-->
پويان




Wednesday, October 18, 2006

٭
يرواند آبراهاميان
اعدام هاي جمعي سال 1367تفتيش عقايد در نخستين روز جمعه 28 تير ماه 67، رژيم اسلامي، بدون هيچ هشداري، ناگهان ارتباط زندانهاي اصلي را با دنياي خارج قطع کرد. درهاي زندان بسته شد، ملاقاتها و تماسهاي از پيش تعيين شده تلفني منتفي گرديد. ورود مطبوعات ممنوع اعلام شد، راديو و تلويزيون از سلولها خارج شد و از قبول نامه، بسته هاي ارسالي براي زندانيان و حتي داروهاي حياتي ممانعت بعمل آمد و از اجتماع خانواده هاي نگران زندانيان در برابر زندان ها بخصوص در کنار پارک تفريحي لونا پارک جنب زندان اوين، جلوگيري شد. افزون براين، دادگاههاي قانوني، تعطيلاتي اعلام نشده را آغاز کردند تا از پيگيري و جستجوي خانواده ها براي يافتن اطلاعي، پيشگيري بعمل آورند. برخي از خانواده هاي وحشت زده و با شتاب خود را براي يافتن آيت اله منتظري که هنوز قائم مقام رهبري بود، به قم رساندند.زندانبانان نه تنها ارتباط زندانيان را با دنياي خارج که تماس آنان را با يکديگر و سلول هاي مجاور هم قطع کرده بودند. زندانيان در چهار ديواري سلولهاي خود محبوس بودند. محل هاي مشترک چون آموزشگاه ها، سالنهاي سخنراني (حسينيه ها)، بهداري و حياط جملگي به روي زندانيان بسته شدند. به نگهبانان و کارگران افغاني دستور داده شده بود تا از صحبت با زندانيان اکيدا خودداري کنند. اساسا زندانيان سياسي کاملا از زندانيان غير سياسي، مجاهدين از چپ گرايان، توابين از غير توابين، آنهائي که محکوميتهاي دراز مدت داشتند از محکوميتي با محکوميت هاي سبکتر جدا شده بودند. يکي از زندانيان با استفاده از استعداد خود يک راديو ابداع کرده بود تا از آنچه در جريان است سردرآورد، اما با شنيدن اخبار راديو متوجه شد که از خبرهاي زندان هيچ گزارشي مطرح نميشود. آنها به ظاهر سکوت مطلق اختيار کرده بودند. به اين ترتيب اقدامات خشونت آميز که تا آنزمان در تاريخ ايران به لحاظ محتوا، شکل وشدت بيسابقه بوده، آغاز گرديد. اين رويداد حتي از رخدادهاي سال 57 و جو ترور آن زمان هم فراتر ميرفت. پرده سکوت آنچنان کارآمد بود که حتي خبرنگاران غربي چيزي در اين باره نشنيدند و محافل آکادميک هم سخني از آن بميان نياوردند. هر چند آنها هنوز هم در اين باره حرفي نميزنند.درست پيش از اعدامها که از زمان دقيق آن ناآگاه هستيم ، خميني در نهان فرماني بينظير در نوع خود که برخي آن را نوعي فتوا ميدانند، براي تشکيل يک هئيت ويژه با دستور اعدام مجاهدين به عنوان محارب و چپگرايان به نام مرتد صادر ميکند. هيات تهران که از 16 نفر تشکيل ميشد شامل نمايندگاني از سوي شخص امام، رئيس جمهوري، دادستان کل، دادگاه انقلاب، وزارت دادگستري، اطلاعات و مديريت زندان اوين و گوهر دشت بودند. سرپرستي هئيت بر عهده آيت اله (حجت اله) اشراقي گذارده شده بود که دو دستيار ويژه داشت، حجت الاسلام نيري و حجت الاسلام مبشري. در پنج ماه بعدي اين هيات توسط بالگرد (هليکوپتر) از اوين به گوهر دشت در رفت و آمد بود. نام اين هيات را "هيات مرگ" گذاشته بودند. تشکلي مشابه در شهرستانها هم ايجاد شده بود.هيات تهران کار خود را با مجاهدين و توابين آنان آغاز نمود. مقدمه اين مرحله با اطمينان دادن به زندانيان که اقدامات آنها به مفهوم محاکمه نيست و فقط براي اعطاي عفو عمومي است و به همين منظور مسلمانان از غير مسلمانان بايد جدا شوند، آغاز گرديد. سپس از آنها در باره وابستگي سازماني سئوال مي شد. اگر پاسخ دهنده از واژه "مجاهد" در توصيف تعلقات گروهي خود استفاده مي کرد، پرسش و پاسخ همانجا متوقف مي شد. اگر واژه "منافق" را بکار مي برد، هيات پرسش هاي خود را با سئوالاتي نظير "آيا شما حاضر به معرفي ياران سابق خود هستيد؟"، "آيا حاضر به معرفي آنان در برابر دوربين هستيد؟"، "آيا حاضريد به ما در تعقيب و دستگيري آنها کمک کنيد؟"، "آيا حاضريد هواداران مخفي را به ما معرفي کنيد؟"، "آيا توابين تاکتيکي را به ما معرفي مي کنيد؟"، "آيا حاضريد به خط مقدم جبهه ها رفته و از روي ميادين دشمن عبور کنيد؟"، ادامه مي داد.زندانيان زندان اوين در تمامي مراحل اين بازجوئي ها چشم بسته باقي مي ماندند. حال آنکه زندانيان گوهر دشت اجازه داشتند اعضاي هيات را ببينند. هدف پرسش ها، بروشني، براي به چالش خواندن شرافت، احترام و عزت نفس زندانيان طراحي شده بودند. رها مي نويسد حتي يک نفر از پنجاه مجاهدي که از بند ما به بازجوئي رفته بودند، بازنگشتند. شاهد ديگري مي نويسد 195 نفر از 200 مجاهد بند 2 گوهر دشت بازنگشتند. ديگري مي نويسد حجت الاسلام نيري مصمم بود تا درحد ممکن شمار بيشتري را به کام مرگ بکشد، در عين حال اشراقي با بي ميلي تلاش مي کرد تا از اين شمار بکاهد.مجاهديني که پاسخ هاي رضايت بخش نمي دادند فوري براي نوشتن وصيت نامه خود روانه اتاق ويژه مي شدند. از آنان همچنين لوازم شخصي شان، مانند انگشتر، ساعت يا عکس هاي خصوصي، گرفته مي شد. سپس آنها را، با چشم بسته، به چوبه دار مي سپاردند. چوبه هاي دار زندان اوين در بخش متروکه حسينيه قرار داشت. داربست هاي اعدام زندان گوهر دشت در سالن سرپوشيده آمفي تئاتر در جوار کارخانه جعبه سازي قرار داشت. قربانيان در دسته هاي شش نفره به دار آويخته مي شدند. مرگ برخي پانزده دقيقه به طول مي انجاميد- روش سنتي حلق آويز کردن در ايران بالا کشيدن قرباني به جاي پايين انداختن محکوم توسط گشودن دريچه زير پاي اوست. با گذشت چند روز اول، جلادان خسته از کار زياد درخواست برپايي ميدان تير براي تيرباران محکومان را دادند. با درخواست مذکور بر مبناي منطبق نبودن آن با دستورات شرعي اسلام براي از ميان بردن کفار و مرتدين، مخالفت شد. البته، به احتمال زياد، دليل واقعي اين عمل نياز به مخفي نگاه داشتن کامل آن و انجامش در خفا بوده است.به چپگرايان گفته مي شد مجاهدين به مراکزي ديگر منتقل مي شوند. اما گروهي از زندانيان گوهر دشت هنگام رويت عبور تريلي هاي يخچال دار و نگهبانان ماسک دار که در حال ورود و خروج از آمفي تئاتر بودند، به غير عادي بودن اوضاع ظنين مي شوند. البته آنچه آنان نمي دانستند اين بود که استفاده از ماسک به علت خرابي دستگاه سردکن سردخانه بود. يکي از نگهبانان در مقابل پرسش زنداني مدعي مي شود آنها فقط مشغول "نظافت زندان هستند زيرا هر رژيم تازه اي دير يا زود مي بايست اين کار را بکند". زندانيان تا مدت ها بعد منظور دو پهلوي نگهبان را درنيافتند. يکي از کارگران افغاني زندان به هنگام آوردن غذا با دست خود حلق آويز شدن را به زندانيان نشان مي دهد. اما زندانيان تا مدتي بعد، منظور وي را درنيافته بودند. عده اي تصور مي کردند منظور او خبر دادن مرگ خميني است. براي آنان تصور قتل عام جمعي در زماني که خميني به تازگي با پذيرفتن قطعنامه سازمان ملل به جنگ هشت ساله ايران و عراق خاتمه داده و به همين خاطر جشن و سرور برپا بود، بسيار مشکل مي آمد. همانند زندانيان اردوگاه هاي کار اجباري نازي ها، بي ترديد آشنايي با مرگ آنها را براي بروز فاجعه آماده نساخته بود. يکي از بازماندگان اظهار مي دارد که برداشت او در آن ايام از اقدامات در جريان، آزادي يا عفو وي همزمان با جشن خاتمه جنگ بود.پس از 5 شهريور هيات توجه خود را به چپگرايان معطوف کرد. با اين تضمين که اقدامات مذکور فقط براي جداسازي مسلمانان از غير مسلمانان انجام مي گيرد، از آنها پرسيده مي شد:"آيا مسلمان هستيد؟"، "آيا به خدا معتقديد؟"، "آيا قرآن مجيد کتاب آسماني و کلام خداوند است؟"، "آيا به بهشت و دوزخ باور داري؟"، "آيا حضرت محمد را به عنوان رسول الله قبول داريد؟"، "آيا حاضريد علني ماترياليسم تاريخي را نفي کنيد؟"، "آيا حاضر به نفي اعتقاد گذشته تان در مقابل دوربين هستيد؟"، "آيا در ماه مبارک رمضان روزه مي گيريد؟"، "آيا نماز مي خوانيد و يا قرآن مجيد را مطالعه مي کنيد؟"، "ترجيح مي دهيد هم سلولي شما مسلمان باشد يا غير مسلمان؟"، "آيا حاضريد در برابر پذيرش خداوند، رسول او، قرآن مجيد و قيامت زير شهادت نامه اي را امضاء کنيد؟"، "در زمان کودکي آيا پدر شما نماز مي خواند، قرآن مطالعه مي کرد، روزه مي گرفت؟" عده کمي منظور خطرناک پرسش آخر را درک مي کردند.همانند دوران تفتيش عقايد قرون وسطي، هيات- به خصوص براي دانشجوياني که با تعليمات ديني بيگانه بودند- پرسش هاي سنگيني را مطرح مي ساخت. اين پرسش ها، ايرانيان را هم چون غربي ها، در موقعيت مشابه گيج مي کرد. چنين پرسش هايي هرگز تا آن زمان در دادگاههاي ايران، و حتي در ساير کشورهاي خاورميانه، مطرح نشده بودند. اين شرايط، يعني کند و کاو در اعتقادات و باورهاي مذهبي افراد به جاي تحقيق در وابستگي هاي سياسي و سازماني آنان تفتيش عقايد به معناي دقيق کلمه بود. تنها نکات غايب در اين تحقيقات مسائل هميشه مورد نظر دادگاه هاي انقلابي از قبيل "خيانت"، "خرابکاري"، "ترورسم"، "جاسوسي" و "وابستگي به جهانخواران" بود. بنابر اظهار نظر يکي از فداييان "در سال هاي پيش، آنها از ما مي خواستند به جاسوسي اعتراف کنيم. در سال 1367، آنها مي خواستند ما اسلام بياوريم" فدايي ديگري، با حيرت، اظهار مي دارد که بازجوي او، به نظر مي رسيد کاملا به اعتقادات سياسي، وابستگي هاي سازماني و فعاليتهاي وي بي تفاوت بود.نخستين زندانيان چپگرايي که در مقابل هيات مستقر در اوين ظاهر شدند آنهايي بودند که يا محکوميتهاي سبک داشتند و يا دوران محکوميت شان خاتمه يافته بود. اين امر به فهرست اعدامي ها ظاهري تصادفي مي داد. آنهايي که در نخستين روز به هلاکت رسيدند، افرادي بودند با محکوميت هاي سبک، آنهايي که در روزهاي بعدي زنده ماندند محکوميتهاي طولاني و حتي حکم ابد داشتند. اين مغايرت قابل توجيه بود. در زندان گوهردشت، يکي از زندانيان چپ که سمينارهاي آموزشي را ديده بود، بيدرنگ متوجه اهميت ديني پرسش ها مي شود. او سراسر شب را صرف فرستادن پيام هايي به ساير زندانيان با رمزهاي مورس از پس ديوار مي کند و نسبت به مخاطرات پيش روي آنان هشدار مي دهد. او به آنان اخطار مي کند که سرپيچي از پاسخگويي برمبناي "خصوصي" بودن عقايد به خودي خود مي تواند به منزله ارتداد تلقي گردد. مهم ترازآن، اوهشدارداد که چنانچه افراد توسط پدراني نمازخوان و قرآن خوان و مسلمان بزرگ نشده باشند، از نظر قانوني کسي نمي تواند آنان را مرتد به شمار آورد. مسلمان اسمي اگر در يک خانواده به تمام معنا مسلمان پرورش نيافته باشد، ابتدا بايد با اسلام راستين آشنا گردد سپس با رد آن مرتد و مستحق مرگ شناخته شود. به استناد حوزه علميه، مرتد بر دو قسم است: مرتد فطري و مرتد ملي. دومي مجازاتش مرگ و اولي مستحق فرصت ديگري است.زندانيان بند چپي ها تمام شب را، به تبادل نظر بر سر مواضعي که بايد در قبال پرسش ها اتخاذ کنند، گذراندند. برخي مصمم بودند تا بميرند و براي آماده ساختن خود بهترين لباس هايشان را بر تن کردند. يکي حتي به نشانه فرهنگ مرسوم مقاومت، کراوات مي زند. ولي ديگران تصميم مي گيرند پاسخ هاي تاکتيکي بدهند. يکي از اين پاسخ ها، به عنوان نمونه، آن بود که بگويند فقط يکي از والدين آنان مسلمان معتقد بوده است. البته چنين جوابي فقط به کار آن دسته از زندانيان مي آمد که والدينشان درگذشته باشند. يکي به هيات اعلام داشت که او در کشور ملحد اتحاد شوروي بزرگ شده است. ديگري به ياد آورد که پدر- سخت غير مذهبي- او را از نيايش برحذر داشته و تهديد کرده بود در غير اين صورت تنبيه اش خواهد کرد. "پاسخ تاکتيکي" ديگر آن بود که بگويند، نه به خاطر تضادهاي اعتقادي بلکه به خاطر کمبود فرصت جهت تلاش براي معاش از اعتقادات ديني غفلت ورزيده اند. يکي ديگر از پاسخ هاي تاکتيکي، در اين بين، آن بود که بگويند آنها چپگرا هستند، اما مارکسيست نيستند و از همين رو به وجود پروردگار، پيغمبر و روز قيامت باور دارند. يکي به هيات گفته بود که او مي تواند در حين عضويت کامل در حزب توده، يک مسلمان هم باشد زيرا حزب تبعيضي در اين مورد اعمال نمي کرد:"حزب با سرمايه داري مخالف بود، نه با خدا". طنز قضيه اين جا است که يکي از شبه نظاميان وابسته به حزب توده که مسلماني با ايمان هم بود، از نخستن قربانيان بود. او بر اين مبنا که دولت حق دخالت "در امور شخصي افراد را ندارد" از پاسخگويي به پرسش ها خودداري کرد. برعکس، به تقريب تمام زندانيان بند 6 زندان اوين- ويژه زندانيان حزب توده با محکوميت هاي بالاي پانزده سال- به اتفاق به دادن پاسخ هاي تاکتيکي راي دادند. در کل، آيت الله اشراقي به کند و کاو در پاسخ ها نمي پرداخت و آنها را به همان شکل مي پذيرفت.تحقيقات تا سه ماه ادامه داشت. بازجويي ها در دادگاههاي اوين و گوهردشت انجام مي گرفت. بازجويي برخي از زندانيان شفاهي بود و برخي ديگر توسط نوعي پرسشنامه انجام مي گرفت. برخي قادر بودند بازجويان خود را ببينند؛ بازجويان برخي ديگر توسط يک ديوار کاذب از آنان جدا بودند. آنهايي که پاسخ هاي رضايت بخش مي دادند به سوي دري در سمت راست راهنمايي مي شدند. آنهايي که پاسخ هاي غير قابل قبول مي دادند به سوي درب چپ هدايت مي شدند. گروه اول (پاسخ دهندگان رضايت بخش) به سلولهاي خود بازگردانده و به آنها دستور نمازگزاري داده مي شد، افرادي که از انجام فرايض ديني خودداري مي نمودند 10 ضربه شلاق بابت هر نوبت نماز نخواندن مي خوردند و روزانه حد شلاق ها از 50 ضربه نبايد تجاوز مي کرد. آنها که در امتحان موفق نشده بودند به دار آويخته مي شدند و فقط توقفي کوتاه براي تحويل لوازم شخصي و نگارش وصيت نامه خود، مي کردند. در شلوغي ها، پيش آمده بود که چند تن با هدايت به سوي درب اشتباه زنده مي ماندند. دو تن از بازماندگان اين شرايط يادآور مي شوند پرسشنامه را به مسخره گرفته بودند زيرا قبول اين امر که چنين پرسشنامه اي مي تواند سرنوشت آنها را تعيين کند، برايشان بسيار دشوار بود.آنچه وضع زنان را تعيين مي کرد به مراتب پيچيده تر بود. زنان مجاهد به عنوان "محاربين مسلح با خدا" بيدرنگ به چوبه هاي دار سپرده مي شدند، زنان چپگرا- حتي آنهايي که به عنوان مسلمان معتقد بزرگ شده بودند- "فرصتي" ديگر مي يافتند تا به اعتقادات التقاطي خود بينديشند. در نگاه حکام شرع، زنان مسئول کامل کردار خود نيستند و زنان سرکش- شامل ملحدين- مي توانند مجازات هايي که به مصلحت آنان هست دريافت کنند تا راه زندگي را به وسيله اطاعت از مردان ارشد زندگي شان اصلاح نمايند. پس از بازجويي، زنان چپي براي نماز نخواندن پنج ضربه شلاق دريافت مي کردند، پنج ضربه کمتر از آنچه براي مردان تعيين شده بود. پس از مدتي، بسياري نمازخوان شدند. يکي از آنها، دهسال بعد، مي گويد هنوز مدام کابوس مي بيند و خود را در حال نماز خواندن و در نتيجه پشت کردن به آمال خود مي يابد. برخي دست به اعتصاب غذا زدند و حتي از نوشيدن آب هم خودداري کردند. يکي از آنها پس از گذشت 22 روز و 550 ضربه شلاق درگذشت. مقامات زندان مرگ او را خودکشي اعلام کردند، هر چه باشد تصميم نماز نخواندن را خود او گرفته بود".خودکشي هاي واقعي، چه در بند مردان و چه در بند زنان رو به افزايش بودند. برخي بر اين باورند که مسئولان به عمد تيغ و ساير وسايل خودزني را در بندها جا مي گذاشتند تا امکان خودکشي را سرعت ببخشند. در مطلبي با عنوان "زندگي پس از 1367"، يکي از بازماندگان، آنچه را که توصيف مي کند مي توان به عنوان نمونه بارز حالت هاي روحي پس از ضربه هاي عاطفي- رواني دانست: ناتواني در پذيرش مصيبت، وحشت از تکرار مجدد آن، افسردگي شديد، احساس سنگين گناه، از زنده ماندن و پذيرفتن و توجيه پاسخ هاي تاکتيکي، حتي پيش خود. او اين حالت را به "کابوس کافکاگونه" تشبيه مي کند و قسم مي خورد تجربياتش را بنويسد تا "شاهد عيني" باشد براي قربانياني که ديگر نزد ما نيستند. بررسي کامل ابعاد پيچيده کشتار بزرگ همچنان نامعلوم است. ما شاهدان عيني انگشت شماري در حوزه هاي مختلف داريم. بنابر آنچه به يقين مي دانيم، اصفهان تنها شهرستان مهمي بوده که از گزند اين فاجعه قسر در رفته است. در آن زمان زندانهاي اصفهان، همچنان، زير نظر پيروان منتظري اداره مي شدند. بعلاوه رژيم در سال 1367، برخلاف سالهاي 1357 و 1360 اسامي اعداميان را منتشر نساخته است و همواره تاکيد داشته و هنوز هم دارد که چنين اعدامهايي هرگز بوقوع نپيوسته است.رها شمار اعدامها را در حوزه "هزاران تن" ذکر مي کند. شاهدي ديگر شمار را ميانگيني ميان 5000 تا 6000 نفر مي داند؛ 1000 تن از چپگرايان و بقيه از مجاهدين. برآورد ديگري اين شمار را به "هزاران" مي رساند و اعدامهاي گوهردشت را، به تنهايي، حدود 1500 تن برمي شمارد. با استفاده از اطلاعات تازه، بررسي جديدي از نواحي گوناگون، شمار قربانيان را 12000 تن اعلام کرده است. برآورد عفو بين الملل جمع کل قربانيان کشور را 2500 اعلام داشته و تعداد بسياري از قربانيان را چون بطور رسمي به فعاليتهاي ضد دولتي متهم نشدند، زندانيان وجدان" خطاب کرده است. رقم واقعي هر چه باشد، ميزان اعدامي ها از شمار کشته شدگان سال 1357 که شامل افراد درگير در قيام مسلحانه هم مي شدند، بمراتب بيشتر است. در سال 1367، تمام قربانيان بيرحمانه به قتل رسيدند.فداييان اکثريت اسامي 615 تن از قربانيان را انتشار داده و در حد امکان وابستگي هاي سازماني يا سياسي و محل اعدام آنان را هم روشن ساخته است. ولي اين فهرست به هيچ وجه کامل نيست، زيرا تنها بخشهايي مشخص از بندهاي زندان هاي اوين و گوهردشت را در برمي گيرد. از ميان 615 تن اعدامي، 137 نفر مجاهد، 90 نفر توده اي، 108 تن فدايي اکثريت، 20 نفر فدايي اقليت و از ساير طيف فداييان 21 نفر، کومله 30، راه کارگر 12، پيکار 3 و ديگر چپگرايان 12 نفر اعلام شده است. وابستگي هاي 182 نفر باقيمانده هم نامعلوم است.حزب توده يادنامه اي در باره 80 تن از شهداي خود منتشر ساخته است. اين صورت در برگيرنده 20 افسر نظامي حزب که چهار تن در زمان شاه، مدت 25 سال را در زندان گذرانده بودند، 4 مهندس، 12 متخصص، 12 کارگر، 11 کادر حزب- بسياري داراي مدارک عاليه تحصيلي از شوروي، 8 آموزگار، 5 دانشجو، 2 پزشک، 2 حسابدار و 2 کارمند دولت ميشود. 10 تن از اين افراد (از ميان شرکت کنندگان ميز گردهاي اعترافات) عضو کميته مرکزي حزب بودند. به لحاظ محل زادگاه، 17 تن از اين افراد متولد تهران، 16 نفر متولد آذربايجان، 15 تن متولد مازنداران، 14 نفر از استان مرکزي، 9 نفر متولد کردستان و 7 نفر اهل خوزستان بودند. ميانگين سني آنان چنين بود: 11 نفر در بيست سالگي، 23 تن در سي سالگي، 14 تن در چهل سالگي، 10 نفر در پنجاه سالگي، 19 نفر در شصت سالگي، 5 نفر در هفتاد سالگي و 1 نفر در هشتاد سالگي. اين شکل از تفتيش عقايد هرگز ملاحظه سني در برنداشت.برخي از قربانيان از سال 1362 در زندان بودند. برخي دوره محکوميت خود را سپري کرده بودند. عده اي هنوز محاکمه نشده بودند. ولي به تقريب همه آنها باجرمهاي به نسبت سبک دستگير شده بودند. آنهايي که جرمهاي سنگين داشتند پيشتر اعدام شده بودند. کشتار سال 1367، با يک تفاوت وارونه، شباهت زيادي به مورد مفقود شدگان" آمريکاي لاتين معاصر داشت. در آمريکاي لاتين، روشهاي تفتيش عقايد به رغم حضور کليساي کاتوليک به کار نرفت. اما در ايران، در نبود چنين سنتي، اين روشها به کار گرفته شد. تفتيش عقايد قرون وسطايي حضور خود را در ايران معاصر نمايان ساخته بود.خانواده ها از اعدام ها تا مدتها پس از 4 آذر همان سال آگاه نشدند. براي جلوگيري از گردهمايي هاي خياباني، آنها در گروههاي مجزا در طول چندين هفته از اين فاجعه آگاهي يافتند. به آنها به طور مشخص دستور داده شده بود که حق برگزاري مراسم سنتي چهل روز سوگواري را ندارند. به برخي با تلفن خبر داده شده بود. بيشتر آنها به کميته هاي محل- بعضي هم به زندان اوين- احضار شده بودند تا لوازم شخصي و وصيت نامه زنداني خود را تحويل گيرند. تنها، وصيت نامه هايي که آسيب سياسي براي حکومت نداشت، به خانواده ها تحويل داده مي شد. بستگان زندانيان بسيار پيش تر از آذر ماه نگران اوضاع بودند. آنها گورهاي بي نام و نشان بهشت زهرا- گورستان اصلي- و خاوران، گورستان تازه بنياد شرق تهران که در مجاورت گورستان بهايي ها واقع شده را ديده بودند. بهشت زهرا گورستان ويژه مسلمانان و خاوران ويژه ملحدين بود. مجاهدين- چون مسلمان بودند- اجازه دفن در بهشت زهرا را داشتند. اما مارکسيستها- به دليل بي ديني- بايد در محل جداگانه اي به خاک سپرده مي شدند. قانون نجاسات درست به مانند زمان حيات، در موقع مرگ هم به قوت خود باقي بود. رژيم حتي جنازه برخي از فداييان کشته شده در زمان ساواک را هم به خاوران انتقال داد. مسئولان نام کافرستان و لعنت آباد را هم بر گورستان خاوران گذارده بودند. اما سوگواران، چون در آنجا دسته هاي گل سرخ کاشته بودند، عنوان گلزار خاوران را براي گورستان برگزيدند. در ايران کنوني گورستان توان چشمگير بيشتري از محل دفن مردگان دارد.حتي حالا، پس از گذشت يک دهه، اهداف فراسوي کشتار همگاني سال 1367 همچنان در پرده اي از ابهام باقي مانده است. برخي اعتقاد دارند رژيم يا در مقابل اعتصاب غذاهاي اوين واکنش نشان داد و يا ميخواست مشکل ازدياد جمعيت زندانها را حل نمايد. به معاني ديگر، اعدامهاي گروهي شکلي از "خانه تکاني" بود. برخي ديگر معتقدند اين اعدامها فقط براي خاموش کردن صداي مخالفين و گسترش جو وحشت در جامعه طراحي شده بود. عده اي ديگر اين مسئله را مرتبط به پذيرش قطعنامه سازمان ملل از جانب خميني مي دانند؛ اقدامي که خود او آن را به "نوشيدن جام زهر" تشبيه کرد. بر اساس اين انگاشت، اقدام به اعدامهاي گسترده براي منحرف ساختن خشم هاي ناشي از جنگ پرهزينه و بي فايده اي که او قادر بود شش سال پيش، در زمان آزاد سازي خرمشهر، به آن خاتمه دهد، به سمت ديگري بود. اما بعضي ديگر اين مسئله را ناشي از حمله گسترده نظامي مجاهدين به خاک ايران از مرزهاي غربي، به محض پذيرش قطعنامه از سوي خميني ارزيابي کرده اند.در هر صورت، اين نظريه ها، بر اساس يک بررسي موشکافانه نيست. زندان ها درسال 1367 بيشتر از هر زمان ديگري طي هشت سال گذشته خلوت بود. در همان زمان، برحسب اتفاق قزل حصار، از وجود زندانيان سياسي خالي شده بود. وانگهي، اگر رژيم مشکل کمبود جا داشت، مي توانست براحتي با آزادي توابين و افرادي که دوران محکوميت شان را سپري کرده بودند، جاي بيشتري باز کند. مسئله اعتصاب غذاها بسيار پيش از برپايي هيات ويژه حل شده بود. پنهان کاري و سرپوش گذاردن بر کل ماجرا، اين گزينه که کشتار بزرگ براي گسترش جو وحشت در اجتماع طراحي شده بود را بي اساس مي سازد. اگر هدف ارعاب اجتماعي بود، حاکميت مي بايد هم چون سال هاي 1357 و 1360 اعدامها را با تبليغات وسيع برملا مي ساخت.آتش بس شايد براي خميني "زهر" بوده، اما براي کشور، بويژه نظاميان، رحمت الهي بود. در برابر تجاوز مجاهدين که از آغاز مايه آبروريزي کامل بود، ممکن است، براي حکومت، توجيهي بر اعدام گروهي آنها باشد، اما با هيچ عقل سليمي توجيه کننده کشتار وسيع ديگران، مثل چپگرايان که مخالف مجاهدين هم بودند- بخصوص که متهم به "قيام عليه خدا" هم نشده بودند- نمي تواند باشد. همچنين، حاکميتي که جنگ را خاتمه داده و تجاوز مجاهدين را در هم شکسته، نمي تواند به چنان سطحي از بي ثباتي رسيده باشد که دست به آنچنان اقدام حادي بزند. در اساس بسياري از چپگرايان در حالي در برابر هيات ويژه قرار گرفتند که انتظار دريافت عفو به خاطر جشن و سرور ناشي از خاتمه جنگ را داشتند. در نتيجه، به نظر مي رسد اعدامهاي مذکور نه از روي شتاب و هراس که حاصل نقشه اي حساب شده بود.پاسخ واقعي، شايد در جايي ديگر نهفته باشد؛ در مجموعه نيروهاي درون حاکميت. صلح با عراق موجب شد تا خميني به اين درک برسد که باارزش ترين نقطه اتکايي که هواداران او- در برگيرنده معتدل ها، افراطي ها، اصلاح طلب ها، بنيادگرايان جزمي(دگم) و مصلحت گرايان(پوپوليست) را دور هم نگهداشت، از دست داده است. او همچنين دريافته بود که با ناتواني و مريضي جسمي خود به زودي از صحنه خارج و در نتيجه حاميانش رهبر اصلي شان را از دست خواهند داد. او در ضمن مي دانست که شخصيت هاي پرنفوذ معتدل درون حاکميت، همچون حجت الاسلام رفسنجاني اميدوارند روزي، هم روابطي با عناصر معتدل اپوزيسيون برقرار کنند و هم پل رابطه با غرب را مجددا احياء نمايند. براي ايجاد همبستگي ظاهري، خميني دو راهبرد را پيش روي قرار داد: فتواي قتل سلمان رشدي و کشتار دسته جمعي. فتواي قتل رشدي نه تنها کشور را به انزواي کامل مي کشاند که هرگونه اميدي به همزيستي مسالمت آميز با غرب را در آينده از ميان مي برد و مانعي مهيب- اگر نگوييم حل ناشدني- بر سر راه رهبران آينده ايران که اميد به آن داشتند، قرار مي داد. از آن مهم تر، يک حمام خون مي توانست ايمان حاميان وي را در بوته آزمايش قرار دهد. اين بينش قادر بود معتقدان نه چندان جدي را از مومنان واقعي، معتقدين نيم بند را از انقلابيون راستين، عناصر سست ايمان را از هم پيمانان حقيقي جدا سازد. اين مسئله آنان را مجبور مي ساخت تا به اين امر پي ببرند که مردن و ماندن بايد در کنار هم و دست در دست هم باشد. اين روش آنها را در مقابل موارد حقوق بشر و آزادي هاي فردي ساکت مي کرد. در نهايت اين اقدام، يک بار براي هميشه، رابطه مذهبيون افراطي(راديکال) درون جنبش را با افراطيون غير مذهبي (سکولار) خارج از نظام قطع مي کرد. در اساس کادرهاي حزب توده در سالهاي63-1362 به خاطر اعتراف به روابط پنهان خود با جناح هاي افراطي داخل نظام- بويژه وزير کار- زير شکنجه رفتند. به طور خلاصه، کشتار، هم غسل تعميد با خون و هم پاکسازي درون تشکيلاتي بود.اين هدف با موفقيت به سرانجام رسيد، آيت الله منتظري را، از سمت جانشين رهبري، مجبور به استعفا ساخت. در طول سال پيش از آن، منتظري با روحانيون ديگر بر سر شماري از مسائل- مانند محاکمه مهدي هاشمي، فعاليتهاي ضد تبليغات تابلوهاي شهري، دادگاههاي ويژه، تعيين قضات و حکام شرع، مدرسين حوزوي، امامان جمعه، روساي زندانها و کميسيون هاي ويژه تحقيق مجلس در امور زندانها، اختلاف پيدا کرده بود(31). ولي اين اختلافات پشت درهاي بسته باقي ماندند. غير خودي ها، حتي زندانيان، هيچ سرنخي از آنچه پشت صحنه در جريان بود، نداشتند. بر اساس نوشته هاي يک زنداني:"ما چپي ها قادر نبوديم هواداران، مخالفان روحاني يا مسئول زندان منتظري را، از هم، تميز دهيم. ما به اشتباه خود مدتها بعد پي برديم.کشتارهاي جمعي مبدل به آخرين تلنگر به منتظري شد. او شتابان با نگارش سه نامه سرگشاده؛ دو نامه به خميني و يک نامه به هيات ويژه- "هزاران اعدام" را محکوم نمود. او خطاب به گيرندگان نامه ها نوشت که بيشتر از هر کس ديگر قرباني اقدامات مجاهدين معاند بوده زيرا آنها پسر وي را ترور کرده بودند. او، آنگاه، هيات ويژه را به خاطر اعدام توابين و متهماني با تخلفات سبک که در يک دادگاه صالح فقط توبيخ مي شدند، سرزنش کرده، متهم به تخطي از اسلام مي کند. او همچنين هيات ويژه را به خاطر گذاردن تکاليف شاق بر دوش زندانيان و حتي درخواستن رفتن به روي ميدان هاي مين، مورد مواخذه قرار مي دهد. "علاوه بر اين، رنجاندن بسياري از شهروندان اين اعدامهاي غير قانوني براي دشمنان ما در خارج از مرزها خوراک تبليغاتي گسترده اي فراهم مي کند تا به ما بتازند". منتظري در خاتمه تقاضا مي کند تا وي را از "مسئوليت خطير" رهبري آينده معاف کنند.خميني ناگزير ميشود در لفافه چنين پاسخ بگويد "مسئوليت نيازمند بردباري بيشتر از آنچه شما نشان داديد است". خميني براي تبرئه سياسي خود، مدعي شد که هميشه در خصوص توانايي منتظري ترديد داشته و زير فشار مجلس خبرگان مجبور به گزينش وي شده است. خميني اعلام مي دارد گبه همين دليل براي هم شما و هم من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بوديم و در اين زمينه هر دو مثل هم فکر مي کرديم، ولي خبرگان به اين نتيجه رسيده بودند و من هم نمي خواستم در محدوده قانوني آنها دخالت کنم".طي ماههاي بعد، حاکميت به صورت گزينشي، شماري از نامه هاي رد و بدل شده ميان خميني و منتظري را منتشر مي سازد. هدف صريح اين امر توجيه استعفانامه منتظري بود. اما آنچه گزينشي منتشر شد در اساس گرد محور ماجراي مهدي هاشمي دور مي زد و از طرح مسئله کشتار جمعي پرهيز مي کرد، در نتيجه از سياست کلي حاکميت که اعدامها در اصل رخ نداده، تبعيت مي نمود. همچنين، ده سال بعد، وقتي منتظري جرات کرد تا بار ديگر انتقادهايش را مطرح سازد، حاکميت با "منحط" شناختن وي در چندين مورد، او را مورد مواخذه قرار داد، ولي به موضوع فجيع کشتارهاي جمعي اشاره اي نکرد. منتظري به محض استعفا، درست مانند آيت الله شريعتمداري، غير خودي محسوب مي شد. دفتر او تعطيل و عکس هاي او از اماکن عمومي برداشته شد. نام او از رسانه هاي همگاني حذف شد. افزون بر اين، وي را در شهر قم، حبس خانگي کردند. در نتيجه، خميني هنگام مرگ در خرداد 1368، اطمينان داشت که حاکميتي بدون عناصر سست و بي اراده برجاي مي گذارد. آنها که باقي ماندند سرسپردگي خود را يا توسط شرکت در کشتارهاي جمعي يا پشتيباني از آن به اثبات رسانده بودند. نبوغ خميني هرگز نبايد دست کم گرفته شود. حاکميت به محض نائل آمدن به اهداف خود، کشتارهاي جمعي را متوقف ساخت و در نتيجه، نادرستي اين برداشت که آغاز اين واقعه از روي وحشت بوده، را ثابت کرد. با فروکش کردن فعاليت هيات ويژه، درهاي زندانها گشوده شد، خانواده هاي عزادار فرصت يافتند تا در گورستان، جمع شوند. حاکميت حتي نسبت به حضور خانواده ها در گورستان هاي خاوران و بهشت زهرا حساسيت نشان نداد. برخي از خانواده ها، جامعه دفاع از زندانيان سياسي را تاسيس و خبرنامه اي با عنوان "بانگ رهايي" منتشر ساختند. اين امر باعث شد تا در حالي که اخبار زندان به بيرون انتقال مي يافت، زندگينامه زندانيان اعدامي هم انتشار يابد. جامعه ياد شده، حمايت فداييان اقليت، مجاهدين، توده اي ها، فداييان اکثريت، کومله، راه کارگر و حزب دموکرات کردستان را همراه داشت. حاکميت همچنين به گاليندوپل مسئول کميسيون ويژه سازمان ملل در امور حقوق بشر ايران، اجازه داد تا ضمن دو سفر جداگانه به ايران حتي از زندان اوين هم ديدن کند. لاجوردي در اوين همراه با گروه موسيقي به پل خوش آمد گفت، ناگفته نماند که در اردوگاه آشوويتز آلمان ها هم با ارکستر موسيقي به استقبال هيات هاي صليب سرخ مي رفتند. از آن گذشته، لاجوردي و ساير سرپرستان زندانها در اين دوران شلاق زدن زندانيان به جرم به جا نياوردن فرايض ديني و نمازگزاري را متوقف ساخته بودند. در همين دوران، تاکيد بر توبه علني متوقف شد و به انزجار نامه و تعهد کتبي براي خودداري از سخن نگفتن در باره تجربيات زندان قناعت مي شد. با جار و جنجال فراوان، لاجوردي در نهايت خبر صدور حکم عفو عمومي گسترده اي را به اين مفهوم که تمامي زندانيان سياسي به زودي آزاد خواهند شد را، اعلام کرد.در سال 1368 تلويزيون ايران مراسم گسترده نماز جمعه تهران واقع در مرکز شهر را به نمايش درآورد که در آن مجاهدين و سلطنت طلبان سابق، چپگرايان نام آشنا و گروههاي مارکسيست بريده حضور داشتند. يکي از زندانيان سياسي پيشين در يادمانده خود شرح مي دهد که چگونه يک صبح جمعه، بدون هيچ هشداري، به او دستور داده شد تا بهترين لباس خود را به تن کرده و با اتوبوسي به محل گردهمايي اعزام مي گردد و در محل تابلويي هم به دست مي گيرد. رسانه ها چنان شبهه اي بوجود آوردند که اين "توابين"، چون بخشوده شدند"، به زودي مورد عفو قرار خواهند گرفت. عنوان يکي از روزنامه ها چنين بود: "از يکي از شرکت کنندگان نقل شده است که برخي از اين افراد که به دين اسلام بازگشته اند در مقابل ساواک مقاومت کرده و مارکسيسم را رها نکرده بودند. (برگرفته از کتاب اعترافات شکنجه شدگان، ترجمه رضا شريفيها، انتشارات باران، سوئد.)



........................................................................................

Saturday, October 07, 2006

٭

درباره‌ی اهل قضاوت و اهل ارادت
با دوکس دوستی نمی‌کنم: اهل قضاوت و اهل ارادت. قاضی کسی است که کيفر دادن ديگران را دوست دارد. او همواره به دنبال «توهين» می‌گردد. هر سخن برای او «توهينی» در خود پنهان دارد، اگر از سر «ارادت» نباشد. و مريد کسی است که کسی نيست. او بزرگی خود را از مرادش دارد و از آنچه می‌پرستد. از همين رو، او «ايمان» می‌آورد و با هرچه ايمان او را بلرزاند می‌ستيزد. بيزارم از همه‌‌ی قاضيان و مريدان/مؤمنان.



........................................................................................

Tuesday, August 29, 2006

٭
نامه ي دكتر مصطفي رحيمي به آيت الله العظمي خميني
مصطفي رحيمي تنها كس از نخبگان ايران بود كه به محض اين كه شعار تاسيس جمهوري اسلامي از سوي خميني در پاريس عنوان شد در نامه أي كه در زير مي آيد و در اصل در روزنامه آيندگان به چاپ رسيد صراحتا با آن به مخالفت برخاست. برخي ممكن است امروز مقدمات « ديپلماتيك » اين نامه را سازشكارانه بنگارند. اينان نبايد فراموش كنند كه خود يا مهر سكوت بر لب نشانده بودند يه صراحتا از خميني و «جمهوري» اسلامي او دفاع مي كردند. شجاعت اخلاقي و تعهد صريح رحيمي هنگامي روشن مي شود كه حملات زشت و ناپاكيزه اي را كه به او در همان زمان شد و روحيه ي ابن الوقتي و سازشكاري نخبگان ايران را، باستثناي چند تن چون احمد شاملو، در نظر بياوريم. در اين زمينه شايسته است به چند نمونه از اين حملات كه آيندگان به چاپ رسيد اشاره كنيم.
مصطفي حسيني طباطبايي به او گفت كه « قانون گذاري اسلام زير بار رباء، قمار و استثمار (چه فردي چه جمعي) نمي رود» و « اساسا آن دمكراسي آزاد منشي كه جنابعالي طرفدارش هستيدچيزي جز اسلام نيست» و سپس به او توصيه كرد كه « وحشتي از عبا و ردا نداشته باشيد» ! (آيندگان، اول بهمن ماه 1357).
دكتر سيد عبدالرضا حجازي ضمن تاكيد بر اين كه «امام و پيشواي اسلامي بايد در تمام شئون زندگي [مردم] دخالت كند، افزود كه « در يك جامعه ي اسلامي احدي صاحب قدرت نمي شود تا انگيزه اي براي فساد به وجود نيايد.» (آيندگان، 26 ديماه 1357) حال با اين همه فساد در اين يك چهارم قرن در ايران معلوم شد كه اين حكومت اسلامي نبوده است!
اما حق با آيت الله علامه نوري بود كه هشدار داد: « كساني كه بُعد اسلامي نهضت را قبول ندارند، چه چپها و چه سياسيون، به وسيله ي مردم [كذا] طرد خواهند شد.» (آيندگان، 26 ديماه 1357)
دكتر ممكن از نهضت آزاديِ مهندس بازرگان كه در دولت او به مقام معاونت وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامي (نه ايراني) رسيد از جمله در مورد نامه ي رحيمي چنين، نوشت: « نامه ي مذكور با آنكه خيلي مفصل است ولي محور اصلي آن بيشتر در موضوع جدا نگهداشتن حكومت جمهوري از محتواي ديني (در اينجا اسلامي آن) است، كه خوشبين ترين خواننده رابه ياد فرياد شوم استعمار گراني مي اندازد كه ساليان دراز است كه تبليغ مي كنند كه دين از سياست جداست، و شخص ديندار بايد خود را از آلودگي هاي اداره ي جامه و مسايل مربوط به حكومت كنار بكشد. [؟] ... » او مي افزايد كه مصطفي رحيمي « به دلايلي كه خود به دست مي دهد [؟] تحت تاثير و تلقي بينش خامي از مذهب اروپايي عصر حاضر است. » او به رحيمي مي تازد كه به زعم او « جمهوري اسلامي يعني اينكه حاكميت متعلق به روحانيون باشد. اين نحو برداشت نيز ناشي از همراه داشتن عنصري از سوابق ذهني است كه منشاء آن اعماق سياه قرو وسطي غرب و حاكميت كليسا بر مردم است و تصويري كه در برابر نويسنده از حاكميت روحاني آن دوره نقش مي يابد. اگر نويسنده با مكتب تشيع و اسلام آشناعي عميق مي داشت متوجه مي شد كه در اسلام طبقه اي به اسم روحانيت وجود ندارد.» او به رحيمي خرده مي گيرد كه چرا نوشت« قواعد معيشتي اسلام (سياسي، اقتصادي و اجتماعي) براي حل بحران هاي امروزي كافي نيست»، چه رحيمي به عناصر مختلف اسلام از آن جمله اجتهاد در اسلام» توجه نداشت! نويسنده اسلامي مي افزايد كه «كه در مفهوم حكومت در غرب و مفهوم حكومت در شرق، و بخصوص جهان اسلام، همانقدر فاصله هست كه فاصله [بين] لغت پليتيك و سياست. گرچه كتب لغت اين دو را به يك معنا گرفته اند، ولي اين دو ترجمه ي دقيق يكديگر نيستند. پليتيك به معناي اداره ي مملكت است بدان معنا كه دولت موظف است وسايل رفاه و آسايش زندگي روزمره ي مردم را فراهم آورد و محيطي ايجاد كند كه هر كس زندگي خود را به نحوي كه مي خواهد بنمايد و ساليان چند بار هم در سرنوشت مردم دخالت كند، مثلا هر چند سال يكبار راي براي انتخاب نمايندگان دهد [كذا]. در حالي كه كلمه ي سياست به معناي تنبيه كردن است و خاصيت تنبيه در ذات آن وجود دارد، و كسي كه به اين معنا حكومت مي كند علاوه بر ادارهء امور معيشتي روزمره ي مردم عهده دار تنبيه دادن [كردن؟] و رشد دادن و ارتفاع درك و فهم مردم نيز هست.» (آيندگان، اول بهمن يماه 1357). بدين سان معلوم شد كه نه فقط رحيمي حق داشت، كه مخالفي كه اورا به تاثير پذيري از تفكر استعماگران متهم كرد نيز بعضا ذيحق بود، چه مردم ايران اگر از جهت معيشتي سخت رنج ديده اند، دست كم هم « تنبيه» شده اند و هم «درك و فهم» شان چنان بالا رفته است كه از حكومت اسلامي كاملا بيزارند!!

چرا با جمهوري اسلامي مخالفم؟

بخت خواب آلوده ما بيدار خواهد شد دگر (حافظ)
نامه به امام خميني

حضرت آیات الله العضمی خمینی


پيش از شروع مطلب بايد عرض كنم كه نويسنده اين نامه با فتواها و نظريات آنجناب در موارد زير نه تنها كاملاق موافق است، بلكه تبليغ و پيشبرد آنها را وظيفه ملي و اجتماعي و معنوي خود مي داند:
1-تمام آنچه شما در مخالفت با رژيم غيرقانوني كنوني ايران فرموده ايد.2-تمام آنچه شما در مخالفت با امپرياليسم امريكا و هر دولت امپرياليست ديگري گفته ايد.3- تمام آنچه شما در مخالفت با سياست شوروي و چين و هر دولت كمونيست ديگري اظهار داشته ايد. 4- تمام آنچه شما در مخالفت با دولت صهيونيستي اسرائيل و موافقت با حقانيت مبارزه مردم فلسطين فرموده ايد. نكته آخر را از آن لحاظ مي گويم كه من برخي از آثار سارتر را ترجمه يا تفسير كرده ام. اما همچنان كه پيش از اين نيز به صراحت گفته ام با نظر سارتر درباره اسرائيل بكلي مخالفم.
زائد است بگويم كه نويسنده اين نامه شيعي و شيعي زاده است. و نه تنها همواره احترام اصول اديان و مذاهب را در نوشته هاي خود حفظ كرده است، بلكه به شرحي كه خواهد آمد دوام جامعه را بدون ركن معنويت و روحانيت محال مي داند.
آنچه موجب شد اين نامه را به عنوان آنجناب بنويسم احترام شديد من نسبت به شماست. احترامي بي شائبه ، نه بر مبناي احساسات و قهرمان پرستي، بلكه بر مبناي احساسات و قهرمان پرستي، بلكه بر مبناي تفكر. شما در وضع و حالي كه هيچكس ديگر نمي توانست هم سخنگوي ملت زجر كشيده ايران در برابر رژيم سراسر فساد كنوني شديد و هم صداي خود را در برابر دولت هاي بزرگ ستمكار بلند كرديد. شما با رهبري خردمندانه خود پايه هاي رژيم سفاكي را كه تمام دولت هاي روي زمين از غرب و شرق به تحكيمش مي كوشيدند چنان بسرعت و شدت لرزانديد كه امروز چون مني قادرم اين نامه را داخل كشور ايران بنويسم و به دست شما برسانم. در حالي كه تا چندي پيش محال بود هيچ كس حتي به بهاي جان، حرف خود را بزند، زيرا پيش از آن كه حرفش به گوش مخاطب برسد به دست جلادان يا نابود شده بود يا سخنش در ميان سلول هاي زندان گم مي شد. اجازه مي خواهم پيش از اين در اين باره چيزي نگويم و ادامه آن را به بعد موكول كنم ، زيرا تجزيه و تحليل همه اين عوامل و سخن از شخصيت و تأثير شما فرصتي ديگر و بيشتر مي خواهد.
وانگهي آنچه نوشتن اين نامه را موجب شد، اينها نيست، نكته هائي است كه تا آنجا كه من مي دانم تاكنون كسي از داخل كشور آشكارا به شما ننوشته است. مشكل هنگامي آغاز شدكه برخي از طرفداران مسئله جمهوري اسلامي را به عنوان خواست كليه مردم اين مملكت مطرح كردند. من به عنوان نويسنده و حقوقدان (هر دو را با فروتني عنوان مي كنم) با جمهوري اسلامي مخالفم و دلائل مخالفت خود را صميمانه با شخص شما در ميان مي گذارم زيرا در مورد كم و بيش مشابه چنين مي پندارم كه گفتگو با شخص ماركس آسانتر از از گفتگو با ماركسيستهاست. علاوه بر اين به علل زير مخاطب اين نامه فقط شما مي توانيد باشيد: الف- سالهاست به اين نتيجه رسيده ام كه راه رهائي بشر تلفيق دو انديشه است: دموكراسي و سوسياليسم ، كه هر دو ظاهرا از غرب آمده اند. اما معنا همه ملتها و همه فرهنگ ها در تكوين آن هر دو سهم داشته اند. امروز آنچه دموكراسي را از رمق انداخته سرمايه داري است و آنچه سوسياليسم را به فساد كشانده قدرت عجين شده با كمونيسم است. پس تلفيق سوسياليسم و دموكراسي كار آساني نيست و رسالت آن به عهده همه انديشمندان و همه ملتهاست. بايد اضافه كنم كه تاكنون در همه نهضت ها، افراد مردم به طور دردناكي از تحقق بخشيدن به انديشه ها معاف شده اند و ريشه بسياري از مصائب در همين است: از دموكراسي بسيار سخن گفته اند، اما عده اي محدود، هميشه مردم خرده پا كنار بوده اند. البته به ميدان كشيده شده اند. اما هيچگاه طرف گفتگو نبوده اند. يعني كسي نظرشان را نپرسيده يا اگر پرسيده در پرورش آن اقدامي نكرده است.
باز انديشيده ام كه اگر دموكراسي و سوسياليسم در فضائي از اخلاق و معنويت به هم نپيوندند، تركيبشان پيوندي انساني نخواهد بود. خوب مي دانيد كه در محيط مختنق ايران بيان كامل و رساي اين مطالب محال بود. ناچار آنچه آنها را دست و پا شكسته در كتابهايم نوشته ام. امروز مي خواهم از روحانيت و معنويت شما كمك بگيرم.
ب- اختناق دهشتناك 25 ساله اخير همه اجتماعات سياسي مفيد را از هم پاشيد و همه قلم هاي حقگوي را شكست ستم هاي بيكران رژيم در حق ملت از حد هر مهاجم اشغال گري گذشته است. افشاي دليرانه اين ستمها از جانب شما و مبارزه شما با آن امروز همه نظرها را متوجه شخص شما سياسي و رهبري روحاني هر دو بر دوش شماست. اين امر بهمان اندازه كه پرافتخار است مسئوليت آور نيز هست.
پ – به علل بالا شما تنها كسي هستيد كه اگر به جاي جمهوري اسلامي. اعلام جمهوري مطلق كنيد، يعني به جاي حكومت عده اي از مردم، حكومت و حاكميت جمهور آنان را بپذيريد، نه تنها در ايران انقلاب معنوي عظيمي ايجاد كرده ايد بلكه در قرن مادي گراي ما (نه به معناي فلسفي، بلكه به معناي نفي معنويت) به روحانيت و معنويت بعد عظيمي بخشيده ايد. و تاريخ مقام شما را در رديف گاندي و شايد بالاتر از او ثبت خواهد كرد. زيرا مسئله اصلي قرن ما ساقط كردن حكومتي فاسد و خادم بيگانه نيست، اين كار با همه اهميت درجه اولي كه امروز براي ما ايرانيان دارد مسئله اي جهاني نيست. مسئله درجه اول جهاني (كه بافاصله پس از سقوط رژيم براي ما نيز مسئله درجه اول خواهد شد) آن است كه قرن بيستم پس از ترور شدن گاندي معنويت مجسم خود را از دست داده است. اگر شما همچنان از شعار جمهوري اسلامي طرفداري كنيد آن تز مشهور ماترياليستي (به معناي فلسفي آن) را جان بخشييده ايد كه اعلام مي دارد تاريخ مدون تاريخ جنگهاي طبقاتي است و اگر گفته شود كه آيت الله خميني مي خواهد طبقه يا قشر روحاني ايران را در حكومت جانشين طبقه يا قشر ديگري كند ، چه جوابي خواهد داد؟ و در اين صورت كجاست آن معنويت و اخلاقي كه قرن ما در جستجوي اوست؟
ت- اگر شما حاكميت مطلق ملت را بپذيريد، مردم ايران كه تاكنون تقريبا در همه قيام هاي خود بالمال شكست خورده اند و پس از قرنها مي توانند نفسي به راحتي بكشند و در فرداي پيروزي جشني دو گانه (سقوط استبداد سياه و استقرار حكومت مردم) برپا سازند.
ث- چند قرن است كه غربيان مي گويند و باز مي گويند ( و طرفه آن كه كه اين بحث در سخن متفكران ”كمونيسم اروپائي“ صيغه تازه اي يافته است) كه ملت هاي مشرق زمين لياقت آزادي و دموكراسي بي قيد و شرط را ندارند و هميشه بايد در پاي علم خود گامه اي سينه بزنند. بايد به اين ياو ها در ميدان عمل پاسخ داد. هنديان بطلان اين ادعا را ثابت كردند، آيا نوبت ايران نرسيده است؟
ج- سه هزار سال حكومت استبدادي و بيست و پنج سال اختناق مطلق، در وجود همه ما (جز نوابع) ديو مستبدي پروارنده است كه خواه ناخواه بر قسمتي از اعمال و انديشه هاي ما سايه مي اندازد. چنين است كه نه تنها توده مردمان نيازمند تربيت و آموزشي تازه اند بلكه هر يك از ما نيز نيازمند چنين پرورشي هستيم. اگر اين كار صورت نگيرد چيزي در عمل تغيير نمي يابد. تعصب جاي تفكر را مي گيرد، مردم به جاي تقويت استعداد هاي نهفته خود متوجه تقويت رهبران خواهند شد. چيزي كه بالمال آنان را زبون و خطرپذير مي سازد. بنابراين ما به تربيتي همه جانبه در سطح سياسي و فرهنگي نيازمنديم كه همه دستاوردهاي قديم و جديد جهان فرهنگ را برايمان مطرح كند و بيالايد. اين همه جز در پرتو دموكراسي مطلق و كامل، محقق نخواهد شد. و اگر روحاني بزرگي رهبر چنين جهادي نشود از چه كسي بايد انتظار داشت؟
به همه اين دلائل اكنون سفره دل را به پيروي از سنتهاي گرانبهاي اسلام در حضرت شما مي گسترم و مي گويم كه به چه دلائلي با جمهوري اسلامي مخالفم.
1- انقلابي كه ايجاد شده و در عظمت آن دوست و دشمن موافقند، مربوط به همه مردم ايران است ( به سهولت ميتوان با اين توافق رسيد كه عده اي دزد خادم بيگانه مدتهاست هويت ملي خود را از دست داده اند) هر انقلابي دو ركن دارد كه هيچيك بي ديگري منشاء اثر نمي تواند بود. اول مردمي كه بايد انقلاب كنند، دوم، رهبر يا رهبراني كه بايد لحظه مناسب را تشخيص دهند و با اعلام شعارها و رهنمودهاي مناسب انقلاب را هدايت كنند. ركن دوم، در قسمت اعظم متعلق به شماست، ولي درباره ركن اول چه بايد گفت؟ و چرا بايد در ساختن ايران آينده، راي آزادانه ملت را نپرسيد؟ آيا ميتوان ادعا كرد كه همه شهيداني كه در سال هاي سياه با خون خود نهال انقلاب را آبياري كردند طرفدار جمهوري اسلامي بوده اند؟ آيا مي توان ادعا كرد كه همه زندانيان سياسي كه با زندگي و شرف خود مقدمات آزادي ايران را فراهم آوردند داراي ايدئولوژي مذهبي بودند و هستند؟ آيا ميتوان ادعا كرد كه همه كساني كه هر روز به بهاي جان يا شرف يا آزادي با زندگي خود مبارزه را ادامه مي دهند، يك پارچه طرفدار چنين نظري هستند؟
سخن كوتاه : حماسه اي كه ايجاد شده مربوط به همه ملت ايران است، پس كار منطقي و درست و عادلانه آن است كه فقط مهر ملت برآن باشد و بس. و هر كاري ديگر امري عمومي را اختصاصي خواهد كرد.
2- آن چنان كه من مي فهمم جمهوري اسلامي يعني ان كه حاكميت متعلق به روحانيون باشد. و اين برخلاف حقوق مكتسبه ملت ايران است كه به بهاي فداكاري ها و جان بازي هاي بسيار اين امتياز بزرگ را در انقلاب مشروطيت به دست آورد كه ”قواي مملكت ناشي از ملت است“ . اين راه از نظر سياسي و اجتماعي و حقوقي راهي است برگشت ناپذير. البته ملت حق دارد هميشه براي تدوين قانون اساسي بهتر و مترقي تري قيام و اقدام كند، اما معقول نيست كه حق حاكميت خود را به قيم شخص يا اشخاصي واگذارد.
دليل اين امر را بايد در نوشته هاي دو قرن پيش روس جست.. بدين گونه قانون اساسي ما با قبول اصل مترقي حاكميت ملي به بحث ”ولايت شاه“و ولايت فقيه“ ايران داده است. 3- به دلايل بالا جمهوري اسلامي با موازين دموكراسي منافات دارد . دموكراسي به معناي حكومت همه مردم، مطلق است و هرچه اين اطلاق را مقيد كند به اساس دموكراسي(جمهوري) گزند رسانده است. بدين گونه مفهوم جمهوري اسلامي (مانند مفاهيم ديكتاتوري صالح - دموكر&##1575;سي بورژوائي - آزادي در كادر حزب...) مفهومي است متناقض. اگر كشوري جمهوري باشد. برحسب تعريف، حاكميت بايد در دست جمهور مردم باشد. هرقيدي اين خصوصيت را مخدوش مي كند. و اگر كشور اسلامي باشد، ديگر جمهوري نيست، زيرا مقررات حكومت از پيش تعيين شده است و كسي را در آن قواعد و ضوابط حق چون و چرا نيست. اين امر چنان بديهي است كه وقتي كمونيستها خواستند فقط اصطلاح دموكراسي را از تابوتي كه خود برايش ساخته بودند بيرون آورند، بخود اجازه ندادند كه عبارت ”دموكراسي كمونيستي“ را بكار برند، بلكه عبارت دموكراسي توده اي را عام كردند كه بازهم همان عيب را دارد.
4-مرا مي بخشيد كه لقمان حكمت مي آموزم. اما در طول تاريخ موارد بسيار پيش آمده است كه بزرگان از ايراد خردان نكته ها فرا گرفته اند. پس اجازه مي خواهم بگويم كه عنوان كردن جمهوري اسلامي در زمان ما با روح دموكراسي گونه اي كه در زمان حضرت محمد(ص) و خلفاي راشيدين برقرار بود منافات دارد. زيرا مسائل معيشتي، در نتيجه سياسي جهان در تحول مدام است. مي پرسم كه يك حكومت اسلامي مسائل پيچيده اقتصادي و حقوقي و آزاديهاي سياي را با كدام قواعد و ضوابط حل خواهد كرد؟ مسلما جواب شخص شما اين است كه براساسي تحول زمان، اما همه سخن در اين است كه اگر پس از صدو بيست سال عمر شما، جانشين شما گفت كه مي خواهد اين مسائل را صرفا با قواعد و ضوابط قرنها پيش حل كند( چنان كه هم اكنون بيشتر افراد ساده دل و عده اي از طرفداران صاحبنام طرفدار جمهوري اسلامي چنين مي گويند) تكليف چيست و با استناد به كدام اصلي مي توان بديشان پاسخ گفت!
5- اگربراي حكومت مردم از پيش قواعد وضوابطي تعيين كنيم درآنچه مربوط به مردم است خواه ناخواه خود مردم را كنار گذاشته ايم. درمسائل ديني تعيين روابط انسان با خدا كارآيات عظام است وديگران را درآن حقي نيست. رفع ظلم وعدوان نيز وظيفه شرعي آنان است. اماتعيين قواعد وضوابط معيشتي مردم باخود مردم است وتكراركنم،كدام مسئله معيشتي است كه ازجنبه سياسي عاري باشد؟ وبراي حل اين امور چه كسي ازمردم شايسته تر؟ مردمي كه با خون خود بزرگترين حماسه تاريخ ايران را آفريدند چرا به هنگام تعيين سرنوشت خود كنارگذاشته شوند؟ خواهم گفت كه چرا راي گيري همراه با پيشنهاد قواعد وضوابط قبلي آزادي راي دهندگان را محدود خواهد كرد.
6- شايسته مقام روحانيت آن است كه خود را به مقام سياسي نپالايد. از شير حمل خوش بود و از غزال رم. مقام سياسي يعني قدرت سياسي ، و قدرت في نفسه و بالضروره فسادآور است مگر آن كه در جنبه اعتراض باشد. اين نكته را ماركس و لنين و مائو به غفلت سپردند. اميد كه شما از اين بحث آسان نگذريد. مسيحيت تا هنگامي كه در جبهه اعتراض بود افشاگر ستم بود اما همين كه بر سرير قدرت تكيه كرد زاينده پاپها شد. روحانيت، جهان پاكي و صفا و رفع ستم است، و قدرت سياسي، جهان آلودگي و ستم. پس مي توان گفت كه روحانيت با آلوده شدن به قدرت سياسي خود را از روحانيت خلع مي كند و اين دريغي مضاعف است: يكي اين كه حق حاكميت را كه متعلق به همه خلايق است از آن خود كرده و ديگر آن كه مقام روحاني و معنوي را كه هر جامعه اي بدان نيازمند است نابود ساخته است.
اين كه گفته اند قدرت فساد مي آورد و قدرت مطلق فساد مطلق، حقيقتي است ماسواي سونيت يا گمراهي زمامداران در واقع در اين بحث زمامداران دزد و خادم بيگانه اصولاق مورد نظر نيستند. همچنين گمراهاني چون هيتلر و موسوليني كه دزد نبودند اما جهان بيني خطائي داشتند نيز از دايره اين بحث بيرون اند.
سخن بر سر سياستمداران با حسن نيت و دلسوز مردمي است مانند روبسپير – لنين – مائو و ديگران) كه با حسن نيت تمام و مردم دوستي تمام قدرت سياسي را در دست خود يا طرفداران خود مي گيرند و صرف وجود همين قدرت – نبودن مخالف – لزوم به كرسي نشاندن ضوابط و قواعد معين و تعيين شده از پيش – كارشان را به تباهي مي كشاند . در اين فرض مهم نيست كه قدرت به طور مستقيم و يا غير مستقيم اعمال شود. اگر مخالف در اين قدرت حق چون و چرا نداشته باشد، كار تمام است. راز اين تباهي آن است كه چون مخالف خاموش است و چون قواعد معين است و چون هر فرد و گروهي جايزه الخطاست. فرد يا گروه حاكم از خطائي به خطاي ديگر مي لغزد. اگر امروز احزاب دموكرات مسيحي در همه جا با ستمگران همكاري مي كنند علت آن نيست كه مسيح يا قديسين عيسوي طرفدار ستم بوده اند. علت آن است كه اين احزاب دچار قواعد و ضوابط و گم شده خويش اند. افلاطون چنين مي پنداشت كه با حكومت فيلسوفان كليد جادوئي سعادت اجتماعي به دست مي آيد. اما بيش از يك قرن است كه گروهي از متفكران بر شرق و غرب فرمان مي رانند. اما چون پاس جمهور مردم را نمي داند حكومتشان هيچ يك از آرزوهاي افلاطون را برنياورده است. وانگهي هر جامعه به اخلاق و معنويتي نيازمند است كه بي وجود آن زندگي آدمي با زندگي بهائم تفاوت چنداني ندارد. غربي ها كوشيده اند با ايجاد مقامي غير مسئول در راس قواي سه گانه حكومت، مرجعي معنوي ايجاد كند كه دور از قدرت سياسي نياز جامعه را از نظر وجود مقامي معنوي ارضاء كند اما در تحقق اين آروز شكست خورده اند، زيرا اين مقام، يا مانند ملكه انگستان وجودي كاملا عاطل و باطل از آب درآمده است يا مانند روساي جماهير امريكا و فرانسه قسمتي از قدرت سياسي را در دست دارد و ناچار ديگر نمي تواند قدرتي معنوي باشد. و ما كه در ايران اين مقام را به صورت مرجع روحاني از دير باز داريم چرا چنين آسان و ارزان از دست بدهيم؟
اگر روحانيت كار تبرعي نكند،‌ اينكار را از چه كسي بايد انتظار داشت؟ اگر شما كار مردم را به مردم وانگذاريد به سراغ كه بايد رفت؟ ميشل فوكو، فيلسوف معاصر فرانسوي كه انقلاب اخير ايران او را به وطن ما كشاند، مي نويسد: ”ايراني ها حتي به قيمت جان خود در جستجوي چيزي هستند كه ما، ما ديگران، پس از رنسانس و بحرانهاي بزرگ مسيحيت امكانش را فراموش كرده ايم، آن چيز، روحانيت سياسي“ است. مي بينيم كه فرانسويان براين گفته مي خندند ولي مي دانم كه بيهوده مي خندند.“ فرانسويان آزادند كه به گفته فيلسوف خودد بخندند يا نخندند، ولي ما ايرانيان بيائيم و گفته او را به اين اعتبار كه متضمن تجليل بزرگي از ملت ايران است، جدي بگيريم، يعني حكومت را روحاني كنيم، كه اين كه روحانيت را به حكومت برسانيم و با اين كار آنان را به صورت صنفي درآوريم در شمار ساير صنفها.
در اين سالها درباره قدرت نفي تشيع يعني نيروي اعتراضي و ضد دولتي آن زياد سخن رفته است. اما اين نكته كه به مسامحه گذرانيده شده است كه همين نيروي انقلابي هنگامي كه در زمان صفويان به قدرت سياسي آلوده شد ديگر آن توان را نداشت كه صفويان را از نظر معنوي بر ساير سلسله هاي سلاطين امتيازي ببخشد. چنين است، تا به امروز سرنوشت تمام ايدئولوژي هاي انقلابي، كه تا زماني كه در جبهه مخالف دولت، جنبه اعتراضي داشته اند. انقلابي بوده اند و همين كه به حكومت رسيده اند، دچار تباهي شده اند، اشكال كار در كجاست؟ در آنجا كه فراموش كرده اند كه قدرت سياسي فقط در صورتي تباه كننده فساد انگيز نيست كه واقعا در دست تمام مردم باشد. در حقيقت قدرت سياسي توده سمي است كه اگر به شماره افراد كشور تقسيم شد و ميان همه آنان تقسيم كرديد خصوصيت داروئي شفابخش دارد. هر گروهي كه سهم ديگران را بخود اختصاص داد، هم ديگران را از دارو محروم كرده و خود را مسموم ساخته است. اگر روحانيت كنوني ايران اين توده سم را به خود اختصاص سرنوشتي بهتر از اقران خود ندارد. كار روحانيت نبايد آن باشد كه مستقيم يا غير مستقيم حكومت كند. كارش بايد آن باشد كه در جوار وظيفه الهي و اختصاص خود، در اين امر نظارت كند كه حق به حقدار برسد، و چه حقي مهمتر و برتر از حاكميت ملي. در واقع اگر اين حق به همه افراد كشور رسيد ساير حقوق نير رسيده است. والا جمهور مردمان در حكم بردگاني خواهند بود كه اگر حاكم (يا گروه حاكم) حسن نيت داشته باشد، از راه لطف و مرحمت نان و آبي، صدقه وار، به ايشان مي رساند، والا فلا.
اگر در قضيه تحريم تنباكو انقلاب مشروطيت، روحانيت خدمات ارزنده اي به ملت و پيشبرد حقيقت و معنويت كرد از آن رو بود كه بيرون از گود قدرت سياسي بود، يعني در جبهه اعتراض قرار داشت. در زمان نهضت ملي دكتر مصدق يك روحاني كه خواست در اعمال قدرت سياسي سهيم باشد خدمت خود را در ميان راه رها كرد.
عده اي از روحانيون مي گويند: ما نمي خواهيم زمامدار باشيم بلكه مي خواهيم در وضع قوانين و اجراي عدالت نظارت كنيم. مي پرسم اين نظارتها به چه صورتي خواهد بود.اگر نظارت بيرون از داشتن حق خاص در مجلس و دادگستري باشد (مانند نظارت نويسندگان در كشورهاي دمكراسي در كار دولت، البته با اعمال نظر روحاني) اين كار به بهترين صورت خود در جمهوري مطلق ميسر است پس چنين كساني منطقا بايد حاكميت بي قيد و شرط ملت را بپذيرند و در راه تحقق آن بكوشند و يس از ان كه حكومت ملي مستقر شد، طبيعترين امور نظارت معنوي كساني است كه خود در ايجاد آن بزرگترين سهم را داشته اند. بايد به مردم اعتماد كرد . و اگر منظور از نظارت داشتن، حق وتو در قوه قانون گذاري يا اعمال اختصاصي قضاوت است اين امر با موازين جمهوري مغايرت آشكار دارد. بديهي است كه در حكومت دمكراسي اولا روحانيون مانند هر گروهي ديگر از افراد ملت، به نمايندگي مجلس و قضاوت و وزارت و صدارت خواهند رسيد و اگر نظر اكثريت مردم را جلب كردند اكثريت مجلس نصيب آنان خواهد شد. بايد گفت كساني در قواي مملكتي ( قانون گذاري- قضائي- اجرائي) حق شركت اختصاصي مي خواهند كه مطمئن اند از راه هاي دموكراتيك به اين قوا دسترسي نخواهند يافت. گاندي پيشواي ملي ومذهبي هند از آن رو چنين مقامي يافت كه در آزاد كردن هند فعالانه شركت كرد اما طالب شركت در قدرت سياسي به طور مستقيم يا غير مستقيم نبود. بدين گونه بود كه صاحب بزرگترين نيروي معنوي قرن بيستم تا به امروز شد. و نيز در سايه دموكراسي مطلق بود كه هند در جهان كنوني بدين مقام معنوي و فرهنگي رسيد. شما چون گاندي در آزادي ايران سهم بزرگي داريد. دنباله منطقي اين خدمت آن است كه خانه از دزد نجات داده را به صاحبان اصليش بسپاريد و بازهم نظارت فرمائيد كه اگر كسي از جاده صواب خارج شده به افشاگري بپردازيد. بي آنكه قصد مقايسه در ميان باشد لازم به يادآوري است كه سالها پيش، ارتش تركيه حكومت را از دست متجاوزان بيرون آورد ولي پس از پيروزي، حكمت را به غير نظاميان سپرد و خود به سربازخانه بازگشت. آيا هواي پاك روحانيت فاقد چنين كششي است؟ و باز، در زمينه اي ديگر لازم به يادآوري است كه لنين نيز روسيه را از ستم تزارها نجات داد اما به جاي آن كه حكومت را به مردم روسيه بسپارد، به گروه خويش، حزب بلشويك. سپرد.دنباله منطقي اين قضيه حاكميت ظهرو استالين بود و قتل عام همه افراد با حسن نيت حزبي و سپس انبوه جنايت ها و فرهنگ كشي ها و خودسريها. فراموش نكنيم كه اتحاد جماهير شوروي نيز از آغاز (چنان كه از نامش پيداست) جمهوري بود. اما چون اين جمهوري براساس ضوابط و قواعد قبلي بنا شده بود. كليه جمهوري در نجات ماهيت جمهوري معجزي نكرد. فراموش نكنيم كه استالين نيز نه دزد بود و نه بيگانه پرست نه قمار خانه دار و نه وطن فروش. سخن در نهاد و تشكيلات است كه بتواند كشوري را نجات دهد. در اين مورد نه فرد، هر قدر مهم باشد- مي تواند معجزي بكند، نه گفته ها و شعارهاي دلنشين و نه احساسات برانگيخته شده، اين ها تا هنگامي كه جنبه تخريبي داشته باشد بسيار مفيد است و هنگامي كه سازندگي آغاز شد بسيار مضر. صميمانه اميدوارم كه دستگاه روحانيت هميشه مانند اين اواخر بيدار و هشيار باشد. بخصوص كه از هم اكنون فرصت طلبان غير روحاني ( كه در همه جا هستند) بيش از آيات عظام سنگ جمهوري اسلامي را به سينه مي زنند و طرفه آن كه ايشان مخالف شما را با امپرياليسم آمريكا و انگلستان، هريك علي قدر مراتبهم تندروي، مي دانند. تو خود حديت مفصل بخوان از اين مجمل. اينان در همه نهضت ها و حزبها و جمعيت ها حضور بالفعل داشته اند و دارند. و چون حراف و مغلطه گر و آب زيركاه و مزور و دروغزن و دغلند، شناختن و راندنشان محال است. چنان كه از ديرباز حكومت هاي اسلامي را نيز آلودند. اكنون مي پرسم در محدوده ضوابط و قواعد اسلامي چه تضميني است كه بار ديگر معاويه ها بر علي ها، يزيدها بر حسين ها و عباسيان بر مسلم ها چيره نگردند؟
خود شما پذيرفته ايد كه هيچيك از جمهوري هاي اسلامي امروز الگوي حكومت آرماني نمي تواند بود. شما خود هيچيك از آنها را براي اقامت موقت (حتي موقت) انتخاب نكرديد. از نظر اقتصادي و اجتماعي نيزبازگشت به گذشته ممكن نيست. گويا قصد داريد با توجه به شخصيت بارز خود به اين كالبد كهن حيات نوي بدميد. اما بايد عرض كنم كه حسن نيت و شخصيت شما نمي تواند در اصلاح نهادهاي غيردموكراتيك معجزي بكند. بازهم قصد مقايسه در ميان نيست، اما از نظر ذكر شواهد تاريخي مي گويم كه شخصيت حماسي و روحاني حسين (ع) در اصلاح نهادهاي يزيدي تاثيري نكرد. در مقياسي ديگر شخصيت ابومسلم در تشكيلات فرعوني بني عباس خللي ايجاد نكرد و شخصيت لنين مانع از ديكتاتوري كمونيسم نشد.
در اهميت نهادهاي دموكراسي همين بس كه سالها و سالها تا هنگامي كه مردم جهان مي پنداشتند كه دموكراسي از سوسياليسم جدا نخواهد شد جاذبه، ماركسيسم جهان را زير نفوذ داشت، اما همين كه با محاكمات مسكو اين جدائي بر همگان آشكار شد و با حراز سلطه جوئي بزرگ كمونيستي، ماركسيسم روز به روز جاذبه خود را براي روشن بينان از دست داد.
از خدمت شما به كشور وخدمات روحانيون به نهضت مشروطه و خدمت آيت الله شيرازي در قضيه تحريم تنباكو هرچه بگوئيم كم گفته ايم اما اين را نيز فراموش نكنيم كه در طي قرون متمادي در ايران و ساير كشور هاي اسلامي با وجود حضور و نفوذ صاحبان فتاوي، ستمهاي بيشمار، گاه با سكوت، گاه با تائيد اين صاحبان فتاوي صورت گرفته است. پس بايد به دنبال نهادها و تشكيلاتي بود كه ضمن پاسخگوئي به نيازهاي اقتصادي و اجتماعي اين قرن راه را برتباهي ببندد. و آن هيچ نيست جز جمهوري مطلق. و بي هيچ قيد وشرطي.
جهدي كن و سرحلقه رندان جهان باش
تكرار كنم كه قواعد معيشتي اسلامي(سياسي-اقتصادي-اجتماعي) براي حل بحران هاي امروزي كافي نيست و باز تكرار كنم كه اين نظر موجب نمي شود كه من رسالتي را كه روحانيون از نظر تبليغ مسائل الهي و ديني و نيز رسالت رفت ستم و افشاگري هاي اجتماعي و نيز تبليغ اخلاق و معنويت به عهده دارند انكار كنم. نويسنده اين نامه نه تنها منكر اين همه نيست، بلكه آنها را ارج بسيار مي نهد. و ترديد نيست كه در دموكراسي فرداي ايران، ملت همه اين مواهب را قدر خواهد شناخت و در پيشبردش خواهد كوشيد. اما با بنيادهاي انساني و جهان شمول دموكراسي و سوسياليسم چه بايد كرد؟
مثلا در اين كه در يك كشور آزاد و خودمختار كه عقل سليم برآن حكمفرماست نبايد قمارخانه وجود داشته باشد ترديدي نيست، ولي حكيمي مانند شما خوب مي داند كه قمار واقعي در بانكها و مؤسسات اقتصادي و بورسها صورت مي گيرد. چه تضميني هست كه جمهوري اسلامي اين قمارهاي واقعي را ازميان خواهد برد و راه را بر سوسياليسمي انساني خواهد گشود. از نظر حل مشكلات اقتصادي، ماركسيسم هيچ عيبي ندار جز اين كه با قواعد و ضوابط پيش ساخته به ميدان مي آيد. هنگامي كه جمهوري اسلامي بخواهد با همين سلاح به ميدان بيايد چگونه بدان پاسخ مي دهد؟ خواهيد فرمود ماركسيسم با زور به ميان اجتماع مي آيد و ما با اقناع. من ترديدي ندارم كه شخص شما راست مي گوئيد اما باز به اين مسئله برمي گرديم كه در صحنه اجتماع تضمين هاي نهادي لازم است نه شخصي.
همچنين است مسائل مربوط به مباني دموكراسي. بازهم برحكيمي مانند شما پوشيده نيست كه نهاد دموكراسي، نهادي است بيرون از قواعد اخير پرورده شده است. ترديد ندارم كه شما همه اين ها و بسيارچيزهاي ديگري را بسي بهتر از من ميدانيد ولي نگفتن آن را گوئيا مصلحت وقت مي بينيد. مي خواهم عرض كنم كه هيچ مصلحتي برتر از ابراز حقيقت نيست و از آن گذشته با رشدي كه از نظر سياسي ملت ايران در اين اواخر يافته است بالاترين مصلحت باز گفتن عين حقيقت است.
بار ديگر به بحث درباره آفتي به نام قدرت برگردم. اين آفت چنان است كه تفاوت اسلام با مسيحيت و هر دين ديگر را آنجا كه مربوط به حكومت است. به يكبار ؟ شويد. چون اسيدي كه چند فلز متفاوت، همه را در خود حل مي كند. امپراتوري عثماني بدان سبب كه اسلامي بود امتيازي بر ساير امپراتوريها نداشت. در تاريخ قديمتر عباسيان بدان سبب كه اسلامي بودند معنوي تر از ساسانيان نبودند و صفويان بدان سبب كه شيعه بودند امتيازي بر هخامنشيان نداشتند. سلاطين عثماني، بنام خليفه حكومت مي كردند . ناصرالدين شاه نيز خود را پادشاه اسلام پناه مي دانست. پس چه بهتر كه يك بار براي هميشه معنويت اسلام را چون ارزشي برين از قواعد حكومتي و معيشيتي جدا كنيم و با اين كار با حفظ و رواج معنويت شيعي، راه را براي ورود دستاوردهاي دموكراسي و سوسياليسم و پالايش آنها و ارزش گذاري آنها (و نه قبول بي چون چراي قاعده اي كه در جاي ديگر معتبر است) باز بگذاريم.
كساني مي گويند كه روحانيت مي خواهد در قواعد كهنه، با توجه به پيشرفت هاي قرون اخير اصلاحي بوجود آورد. اگر اين اصلاحات در چارچوب به ضوابط معيشتي و حكومتي اسلامي باشد. به دلائلي كه عرض شد سرونشتي بهتر از ”رفرم“ مسيحيت نخواهد داشت. امروز كشيشهاي پروتستان از نظر سياسي مترقي تر از كشورهاي كاتوليك به شمار نمي آيند.
اضافه براين مراتب، رفراندم بلافاصله پس از سقوط رژيم استبدادي (اگر لازم باشد) مقيد است. اما براي خواستن عقيده مردم درباره حكومت آينده – با تصريح صفت خاص يا با حفظ قواعد و ضوابط معين – يكسره خطاست، به دلائل زير:
اولا- اين نوع راي گيري به گذرانيدن قراردادهاي نفتي و كنفوانسيون هاي يك جانبه (مانند آلمان به كنفوانسيون وين درباره مصونيها، كه شخص آيت آلله خميني بر تصويب آن اعتراض كردند) از مجالس مقننه بي شباهت نيست، با يك ماده واحده قراردادي را كه كمتر كسي از كم و كيف آن خبر دارد از تصويب مي گذارنند. استفاده از اين شيوه شايسته مقامات روحاني نيست.
ثانيا- عبارت ” جمهوري اسلامي“ اصطلاحي است بسار مبهم كه هركس از آن برداشتي منطبق با افكار خود دارد. به طوري كه كمتر دو نفري مي توان يافت كه از آن استنباط واحدي داشته باشند.
ثالثاق- ملت ايران كه سه هزار سال است در استبداد مدام و بيست و پنج سال است كه در مختنق ترين سكوتها به سر مي برد، از نظر فكري آن آمادگي را ندارد كه بتواند در امري چنين مهم تصميم آني بگيرد. آينده سازي كار مشترك فرزانگان ملت و خود ملت است. در سال هاي سياهي كه گذشت رابطه فرزانگان (متفكران ، روشنفكران، نويسندگان، هنرمندان) با ملت كاملا قطع بود. فرزانگان را يا كشتند يا تبعيد كردند يا به ترك اجباري خاندان واداشتند يا در سياهچال محبوس كردند يا مجبور به سكوتشان كردند. سانسوري استاليني ( كه به كمك شاگردان پيشين استالين تحميل شد) امكان هيچگونه روشنگري و افشاگري نمي داد. ملت كه بايد سخن همه فرزانگان خود را بشنود تا بعدا بتواند همه فرزانگان خود بانگ شوم تملق و مداهنه را در پست ترين صور خود مي شنيد. تنها گروهي كه حق سخن تمام داشت مشتي خائن و متملق و بيمار رواني و بيگانه پرست بودند. سخن حق يا كم بود يا گم. تنها در اين اواخر يكي دو تن متفكراني كه ايدئولوژي مذهبي داشتند امكان يافتند كه سكوت دهشتناك ايران را از زاويه سياسي بشسكنند. براي فرهنگ، جزاين، مطلقا سخنگوئي نبود. اكنون من مي پرسم: آيا اين سخن كم در جوار آن همه ياوه بافي هاي دستگاه و در زمينه آن سكوت مرگبار، براي آمادگي سياسي و اجتماعي ملت كافي است؟
چاره آن است كه بلافاصله پس از سرنگوني رژيم، حكومتي با شركت همه احزاب و جمعيت ها و گروه هاي ملي تشكيل شود ( تعريف ملي بودن را ممكن است كنگره اي متشكل از قضات سراسر كشور به دست دهد) آزادي بلاشرط بيان و آزادي اجتماعات را ترويج كند و در مدتي كه از حدود يك سال تجاوز نخواهد كرد راه را براي تصويب قانون اساسي جديدـ كه همه آن جمعيت هاي ملي اصولش را تهيه كرده اند- باز كند. در اين صورت است كه بد و نيك ايدئولوژيها و ديدگاه ها بر ملت روشن خواهد شد و مردم خواهند توانست آگاهانه و آزادانه در سرنوشت خود شركت كنند.
آزادي اگر با آگاهي همراه نباشد به ضد خود تبديل مي گردد. در زمينه آگاهي بايد به مردم چيزي داد و چيزي گرفت. و چيزي كه مي گيريم متناسب است با چيزي كه به آنان داده ايم.
رابعا- امروز از روزهاي اوج نهضت انقلابي همه گروه هاست و در نتيجه روز اوج احساسات. احساسات براي جنگ با دشمن مشترك صددرصد مفيد است و براي ساختن جامعه آيند صددرصد مضر. چه بسا مردم ساده دل متوجه نبشاند، اما اگر فرزانگان ملت بدين نكته توجه نكنند وظيفه ملي خود را را به تمام انجام نداده اند. در كنار اين احساسات تعصب هم هست. تكرار كنم كه از هم اكنون فكلي ها و غيرفكلي هاي از همه جا رانده كه يا مي خواهند از پرتو نام شما استفاده كنند و به نوائي برسند (اينان در احزاب و دسته هاي ديگر نيز بخت خود را آزموده اند) يا مي خواهند كهنه ترين افكار را به نام مذهب رواج دهند . سنگ مريدي شما را به سينه مي زنند . اينان بي ترديد مورد تائيد آن جناب نيستند . اما براي شناسائي آنها- وهمه آنها- ازادي بيان لازم است.
خامسا- اجازه فرمائيد لحظه اي نيز به وكالت از طرف اقليت هاي زردشتي و كليمي و عيسوي عرض كنم كه مذهب تشيع بيش از هزار سال است كه در ايران، از زواياي گوناگون تبليغ شده است. شرط انصاف نيست كه فرزندان پيرم مشروطه پرست و امثال آنان از تبليغ عقايد سياسي و اجتماعي خود، در زماني مناسب قبل از رفراندم، محروم گردند.
سادسا- توده هاي مردم كه در جريان انقلاب لزوما همه قواي خود را به كار مي برند پس از به ثمر رساندن انقلاب، چون پهلوان از ميدان برون آمده، سخت نيازمند آرميدان اند. اين استراحت آنان را تلقين پذير مي سازد.چنين است كه پس از هر مدي يا جذر جرياني انقلابي روبروئيم. معمولا كسي كه از اين وضع استفاده مي كند آيت الله خميني نيست: كساني از اين خلاء و آرميدگي استفاده مي كنند كه فقط تشنه قدرت اند و بس. چنين است كه پس از آن همه جوش و خروش انقلاب فرانسه ژنرال ناپلئون به ميدان مي آيد. خروش انقلاب اكتبر ديكتاتوري سياه استالين را به دنبال دارد. انقلابيون حماسه آفرين الجزاير خود را تسليم بوميدن مي كنند. و مردم ويتنام و كامبوج پس از آن قهرماني ما اكنون با دهانهاي باز ناظر باز ناظر قدرت نمائي و بلاهت هاي گروه هاي حاكم خويش اند . و چنين است كه فرزانگان و مخصوصا رهبران سياسي، براي ايجاد پادزهر اين جريان مسئوليتي خطير دارند. اينجاست كه مخصوصا تخريب بناي كهنه ديروز و ساختن بناي فردا باهم يكي مي شود و اين دو انديشه با هم جوش مي خورد.
آنچه مي تواند غذرخواه كشته نشدن فرزانگان در اين پيكار رگم و خونين باشد آن است كه ضمن كمك به فروريختن بناي كهنه، عقايد خود را درباره برپائي بناي آينده، شرافتمندانه و بدون بيم و هراس با ملت در ميان گذارند و اگر اين فرصت فراهم نباشد عدالت مخدوش خواهد شد و بناي فردا فاقد همه اركان خود خواهد بود.
ويران كردن بناي كهنه و برپا سختن بناي فردا در واقع طرح است واحد و جدائي ناپذير. به عبارت بهتر انقلاب واقعي آن است كه خراب كنندگان بناي ستم طرح روشني از جامعه آزاد و عادلانه فردا در پيش چشم داشته باشند. هرچه اين طرح، آرماني تر باشد وبه نسبتي كه همه گروه هاي حق طلب آرمان خود- و شركت واقعي خود را در ساختن اين آرمان- در آئينه انقلاب ببينند. انقلاب كامل تر، موفق تر و آينده سازتر خواهد بود. والا با جانشيني طبقه اي به جاي طبقه ديگر سروكار خواهيم داشت و حكايت همچنان باقي... و همچنان كه گفتم حسن نيت و پاكدامني رهبران طبقه جديد، در چنبر پيچ اپيچ روابط اجتماعي، معجز زيادي نخواهد كرد. قلمرو تاثير رهبران اندك نيست. اما تاريخ نيز قوانين خاص خود را دارد. اگر راست كه تاريخ ساخت افراد بشراست. اين نيز راست است كه همه افراد بشر در وجود رهبران خلاصه نمي شوند.
البته بسيار پيش آمده است كه ملتي تجسم آرزوها و آرمان خود را در وجود يك شخص ديده است. در اين حال مسئوليتي بسيار سنگين بر دوش چنين كسي نهاده مي شود. تاكنون كمتر كسي از اين قهرمانان آن انصاف را داشته است كه پس از تحميل قدرت آنچه را مربوط به مردم است به مردم بازگرداند. چنين است كه تابه امروز قهرمانان تنها خود را قوي خواسته اند و از اين نكته غافل بوده اند كه هرچه قهرمانان قوي تر، ملت ضعيفتر- و برعكس . تنها يكي از قهرمانان قرن بيستم از بيان اين حقيقت خودداري نكرد كه جمع مردمان چيزي بيشتر از نبوغ قهرمانان دارند. اما افسوس كه پس از رسيدن به قدرت، گفته خود را از ياد برد. و شما،از نظر داشتن سمت روحاني مي توانيد به اين حقيقت جامه عمل بپوشانيد و تضاد رابطه ملت و دولت را به سود ملت. ازميان برداريد. باشد كه اين بار گروه ها و توده هاي مردم از شركت در تعيين سرنوشت خويش معاف نشوند.
باتوجه به آنچه گذشت، استدعاي ديگر من آن است كه شما در افتتاح جلسه هاي ديگر گفتگو در كليه مواردي كه مربوط به سرنوشت كشور باشد، پيشقدم باشيد. در اينجا بايد به يك پرسش مقدر جواب بگويم: آيا گفتگو درباره اين گونه مسائل در صف مبارزان جدائي نخواهد انداخت؟ پاسخ بي ترديد منفي است. زيرا:
1- كليه حق طلبان و دشمنان استبداد، از هر دسته و هر گروه، بي آن كه گفتگوئي صورت گرفته باشد. رهبري سياسي آن جناب را بي هيچگونه قيد و شرطي تا حصول پيروزي پذيرفته اند (يكي از اين افراد نويسنده اين سطور). هركدام به سهم خود در اجراي اين پيمان نانوشته پاي مي فشاريم. گفتگوي دوستانه اولا اين پيمان را استوارتر خواهد كرد. ثانيا مقدمه اي خواهد بود براي توافق هاي بعدي گروه ها و جمعيت ها.
2- تمام نهضت هائي كه در قرن بيستم به پيروزي رسيده اند بر مبناي تشكل جمعيتها و گروه هاي گوناگون حق طلب در يك جبهه مشترك تكوين يافته اند. لازمه وجود جبهه آن است كه هريك از اعضاي جبهه، ضمن اجراي شعارهاي مشترك و تعقيب هدف مشترك سياسي، موجوديت فكري و فرهنگي خود را حفظ كند. نه اين كه همه اعضاء دريك ايدئولوژي حل شوند.
3- بحث و گفتگو كه لازمه اش گرد هم آمدن است دلها را به هم نزديكتر خواهد كرد. ترديد ها را مبدل به يقين خواهد كرد، سوءتفاهم ها را خواهد زدود. سهوها، و اشتباهاتي را كه چون موريانه بناي فردا را سست مي كند از ميان خواهد برد، مردمان آگاهي بيشتري خواهند يافت و شكاكان، تجديد ايمان خواهند كرد. تكروان خود را تنها نخواهند يافت و نيرو هاي خود را در خدمت جمع خواهند نهاد، بي پناهان پناهي خواهند يافت و همه و همه نيرومندتر خواهند شد. تشكيل جبهه مشترك يعني ساختن بناءي با چند ستون و هرچه ستونها پابرجاتر. بناي اصلي استوارتر.
4- خوب بايد هيچ ملتي يكپارچه نيست و در ايران نيز هم اكنون اختلاف انديشه ميان گروه ها و جمعيت هاي مبارز و حق جوي وجود دارد. اگر هر جمعيت در پيله افكار خود بماند جدائي عميق تر خواهد شد و كار ساختن فردا دشوارتر. اما اگر گفتگو در ميان باشد بسياري از جدائي ها زدوده خواهد . انقلاب بدون جدل و گفتگو ممكن است پيروز شود. اما محال است كه بدون آن قوام و ادامه يابد.
بر نقطه زخم پذير يك نهضت اگر دوستان انگشت نگذارند دشمنان خنجر خواهند گذاشت. دوستان عيب كار را مي گويند تا آنچه اصلي و اساسي است نجات يابد و دشمنان از كاه كوه خواهند ساخت تا آنچه اصلي و اساسي است نابود گردد. شك نيست كه دشمنان داخلي ملت يا اين كه زخم هاي مهلكي خورده اند. چون گرگ زخم خورده در كمين فرصت اند. وانگهي ايران به سبب موقعيت خاص خود هميشه در معرض دسيسه كاري دولت هاي قوي بوده و هست . اين امر كه همه دولتها اعم از كاپيتاليستي يا كمونيستي در اختناق ايران بر يكديگر سبقت گرفته اند بسيار پر معني است. در آينده نيز اينان خواهند كوشيد تا آنچه را موجب اختناق مردم ايران است تقويت كنند و آنچه را مايه آزادي و آگاهي اوست بكوبند. پس مردم اين ديار اگر كاملا هوشيار نباشند نابود شده اند. تجربه هاي مكرر تاريخي نشان داده است كه اگر ملتي در كل وجود خودآگاه و بيدار باشد با هر خطر نظامي و ضد فرهنگي مقابله خواهد كرد و اين همه تنها در يك دموكراسي بي قيد و شرط بديت مي آيد و بس. لازمه آگاهي و بيداري دست يافته به فرهنگي وسيع است و فرهنگ واقعي تنها در محيطي كاملا آزاد مي شكند و با هر قيدي مي پژمرد.
اگر هسته هاي اميد بخش آزادگي و آزاد فكري در گفته هاي شما نمي بود. هرگز اين نامه را به عنوان آن جناب نمي نوشتم. هراس من از كساني است كه تا ديروز مي گفتند بيائيد با كمك مذهب، ملت را بر ضد دشمن مشترك به حركت درآوريم فردا هر گروهي در بيان عقايد خود آزاد خواهد بود و امروز، به جاي اين كه به حرف من و امثال من گوش كنند در فكر دوخت لباس وكالت و وزارت اند.
ترديدي نيست كه روزي، مردم ستم كشيده و اهانت ديده ايران پيوند مبارك سوسياليسم و دموكراسي را در پرتو اخلاق و معنويت جشن خواهند گرفت زيرا بودني خواهد بود و شدني خواهد شد. منتها اشاره شما، به سبب شخصيت بارز استثنائيتان ، برگزاري اين چشن را بسيار به جلو خواهد آورد و ريختن بسياري اشكها و تلف شدن بسيار نيروها را مانع خواهد شد.
مصطفي رحيمي
دهم ديماه 1357



........................................................................................

Wednesday, April 19, 2006

٭
وقتى نميدانى بايد ببينى اين ندانى را، آگاه باشى به اين ندانستن، با ندانستن خو نبايد كرد. وانمود به دانستن سد پيش فهم بستن هست. وانمودن به دانستن، و نادانسته را درست شمردن، و نقش و زيور معلمى به خود بستن آن هم براى دانشى كه ندارى هر چند راضى كننده نفس و غرور خام تو باشد اما چيزى نميسازد الا تباهى عمر و فساد فرصت و بيهوده كردن نفس كشيدن ها. وقتى نميدانى اما به خود بگوئى كه ميدانى خود را خر كرده اى، پيداست. اما القاء اگر كنى به ديگران كه ميدانى، و ادعا كنى كه دارى به آن ها ميآموزى، اين ديگر به خود فريب دادن نيست، اين خيانت است به آن ديگران دست و پا بسته

ارشاد بى آنكه خود را به رشد رسانى؟ مرشد بودن جداست از مريد جمع آوردن. كوشش براى فهم هم فرق دارد با ناخن زدن به آنچه كه به شكل تصادفى به گوشت آمده باشد. كش رفتن و به عاريت گرفتن و ادغام تكه هاى ناجويده، و جعل نتيجه هاى ناوارد، جبران حفره خلأها نيست، آن ها را پر نميكند هر چند گاهى به مدت كوتاهى آن ها را بپوشاند- از چشم تنبل كم سو بپوشاند

عادت نبايد كرد، بايد تامل كرد و ديد، و به استوارى ديد،به استوارى بود و به استوارى گفت، زيرا نگفتن چيزى كه خوب ميشود يدش با كليه بدى هايش نادرست بودن است و خست است و ظلم به نسلى كه بعد ميآيد، بى فرهنگى است و ضد معرفت بودن، پس صد انسانى است،

فرهنگ ارثى است از خلاصه و تقطير تجربه هائى كه هر نسلى به دست آورده است. اين است معنى تداوم انسانى، نه آنچه در
حدود تن محدود ميماند. هر كس به سهم خود بايد آن را بگذارد براى بعدى ها.

انسان بودن هامان اگر كه انسانيم از انديشه هامان است، در انديشه هامان است، در برداشت هامان به ماخذ انسانى از
زمانه مان و خصلت و اعمال همزمانه هاى دور يا نزديك. اين ها را گاهى روشن نميبينى، يا نميبينى، گاهى از ضرب عادت
گاهى از پشت عاطفه، گاهى از بس كه نزديكى

اما در مجموعه است كه تصوير را با ربط بين اجزائش ميتوانى ديد. وقتى كه توى كوچه هاى تنگ شهر ميگردى حد نگاه تو، سد نگاه تو ديوارهاى نزديك اند. از پيچ هاى كوچه به جز جزئى از كوچه هيچ نميبينى، طرح شهر را كه ديگر هيچ. اما برو تا بالاى گلدسته، يا روى تپه ها و كوه هاى مجاور يا، بهتر، از هواپيما نگاه بينداز، از نقطه اى فراتر از آن راه تنگ پيچ در پيچ، از ارتفاعى فراخور چشم انداز، از يك ديدگاه مسلط- آنوقت ربط ميان كوچه ها و ساختمان ها را بهتر و دقيق تر مشخص در ذهن ضبط ميكنى و ميسنجى

هويت از مصالح زمانه بايد ساخت نه از «ايگلو» اگر كه اسكيمو هستى، نه از سياه چادر و از «يورت» و از «تى پى» اگر كه قشقائى يا تركمن يا سرخپوست «شه ين» يا «ايروكوا» يا «الگونكين». هويت از زمانه بساز و بده به محلت. تو شرق و غرب محل خودى- زمانه شرق و غرب ندارد. و زندگانى آدم به ديدن است و انديشه. ابن رشد شرقى بود؟ بختيشوع مسلمان بود؟ ابن ميمون مسلمان بود؟ او از اندلس ميآمد و بختيشوع از حوالى اروميه. رنسانس ابن سينا را از راه قرطبه و طلطليه كشف كرد و ميپنداشت از اهالى آنجاست. خوارزمى از ميان مردمى آمد كه تا انقلاب اكتبر، هزار سال بعد از او، خطى براى نوشتن نداشتند. فرهنگى كه از غزنه تا غرناطه ميجنبيد نه شرق و غرب داشت نه مذهب يك جفت چشم باز داشت. چشم باز بايد داشت و ذهن باز، و آزاد، فرهنگ در
جغرافيا اسير نميماند.

انديشه هاشان زداينده جا و جهات جغرافيائى بود- اما زاينده زمانه زنده.

زمانه خود نتيجه انديشه ها و ديد انسان است. محيط زندگانى مصنوع انسان است. در پيشبرد آن اگر شريك نباشى آن را دست كم درست تماشا كن، آن را دست كم بشناس. گذشته را بشناس اما شناختن نه براى در آن ماندن. شناختن براى بهتر امروز
زندگى كردن. و بهتر امروز زندگى كردن بهتر درست كردن فرداست.





........................................................................................