينند چادر عزايي مي افراشتند و صحن كاروانسرا را با فرشهاي گرانقيمت مي پوشاندند. در ولايت ما به اين چادرهاي بزرگي كه محوطه اي چند صد متري را مي پوشاند مي گويند " چادر حسيني". برافراشتن اين چادر آداب خاصي دارد. طنابهاي اطراف چادر را به ميخهاي چوبي محكمي در پشت بامهاي اطراف حياط مي بندند و در وسط حياط تير چوبي كلفت و بلندي به زمين فرو مي كنند تا همه سنگيني چادر را تحمل كند.

روز چهارم يا پنجم روضه خواني بود و اوايل فصل باد خيز پاييز. صحن حياط و رواقهاي اطراف و حجره هاي دور تا دور كاروانسرا لبريز از جمعيت. نيم ساعتي بيشتر به اذان ظهر و موقع ختم مجلس باقي نمانده بود. با فرود آمدن روضه خوان ماقبل آخر، چاووشان پاي منبر از چرت هميشگي پريده و گلبانگ " بلغ العلي بكماله" سر داده بودند و ملاي خاتم، روضه خوان سرشناس ولايت از درگاه كاروانسرا با شكوه و تبختري علمايانه از ميان كوچه باريكي كه با تنگ هم خزيدن مستمعان گشوده شده بود مي گذشت تا به منبر برسد كه ناگهان سكوت سنگيني بر فضاي پر همهمة مجلس مستولي گشت و كساني كه چون من گرم صحبت با كنار دستي خود بودند، با احساس سكوت ناگهاني رشتة سخن را بريدند و نگاهشان متوجه منبر شد، و در يك لحظه صداي هماهنگ جماعت چند هزار نفري در فضا پيچيد كه " آسيد مصطفي".

آري روضه خوان خاتم در نيمه راه مجلس خشكش زده بود و اين آسيد مصطفي ممنوع المنبر خودمان بود كه بر آخرين پلة منبر نشسته بود، و تماشايي تر از اين دو منظره، قيافة آجان دم در كاروانسرا بود كه بر اثر يك لحظه غفلت بند را به آب داده بود و اكنون از دروازة كاروانسرا خودش را به انتهاي دالان رسانده و فرياد مي زد " سيد، ترا به جدت بيا پايين و ما را از نان خوردن ميانداز"، و فرياد هماهنگ صلوات مردم جمله هاي بعدي پاسبان را در خود فرو مي برد و محو مي كرد.

سيد سفت و محكم بر عرشة منبر نشسته بود و مردم، مردم تشنة سخن حق، مردم خفقان زدة بجان رسيده، سرتا پا چشم و گوش بودند. هزاران حلقة چشم در آن لحظه متوجه چشمان پر جاذبة سيد بود كه چون دو مشعل سوزان از زير ابروان پر پشت و درهم كشيده اش مي درخشيدند. هزاران دل در اعماق سينه ها به ضربان افتاده بود، ضرباتي شبيه تيك تاك بمب ساعت شمار در واپسين لحظه هاي انفجار.

تاجر پيري كه از جمله بانيان مجلس عزا بشمار مي رفت سراسيمه از دالان كاروانسرا حركت كرده بود تا خودش را به منبر برساند و با استفاده از منطق كاسبانه سيد را از منبر فرو كشد، اما مردم، مردم خاموش با مهارت و استتاري كه گفتي روزها تمرين كرده اند به يكديگر مي چسبيدند و به حاجي راه نمي دادند تا پايش را بر زمين نهد و به منبر برسد.

رييس نظميه كه گويا در يكي از حجره هاي اطراف كاروانسرا بود و با شنيدن خبر واقعه، هراسان هيكل پر مهابت خود را در صفه جلو حجره به نمايش گذاشته بود، بي آنكه جرات نزديك شدن به منبر داشته باشد از همانجا كه ايستاده بود خطاب به چاووشان پاي منبر فرياد زد كه: چاووشي كنيد. اما دو پيرمرد چاووشي كه روي زمين متصل به نخستين پلة منبر نشسته بودند سرهايشان را در گريبان فرو بردند كه ما در حال چرتيم و از كار جهان بي خبر.

ملاي خاتم كه در وسط مجلس و نيمه راه رسيدن به منبر حيرت زده ايستاده بود، كوشيد قدمي به طرف منبر بردارد؛ اما نتوانست از جايش تكان بخورد. دهها دست نامريي پاچة شلوار و دامن قبايش را گرفته بودند؛ بي آنكه در چهره هاي صاحبان دستها اثري از اين شيطنت هماهنگ مشهود باشد.

سيد سينه اي صاف كرد، دستي به ريش حنا بسته اش كشيد، دو دستش را از سوراخهاي عبا بيرون آورد و روي دسته هاي دو طرف منبر گذاشت. اولين چيزي كه در اين حركت توجه كودكانة مرا به خود جلب كرد آستينهاي پارة قباي سيد بود. با صداي لرزان شروع به خواندن خطبه اي كه چهل سال خوانده بود و هنوز هم لبريز از غلطهاي صرفي و نحوي بود، نمود. پيشترها منبر سيد زنگ تفريح مجلس عزا محسوب مي شد، سيد زمزمه اش را مي كرد و حاضران مجلس هم حرفهايشان را مي زدند. اما امروز حال و هواي ديگري بر مجلس حكومت مي كرد. هزاران نفر مستمع عوام تربيت ناشده با وحدتي حيرت انگيز نفسها را در سينه ها حبس كرده بودند و چشم به لبان چروكيده و آفتاب سوخته سيد داشتند.

سيد كه ظاهرا از سكوت و توجه مردم حيرت زده مي نمود به اواخر خطبة عربي رسيده بود كه بار ديگر صداي رييس نظميه در فضاي مجلس پيچيد كه: " آسيد مصطفي سر جدت بيا پايين"، و فرياد رعد آساي سيد برخاست كه " نمي آيم، اين منبر جد من است، اين مجلس عزاي جد من است". و بار ديگر غرش رعد آساي صلوات مردم در و ديوار را به لرزه افكند. سيد بي آنكه دنبالة خطبه اش را بگيرد، با همان نهيب خشماگين به غريدن آمد كه " چه مي گويي مرد؟ مگر تو نمي خواهي توي اين شهر و ميان اين مردم زندگي كني؟ مگر مي شود با منبر جد من شوخي كرد؛ يعني من سيد اولاد پيغمبر هم حق ندارم دو كلمه روضه بخوانم، حق ندارم بگويم ابن سعد لعنتي چه بر سر اولاد جدم آورد؟". و در حالي كه دو دست از روزن عبا بيرون آمده اش را بالا برده و محاذي صورتش به طرف رييس نظميه گرفته بود، فريادش رساتر شد كه : "به جده ام زهرا تو هزار بار بدتر از شمر ويزيدي".

آخوند خاتم كه هنوز همچنان ميخكوب در وسط مجلس ايستاده بود و به علت وجود پنجه هاي نامريي نمي توانست از جايش تكان بخورد صدايش را بلند كرد كه " سيد به چه حقي به جناب رييس توهين مي كني آن هم در اين مجلس..."، اما فشار پنجه ها جملة شيخ را بريد و قامت رساي ملا مثل فانوس چين خورد و خم شد و بر زمين آمد، بي آنكه احدي از دور و بريها به طرف او نگاهي كرده باشد يا به حالت به زانو درآمده اش توجهي نشان داده باشد. در همين لحظه آتشفشان غضب سيد متوجه همكارش شد كه " خفقان بگير، شريح قاضي! تو از نسل همان ملعوني هستي كه حكم قتل جدم را صادر كرد". اين را گفت و شروع كرد به روضه خواني و از عجايب اتفاقات اينكه سيد نازنين از ميان روضه هاي معدودي كه به خاطر سپرده بود، روضه اي را انتخاب كرد مناسب حال و از مهم ترين روضه هايي كه در ولايت ما اختصاص به ملاي خاتم دارد آنهم فقط در شب ختم مجلس. بله خطبة سيد سجاد را مي گويم.

مطابق روايات ارباب مقاتل و جماعت روضه خوانها، در اوج پيروزي يزيد و قدرت نمايي نماينده اش ابن زياد حكمران كوفه، وقتي كه سرهاي شهيدان كربلا و اسيران خاندان رسالت را به شنيع ترين وجهي وارد كوفه مي كنند و به مسجدي مي برند كه مراسم نماز جماعت برپاست، حضرت امام سجاد، تنها مرد بازمانده از واقعه كربلا، كه مي بيند مردم جادو شدة كوفه بر اثر تبليغات وسيع معاويه و فرزند نابكارش يزيد اسير تصوراتي جاهلانه اند و اهل بيت پيغمبر را گروهي خارجي و ضد اسلام پنداشته اند، به منبر مي رود و با ايراد خطبة شجاعانة غرايي نداي حقانيت نهضت حسيني را به گوش جماعت فريب خورده مي رساند و به مردم مي فهماند كه يزيدبن معاويه و دستيار خونخوارش ابن زياد شيادان جاه طلب مردم فريبي هستند كه با غصب مسند رهبري مسلمانان تيشه به ريشة اسلام مي زنند. حضرت با بيان موثرش به مردم مي فهماند كه اين فرومايگان دنيا پرست مسند طلب نه مسلمانند و نه هوادار اسلام.

تا آنجا كه من با زندگي و خلقيات آسيدمصطفي آشنا بودم و بعدها آشناتر شدم مي توانم با قاطعيت عرض كنم كه سيد نازنين ما در انتخاب اين روضه مطلقا قصد و غرض خاصي نداشته است، حالا اگر مسالة الهام غيبي را در ميان بكشيد امر ديگري است.

سيد به آنجاي روضه رسيده بود كه سخنان امام چهارم مردم را به هيجان مي آورد و ابن زياد كه متوجه حالت هيجان و انقلاب اهالي مي شود، به قصد بريدن سخن امام، رسيدن وقت نماز را بهانه مي كند و خطاب به موذن مسجد فرياد مي زند كه " موذن! اذان بگو". سيد هم وقتي به اينجاي روضه رسيد، صدايش را بلند كرده بود تا به رسم اهل منبر موذن را به گفتن اذاني دعوت كند كه ناگهان نگاهش متوجه دروازة كاروانسرا شد و زبان در كامش خشكيد.

همراه سكوت و نگاه سيد، هزاران سر روي گردنها به چرخش درآمد و هزاران چشم وحشت زده متوجه دالان كاروانسرا شد. در آنجا ده نفري بلوچ مسلح با قيافه هاي خشمگين و چشمان خونبار صف كشيده بودند.

با ديدن اين منظرة رعب آور رنگ از چهره ها پريد و سرهاي چرخيده به جاي اول برگشت و در گريبانها فرو رفت؛ و سكوت وحشت آميزي بر فضاي لبريز از شوق و هيجان مجلس مستولي گشت. لحظات سنگين ترس و نگراني به كندي مي گذشت. تنها صدايي كه به گوش مي رسيد زوزة باد پاييزي بود كه در چادر برافراشتة امام حسيني پيچيده و با همه قدرت درهم شكننده اش، تيرك و طنابهاي ضخيم آن را به لرزه افكنده بود. اين يكي از همان طوفانهاي كويري ولايت ما بود كه با نيرويي بنيان كن همه ساله در اوايل بهار و اواخر تابستان مي وزد و خسارتها از خود به يادگار مي گذارد. اما شدت طوفان آن روز بحدي بود كه تيرك اصلي چادر را با آنكه دو متري در زمين سخت فرو كرده بودند به لرزه مي انداخت.

ناگهان فرياد آمرانة يكي از بلوچها در فضاي بحراني كاروانسرا پيچيد كه " هاي غلام! بلند شو اين مردكه را بينداز پايين".

غلام را مردم شهرمان مي شناختند. از دله دزدهاي سرشناس ولايت بود كه تا ديروز از ديدن برق پاسباني رنگ از چهره اش مي پريد و نفسش به شماره مي افتاد، اما اكنون در پناه حمايت سردار خزيده و تبديل به عرقة شهرمان شده بود و بزن بهادر بيرحم يكه تازي كه احدي در مقابلش جرات عرض اندامي نداشت.

غلام با شنيدن فرمان ولي نعمتش از لبة صفة كنار منبر برخاست، دستش را دراز كرد و گريبان قباي سيد را گرفت و چيزي به سيد گفت كه نشنيدم و ديگران هم نشنيدند. مردم وحشت زده بي آنكه در مقابل تفنگهاي آمادة شليك بلوچها قصد اعتراض و مقاومتي داشته باشند، به چنان همهمة همصدايي پرداختند كه گويي روزها به تمرين مشغول بوده اند. صداي يكنواخت بال زنبوران در كندوي عسل.

نخستين حركت دست غلام منجر به پاره شدن قباي پوسيدة سيد شد، اما سيد كه با پنجه هاي پينه بسته اش دسته هاي دو طرف منبر را چسبيده بود، از جايش تكان نخورد. غلام كه در ماههاي اخير با مقاومت نامنتظر جسورانه اي برنخورده بود، همراه نعرة غضب آلودي دست خالكوبي شده اش را جلو برد و ريش حنا بستة سيد را گرفت و چنان تكاني داد كه منبر شش پله به لرزه افتاد، اما باز هم سيد از جايش نغلطيد. عرقة ولايت كه از دو تلاش قبلي بهره اي نگرفته بود، كف ريزان و عربده كنان پايش را از لبة صفه بر پلة دوم منبر نهاد و با پنجه هاي هولناكش بازوان استخواني سيد را گرفت تا از منبر به زير اندازدش، كه ناگهان قيامتي برپا شد. "چادر حسيني"، چادر سنگين بزرگي كه براي حمل و افراشتنش دست كم وجود يكصد مرد زورمند لازم بود، يكباره از تيرك وسط حياط كنده شد و دو متري به هوا رفت. اين حركت ناگهاني چادر، همراه زوزة گردباد و فرياد" معجزه، معجزه"اي كه از چهار گوشة كاروانسرا برخاسته بود، يكباره حال و هواي مجلس را منقلب كرد.

مردم وحشت زدة رنگ باخته، در يك لحظه تبديل به آتشفشان فعالي شدند. سدي كهن شكسته و آب آرام درياچه جاي خود را به سيلي سپرده بود خروشان و بنيان كن. در يك چشم به هم زدن غلام از پلة دوم منبر ناپديد شده بود. جمعيت انبوهي در گوشة مجلس به نقطه اي هجوم آورده بودند و فرياد بزن و بكش در فضا پيچيده بود و دستهاي فعالي به هوا مي رفت و فرود مي آمد.

رويم را گرداندم تا ببينم بلوچهاي تفنگ بر دست در چه حالند، اما اثري از آثارشان پيدا نبود. سيل جمعيت را ديدم كه به طرف در كاروانسرا هجوم آورده اند و فرياد بگير بگيرشان ولوله برپا كرده است.

در گوشة ديگر مجلس آسيد مصطفاي خودمان را ديدم كه لخت و عريان دسته هاي منبر را چسبيده است و به جماعتي كه دورش را گرفته اند، به التماس مي گويد " مردم! سر جدم ولم كنيد، تبرك يعني چه؟ كجاي قباي كهنة من تبركه كه پاره اش كرديد و برديدش". اما مردم تشنة معجزه ول كن قضيه نبودند، نه اعتنايي به داد و فريادها و التماسهاي سيد داشتند و نه رحمي بر هيكل استخواني نيمه برهنه اش.

و به راستي معجزه صورت گرفته بود. چه معجزه اي از اين بالاتر كه سردار و بلوچهايش از آن ساعت ديگر نه در كوچه و بازار شهر ديده شدند و نه خبر و اثري از آنان به گوش كسي رسيد.



........................................................................................