٭
هادي غفاري
يکبار جواني آمده بوده جلو مغازه پدرم ليوان بلور حراج کرده بود. دهنش کف مي کرد از بس مي گفت: شيش تا يه تومن. و ته ليوان را به آجر مي کوبيد و يکريز داد مي زد. اسماعيل شرش را کند و ما از آن صداي تکراري "شيش تا يه تومن" راحت شديم. او کسي نبود جز هادي غفاري، که بد دهن و لات بود. اما بزن بزن عجيبي شد آن روز. عجيب و خونالود.
7:49 AM
پويان